صفحه اصلی Skip Navigation Links
دیدگاه ها و چشم اندازها
پایان نامه ها
گفتار های کلاسی(صوتی)
زندگینامه
عکس ها
تماس و طرح سئوال
Skip Navigation Links
مقاله ها
سخنرانی ها
گفتگو ها
کتاب ها
پژوهش ها
نقد ها
مقالات دیگران
پارادايم نظري و فرانظري در جامعه‌شناسي نظري(1)

مقدمه

جامعه‌شناسي نظري شاخه‌اي در رشته‌ي جامعه‌شناسي و حوزه‌اي خردتر در جستار نظريه‌ها و مكاتب جامعه‌شناسي است كه به بررسي فرايندهاي شناخت و ساخت نظريه‌ها، كشف پيوندهاي فرانظري نظريه‌ها و نقد آنها به منظور پيدا نمودن شرايط نقد و تلفيق نظريه مي‌پردازد. روشن است كه وظيفه‌ي جامعه‌شناسي نظري از حوزه‌ي نظريه‌ها و مكاتب جامعه‌شناسي مجزا است. در حوزه‌ي نظريه‌ها و مكاتب شارحين نظريه‌ها تنها به شرح و نقد نظريه‌ها مي پردازند، در صورتي كه در جامعه‌شناسي نظري علاوه بر شرح و نقد نظريه‌ها، وظايف كشف عناصر اصلي هر نظريه، تشخيص مفاهيم اصلي مكتبي و فرامكتبي و پيدا نمودن روابط حساس هر كدام از مفاهيم، مهمترين اقدام‌هاي ضروري و نخستي است. براي انجام چنين مهمي بايستي به دو نكته‌ي اساسي توجه داشت: يكي پيدا نمودن اصول و قواعد هر رشته علمي و دوم استخراج عناصر حساس در هر نظريه و تفكيك مفاهيم مكتبي و فرامكتبي در هر كدام از نظريه‌ها.
1- اصول، قواعد و قوانين
هر رشته‌ي علمي به عنوان يك نظم رشته‌اي (Discipline) ناگزير از برقراري حدود و ثغور يا ايجاد مرزهائي است تا آن رشته را از قلمرو ديگر علوم مجزا كند. اين همان حساسيتي بود كه دوركيم در مطالعه‌ي پيرامون خودكشي به ضرورت آن پي برد. دوركيم به درستي دريافته بود كه جامعه‌شناسي به عنوان يك علم ناگزير از رعايت سلسله اصولي است كه در صورت بي‌توجهي به آنها دچار پديده‌اي به نام كاهش‌گرائي (Reductionism) مي‌شود. در همين توجه بود كه بنيان‌گذاران كلاسيك جامعه‌شناسي هر كدام به شيوه‌اي به اين مسئله پرداختند، از آن جمله مي‌توان به نوشتن كتاب‌هاي «اصول جامعه‌شناسي» توسط اسپنسر، وارد و راس اشاره نمود. دوركيم نيز با نوشتن «قواعد روش جامعه‌شناسي» از پيشگامان اين مهم بود.
وبر و مرتن در تنظيم روشي منظم براي مطالعه‌ي جامعه‌شناسي معتقد بودند بايستي پس از كشف عناصر (Elements) موجود در هر نظريه، مهم‌ترين اين عناصر را تشخيص داده و سپس مطالعه‌ي نظري جامعه را بر اساس روابط موجود ميان اين عناصر دنبال نمود. مرتن معتقد است كه: «در ميان چندين عنصر ساخت‌هاي اجتماعي و فرهنگي دو عنصر از اهميت ويژه‌اي برخوردار است ... يكي راهها و ديگري اهداف...»(2) وبر نيز در تحليل هر نظام اجتماعي، بررسي هر پديده‌اي را در فرايند تفكيك انواع كنش ميسر مي‌دانست كه آن نيز به مراتب با توجه به كشف راهها و اهداف انتخاب شده توسط كنشگران ممكن مي‌شد.(3)
به نظر وبر و مرتن كشف اين عناصر در هر نظريه نخستي‌ترين و مهم‌ترين نكته‌ي آغازين بررسي نظري جامعه‌ است. اين دو عنصر اساسي تشكيل دهنده‌ي هر گروه اجتماعي هستند، يا برعكس آن، هيچ گروه اجتماعي خارج از اين قاعده تشكيل نمي‌شود. به همين دليل ما بررسي تحليل عنصري اين قاعده را با عنوان «اصل يكم» يا اصل «راهها و اهداف» (Means and goals) می‌نامیم.
