صفحه اصلی Skip Navigation Links
دیدگاه ها و چشم اندازها
پایان نامه ها
گفتار های کلاسی(صوتی)
زندگینامه
عکس ها
تماس و طرح سئوال
Skip Navigation Links
مقاله ها
سخنرانی ها
گفتگو ها
کتاب ها
پژوهش ها
نقد ها
مقالات دیگران
نظریه تفسیر گرائی ریشه ای دکتر تنهائی
جستار هستی شناسی
پاره اول: گوهر آدمی

انسان در ساخت اجتماعي
در بررسي تاريخ تمدن انسان و با توجه به مفروضات هستي شناختي، دريافتيم كه انسان جزيي از مجموعة بزرگ هستي،‌ موجودي است كه بر اساس خودآگاهي- و نه غريزه- به كنش اجتماعي مي پردازد. از طرفي روشن است كه وجود رابطة‌ منطقي ميان اجزاء اين مجموعه از يك سو و نيز ميان اجزاء و كل هستي از ديگر سوي، مي تواند يگانگي حقيقي هستي اجتماعي را بر ملا كرده و پرده از حجاب كثرت و پراكندگي بردارد.
از طرفي گرچه اين نكته روشن است كه تفاوت ميان اجزاء در يك نظام انسان گرايانه ي تقسيم كار، بايستي بر اساس تفكيك كاركردي انجام گيرد، به طوري كه به تبعيض در بهره گيري از امكانات و فرصت هاي زندگي نيانجامد‌، ولي لازمة‌ تشكيل اين ديالكتيك تكميلي و خلاق، وجود انسان سالم از سويي و ساخت جامعه اي سالم از ديگر سوي است. بنابراين در ابتدا لازم است تعريفي از انسان و جامعه سالم در دست داشته باشيم، تا به كمك آن بتوان ديالكتيك واقعي انسان در تاريخ تمدن و سير انديشه هاي اجتماعي او را دقيقتر به بررسي بگيريم.