پس از طرح اصل «راهها و اهداف» باید به قاعده‌ي ديگري اشاره كرده‌ كه در خلال بررسي اصل يكم برملا مي‌شود: كشف اين قاعده كه هر گروهي بناگزير، به لحاظ تقسيم اجتماعي كار و نقش‌هائي كه در آن وجود دارد، تفكيك يافته است. ما اين اصل را به عنوان اصل دوم يا اصل «تفكيك يافتگي» (Differentiation) مشخص نموده‌ايم. بنابر نظر بسياري از نظريه‌پردازان بي‌توجهي به هر كدام از اين اصول، شناخت واقعيت ديالكتيكي جامعه‌، كه بر اساس اصل يكم، منظم و بنابر اصل دوم، پويا و متغير است، را دچار مشكل مي‌كند.
قواعد (Rules) نظریِ جامعه‌شناختي، اصول جامعه‌شناسي را بوجود مي‌آورند، اگرچه مي‌توانند در ظرفيت همان قواعد نيز باقي بمانند. براي مثال نظريه‌ي هرينگتن در باب همبستگي رشد فقر و ماشيني شدن فرايند كار در جوامع صنعتي سرمايه‌دار يك قاعده‌ي ثابت علمي است، ولي الزاماً به ساخت اصول جامعه‌شناسي كمك چنداني نمي‌كند. روشن است كه هر قاعده‌ي علمي نيز از قانون علمي نتيجه مي‌شود(4) . تناسب ديالك‌تيكي اخلاق مذهبي و روح اقتصادي در نظريه‌ي وبر نيز مي‌تواند به عنوان يك قاعده‌ي جامعه‌شناختي به شمار رود. ولي بايد متذكر بود كه اين قاعده تنها در سنخ آرماني تاريخي نظريه‌ي وبر روائي دارد.
تمام اجزاء يك واقعيت اجتماعي هميشه نسبت به يكديگر «هم فراخوان» هستند، يعني بررسي هر كدام از اجزاء بناگزير بررسي آن ديگري را نيز مي‌طلبد، این موضوع بیانگر اصل سوم یعنی«هم فراخوانی» (Mutualimplication) است. بنابراین مفهوم، كه عمدتاً از گورويچ و ميد وام گرفته شده است(5) ، تمام پديده‌هاي اجتماعي، تمام اجزاء دروني هر ساختار و تمام ساختارهاي اجتماعي، هر كدام نسبت به يكديرگر هم‌فراخواني نسبي‌اي دارند كه بايستي در فرايند كشف و وارسي هر پديده‌اي عناصر هم‌فراخوان حساس را بازشناسي و از عناصر غير حساس تفكيك و مجزا نمود. گورويج با الهام از نظام ديالكتيكي كولي و ميد مهمترين مثال هم‌فراخواني را «من فردي» و «من اجتماعي» مي‌دانست. روشن است كه بلومر نيز با پيروي بي‌پروا از نظريه‌ي استادش ميد، هم‌فراخواني «من» (I) و «من اجتماعي» (Me) را شرط غيرقابل اجتناب تشكيل «خود» (Self) برمي‌شمرد. ماركس با طرح هم‌فراخواني «اميال ثابت» (Constant Appetites) و «نسبي» (Ralative Appetites) و فرويد نيز با طرح هم‌فراخواني «آن» (Id) و «من» (Ego) از جمله نظريه پردازاني هستند كه نمونه‌هاي بي‌بديلي در اين زمينه ايجاد نمودند.(6) تناسب دیالکتیکی اخلاق مذهبی و روح اقتصادی در نظریه‌ی وبر به شرحی که گذشت نیز از دیگر نمونه‌های قابل توجه این اصل است.
به نظر مي‌آيد كه اصل راهها و اهداف تفكيك يافتگي نيز نسبت به يكديگر هم فراخوان باشند. به ديگر سخن، مطالعه‌ي هر كدام از دو اصل در واقعيت ديالكتيكي جامعه بدون ملاحظه‌ي آن ديگري غيرممكن است. از ديگر مثال‌هاي هم فراخوان مي‌توان به مفاهيم تحليلي ساخت، كاركرد، نظم، ديالكتيك و تضاد اشاره نمود.
2- تقابل مفاهيم فرانظري (تحليلي) و مكتبي
شناخت نظريه‌ به همان اندازه امري جدي و سخت است كه ساخت آن. اما روال شرح و نقل نظريه‌هاي جامعه‌شناختي به گونه‌اي كه خارج از چارچوب «جامعه‌شناختي نظري» متداول است اغلب به كج فهمي نظريه‌هاي علمي منجر مي‌شود. پس از بررسي مسئله‌ي بي توجهي به اصول، قواعد و مرزهاي علمي هر رشته مي‌توان به يكي از ديگر زمينه‌هائي كه اين مشكل را بوجود آورده‌اند اشاره نمود: بي‌توجهي به معاني چندگانه‌ي مفاهيم علمي و نقش آنها در ساخت نظريه.
مسئله اهميت و نقش مفهوم در نظريه‌ها را شايد با اين عبارت كنايه‌آميز بلومر بتوان آغاز كرد كه:
«سخن گفتن از علم بدون مفاهيم مثل اين است كه بگوييم حكاكي بدون ابزار، جاده‌ي راه آهني بدون ريل، پستانداري بدون استخوان و بالاخره داستاني عشقي اما بدون عشق. هر علمي بدون مفهوم يك مخلوق خيالي و عجيب خواهد بود.» (Blumer, 1969; 153)
بلومر پس از آوردن مثال‌هاي فراواني از مفاهيم مورد استفاده در حوزه‌هاي علوم از قبيل فيزيك، شيمي، زيست‌شناسي، روان‌شناسي و جامعه‌شناسي، آنگاه به چگونگي استفاده از اين مفاهيم كه قابليت شك و نقد را برمي‌انگيزد اشاره مي‌كند. او با توجه به استفاده علوم مختلف از مفاهيم در طول تاريخ علم نتيجه مي‌گيرد:
«كسي كه به طور جدي اعلام كند كه علم به شيوه‌اي كه ما‌ مي‌شناسيم داراي هيچ‌گونه مفاهيمي نيست يا از مفاهيم و (اصطلاحات خاص) استفاده‌اي نمي‌كند، احتمالاً برخي معاني نامعلوم و مشكوك را به اصطلاحاتي كه علم شناختي از آنها ندارد تحميل كرده است» (Ibid; 154)
بدين ترتيب از نظر بلومر دو نكته مهم در كاربرد مفاهيم در نظريه‌هاي علمي بايستي موردنظر قرار گيرد: نخست آنكه علم نظري جامعه‌شناسي، مثل هر علم ديگري داراي مفاهيم خاص خود باشد. دوم آنكه معاني مفاهيم بايستي به درستي درك و معرفي شوند تا ساخت و شناخت آنها دچار ابهام و ايهام نشود.
چينوئي، در سال‌هاي آغازين توجه مجدد به نظريه‌ها در مغرب زمين، اول بار در سال 1954.م در باب نقش مفاهيم به خصوص در علم جامعه‌شناسي مي‌نويسد: «اولين گام در برتري جامعه‌شناسي، مثل هر رشته علمي ديگري برتري مفاهيم بنيادين آن است. مفاهيم، ابزارهاي روشنگرانه‌اي را بوجود مي‌آورد كه جامعه‌شناسي با آنها كار مي‌كند. (Chinoy, 1967;1) مارشال، نزديك به چهل سال بعد در اواخر قرن بيستم، كاركرد و معناي مفهوم در علم را اين‌گونه تعريف مي‌كند:
«واسطه‌هاي اصطلاح شناختي كه به وسيله‌ي آن دانشمندان علوم اجتماعي درصدد تحليل پديده‌ها پرداخته، اعيان مشاهده شده را طبقه‌بندي و دسته‌بندي كرده، در خلال مشاهده‌ي اين پديده‌ها به آنها معنا بخشيده و بر اساس چنين مشاهداتي قضاياي پيشرفته‌تري را تشكيل مي‌دهند. (Marshall, 1996; 80)
وي سپس در هنگام تعريف نظريه مي‌نويسد:
«هر نظريه شامل يك مجموعه روابط و تعاريف به هم مربوطي است كه مفاهيم و فهم ما را از جهان تجربي در شيوه‌اي منظم و تركيبي سامان مي‌بخشد.» (Ibid, 532)
بنابراين نقش و كاركرد مفاهيم، سامان بخشي هر نظريه‌اي است، همانگونه كه بلومر قبلاً در توضيح كاركرد مفهوم آن را به استخوان در بدن هر پستانداري شبيه دانست.
كمي بعد از مارشال، جانسون نظريه را شامل: «قضاياي منطقاً بهم مربوطي مي‌داند كه كاربرد منتج از آن براي توضيح و تبيين پديده‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد.» (Johnson, 2000; 327)
اهميت نقش و كاركرد مفهوم در علم به عنوان تعاريف و روابط يه هم مربوط و منطقي كه بنياد علم را ساخته و پرداخته نموده و چارچوب و تركيبي منظم براي فهم و شرح جهان اجتماعي فراهم مي‌كند، در تمام توجهات نقل شده‌ي بالا ديده مي‌شود. اما در برابر چنين كاركرد مهم مفاهيم، بي‌توجهي به معاني درست مفاهيم و كاربرد آنها چه بسا خطرناك‌تر از آن باشد كه از اهميت كارآيي مفاهيم غفلت بورزيم.