انسان سالم بر نهاد ديالكتيك تاريخ
در مطالعات مختصات ويژگي هاي انسان سالم، بيشتر متفكرين انسان گراي معمولا فرآيند شكل گيري زندگي اجتماعي و چگونگي فعاليت هاي انسان ابتدايي را مبناي تحقيقات و تأملات خود قرار مي دهند. بديهي است كه مطالعة جوامع پيش- تاريخ با روش هاي علّي و تبيين هاي آزمايشي شدني نخواهد بود. بدين روي، پيشنهاد معمول روش شناختي اين دوره عبارت از ياري گرفتن از طرح «تحليل كاركردي» در تحليل و تبيين داده هاي عيني مي باشد. بنابراين با در نظر گرفتن داده هاي تكامل شناختي اجتماعي بايستي به سال هائي برگرديم كه در فرآيند تكويني آن انسان، به تدريج انسان شد: سالهايي از حدود چهل تا پنجاه سال پيش. در خلال همين ايام بود كه طبيعت انسان با برخوردي كه با سطح تقابل محيطي داشت به تدريج تكوين يافت و گونه ي انساني را مشخص نمود. بنا بر داده هاي موجود انسان به عنوان موجودي خودآگاه و فاقد الگوهاي غريزي تنها زماني مي توانست انسان شود كه از اصول زير پيروي نمايد:
1- به كار گيري قوه ي تفكر: انسان به دليل از دست دادن سازوكار غريزي از يك سوي و افزايش توان روانشناختي تحليل موقعيت، يا خود آگاهي از سوي ديگر، مي بايستي از قوة‌ تفكر و انديشه ي خويش ياري مي جست. خصلتي كه اگر از آن بهره نمي جست بقاي او ممكن نمي شد. پس مي توان گفت كه بقاي تمدن بشري مستلزم تلاش فكري او براي پيدا نمودن راهي به سوي حيات يا زندگي اجتماعي بود. انديشه و تفكري كه خصلتي كاركردي باشد.
به كارگيري قوة‌ تفكر و تحليل از موقعيت، از ابتدايي ترين واقعيات تاريخيِ بشر است و اين درست است كه پاسخگويي به نيازهاي زيستي- جسمي ،‌ در مقايسه با نيازهاي وجودي و زيبا شناختي در اولويت قرار دارد ولي پاسخ به همين نيازهاي مادي و اوليه خود مستلزم به كارگيري قواي زيستي- رواني است. به عبارت ديگر، انسان تنها موجودي است كه حتي براي پاسخ به نيازهاي تن كردشناختي خود بايستي فكر كند. بنابراين نمي توان ميان نيازهاي زيستي- جسمي و نيازهاي زيستي- رواني تقدم و تأخري قائل شد. رابطة ميان اين دو سطح از نيازها، رابطه اي ديالكتيكي و منطقي به معناي دقيق كلمه است، و نه رابطه اي علّي.
2- پيروي از تفكر انتقادي: تفكر انسان در جدال تاريخ، خصلت ديگري داشت كه در خود بخشي از گذار انديشة‌ بشري را حكايت مي كند. انسان در آن زمان نمي توانست تمام رخدادها و وقايع پيرامون خويش را طبيعي قلمداد كند. اگر بپذيريم كه بزرگترين مسئله ي انسان اوليه مشكل پاسخ گويي به حيات جسمي اش بود، و نيز به ياد آوريم كه به علت نبودن يا ناكارآمدي سازوكارهاي غريزي براي پاسخ گويي به نيازهاي انساني ناگزير از تفكر و انديشيدن بود، در خواهيم يافت كه ابداع يا اختراع شيوه هائي نظير جادو، نوعي زير سئوال بردن موقعيت و تحليل و نقد آن و سپس چاره انديشي در برابر آن بود. حداقل فايده و مناسبت كاركردي اين چاره انديشي ها و روش ها، رسيدن به نوعي آرامش روحي، تقويت روحيه و انسجام گروهي بود.
تفكر انتقادي در واقع از شرايط درست و لازمه ي ذهن انساني در ديدگاه هاي واقع نگرانه است. مفهوم اين گونه تفكر، برخورد نمادي، خلاق و بارور انسان با موقعيت است، برخوردي كه مستلزم سنجش محيط، عوامل و شرايط محيطي، نيازمندي ها، فرصت ها و امكان ها، و تناسب هم فراخوان آنها است، و نه ريز تأثير يك جانبه ي محيط قرار گرفتن. اين از خصلت هاي آرماني و بارز انسان سالم است.
مبناي دينيي اين خصلت به اين آيات شريفه برمي گردد كه«خداوند صاحبان خرد را كساني كه در شنيدن قول ديگران نقادانه، آنچه را بهتر تشخيص مي دهند دنبال مي كنند و نه هر چه را به آنها تحميل نمودند.» و يا در آية ديگري كه مي فرمايد: اي كساني كه ايمان آورده ايد از اجداد و برادران (هم شهري هاتيان) پيروي نكنيد و آنها را سرپرست خود قرار ندهيد. بهتر آنست كه خود راه خود را پيدا كنيد. اين چنين آدمي را مي توان در زمرة انسان هاي سالم دانست؛ و در برابر كساني كه سكوت مي كنند و سنت ها و آداب گذشتگان خود را تنها راه درست زندگي مي پندارند و بدون تفكر و نقادي آنچه مي بينند و مي شنوند را مي پذيرند، انسان هايي ناسالم و بيمار به شمار مي آيند.
3- دنباله روي از اصل همكاري: همكاري و همياري حتي در سطح درون گروهي آن،‌ عامل كاركردي ديگري است كه مي توانست برخورد پيش رونده ي انسان را در تاريخ تمدن ممكن سازد. انسان انديشمند آن دوران، به خوبي دريافته بود كه با وجود ديگران و كمك آنها حيات و امنيت او ممكن مي شود و مي دانست كه ديگران نيز چنين مي انديشند و خود را نيازمند او مي دانند. پس شناخت يكديگر، احترام متقابل و همياري، اصولي شدند كه به وسيلة آن تاريخ انسان توانست از لابه لاي برخوردهاي شكننده و طولاني سربلند كند. همياري و همكاري انسان درحقيقت نوعي پاسخ، به كشش طبيعي او در نياز با ديگران بودن است.
4- برخورداري از عشق عام :‌ حاصل درست و طبيعي اصل سوم، برقراري روحي گسترده در جوامع بود كه در زير پوشش آن انسان مي توانست چون عضوي هم بسته به كل،‌ امنيت لازم براي رشد رواني خويش را كسب نموده و بدين روي، به ديگران نيز همين احساس امنيت و پذيرش را انتقال دهد. بدين ترتيب، جامعه انسجام يافت تا افراد را حمايت كند و افراد نيز به نوبة‌خود كل را در مجموع پشتيباني مي نمودند. لايه بندي اجتماعي تنها در تفكيك زن و مرد، پير از جوان و يا سالم از بيمار خلاصه مي شد كه از هر كدام بنا بر توان و استعدادهاي خاص خود در نظام تقسيم كار- و نه تبعيض فرصت هاي زندگي- كاركردي را برعهده داشتند. در واقع تمام افراد جامعه در اين احساس مشترك بودند كه نقش تعلق به گروه يعني ايمن بودن از خطرات و برخورداري از امتيازات لازم براي زندگي. اين تفسير تاريخي از چگونگي رشد جوامع، درست در برابر تفسير پوزيتيويستي كنت و اسپنسر قرار مي گيرد كه انسان را در مرحلة اول تمدن در حالت ترس و وابستگي مي ديدند.

پاورقی ها:

- Humanisits, Ref. To Fromm E. “The Anatomy Of Human Destructiveness, Greenwich, Conn.: Fawcett, 1975.
2 - Social Life
3- تحليل كاركردي در برابر تحليل علي نشانگر توجه و مبنا قرار دادن روابط متقابل موضوعهاي اجتماعي و فرهنگي به شيوه اي است كه وظايف و ياري رساني هر بخش از اجزاء ساختي واقعيت را به ديگر بخش ها نشان داده و چگونگي پيدايش، رشد و زوال را نيز بدين منوال بيان كنيد. بديهي است كه بايستي ميان تحليل كاركردي و تحليل كاركردگرايانه و نيز ميان كاركردگرايي ايستانگر و پويانگر تفاوت قايل شد. براي اطلاع بيشتر ر.ك:
1- تنهايي ح. 1 « درآمدي بر مكاتب و نظريه هاي جامعه شناسي » گناباد: انتشارات مرنديز 1383، بخش اول
2- تنهايي ح. 1 « نظريات جامعه شناسي: هفت مقاله در باب تاريخ انديشه و نظريات جامعه شناسي‌» تهران: انتشارات خردمند، 1371،مقاله دوم، ضميمه
4- Bio- Physiological Needs 87
5- Bio- Psychological.
6- Physiological.
7- Group Integration.
8- فبشر عبادالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين...
9- يا ايهاالذين آمنوا لاتتخذوا آبائكم و اخوانكم اوليائ
-10ان تطع اكثر من في الارض يضلوك عن سبيل الله (اگر در جوامع ازاكثريت پيروي كني تو را از راه خدا دور مي كنند.)
11- Respect.
12- General Love

نسخه PDF
Skip Navigation Linksindex > view publications
تاسیس: بهار 87
کلیه حقوق محفوظ است © 1388 - 1387
طراحی: شرکت شرکت طراحی وب سایت آرام شرق ایرانیان
تلفن: 77903805  77934158 - 09122082889