چندگانگي معاني مفهوم
گولدنر در شرح آنچه در ساخت بك نظريه دخالت دارد به دو نوع فرضيه اشاره مي‌كند. به نظر او، به همان شرحي كه بلومر از طرح مفهوم حساس (Sensitize) در نظر داشت، جهان اجتماعي و عناصر آن به گونه‌هاي دروني و بيروني و اغلب به شيوه‌هائي ناخودآگاه ذهن نظريه‌پرداز را معطوف و حساس به رويكردها و چشم اندازهايي خاص مي‌كند. (Gouldner, 1960; 30-31)
وي اين فرضيات را فرضيات جهاني مي‌خواند كه مي‌تواند بر روي مفروضات زمينه‌اي (Background Assumptions) تأثيرگذاري و تعيين كنندگي داشته باشد. گولدنر مايل است مفروضات زمينه‌اي را مفروضات قلمرو خاص (Domain Assumptions) نيز بنامد. «مفروضات قلمرو خاص نسبت به فرضيه‌ي جهاني كاربرد محدودتري دارد، ولي هردوي آنها مفروضات زمينه‌اي هستند.» (Ibid; 31)
تا آنجا كه طرح اين مطالب به موضوع ما مربوط مي‌شود تمام تقسيم بندي‌هاي موردنظر گولدنر به يك معنا نشان‌دهنده‌ي تأثير گرايش‌هاي از پيش بوجود آمده‌ي نظريه‌پرداز است كه اشاره به گرايش‌هاي مكتبي پژوهشگر دارد و مي‌تواند در زمينه‌ي وسيع‌تري به عنوان مفروضات زمينه‌اي يا در زمينه‌ي محدودتري به عنوان مفروضات قلمرو خاص تعريف شوند كه در قالبي كلي‌تر از چارچوب و زمينه‌ي وسيع‌تر فرضيه‌ي جهاني سرچشمه مي‌گيرد.
روشن است كه اين مفاهيم نشان‌دهنده‌ي گرايش‌هاي نظري‌اي هستند كه همانگونه كه گولدنر هم توصيه مي‌كند با اصطلاح مفروضات مسلم تعريف مي‌شوند، يعني گرايشات و باورهايي كه در شكل قضاياي بديهي تعريف و پذيرفته شده‌اند. مفروضات مسلم قضايايي هستند كه «... در علوم به خودي خود بديهي تلقي مي‌شوند، يا بياني حقيقي از وقايع است كه درستي آن به عنوان شرط مقدماتي تلقي شده است، اگرچه اثبات نشده ولي با هيچ‌يك از حقايق يا اصول علمي متناقض نبوده بلكه يك فرض ضروري و خردمندانه است.» (Theodorson and Theodorson; 30) برخلاف تصور نادرست رايج، اين باورهاي نظري از لوازم اصلي نظريه‌ي علمي به شمار مي‌آيند.
اما به دليل اينكه اين مفاهيم از قبل اثبات و بديهي تلقي شده و تأثيرگذار بر ديگر مفروضات است و به دليل تفاوتي كه در زمينه‌هاي معرفت‌شناختي بر نظريه‌پردازان و آراء آنان ايجاد مي‌كند در منظر هر نظريه‌پرداز معناي خاصي پيدا مي‌كند. بنابراين مفاهيمي كه از مفروضات مسلم سرچشمه گرفته‌اند مفاهيمي مكتبي يا ايدئولوژيك هستند و به دليل پايه‌هاي مكتبي و ايدئولوژيك مختلف نظريه‌پردازان قلمرو نظري آنان را از هم جدا مي‌سازد.(7)
در برابر اين مفهوم تفكيك كننده، مفاهيم ديگري نيز بايستي در رشته‌ي جامعه‌شناسي موجود باشد تا اصالت و حيثيت علمي اين رشته را در برابر آنچه كه براي نخستين بار دوركيم كاهش‌گرايي جامعه‌شناختي مي‌ناميد حفظ كند: يعني مفاهيمي كه در ميان تمام نظريه پردازان تنها يك رشته به عنوان ساختار اصلي منظر و چشم‌انداز آن رشته مشترك است. بديهي است كه چنين مفاهيم و مفروضاتي نشان‌دهنده‌ي وجه تشابه چشم‌انداز جامعه‌شناسان در برابر روانشناسان و ديگر نظريه‌پردازان در علوم مختلف و جدا كننده‌ي يك رشته‌ي علمي از ديگر رشته‌ها است كه ما آنها را در مبحث اصول مورد بررسي قرار داديم.

تقابل مفهوم تحليلي و مفهوم مكتبي
به تعبير گولدنر مفروضات زمينه‌اي از فرضيه جهاني برمي‌خيزد و مفروضات قلمرو خاص را تحت تأثير مي‌گيرد. مفروضات خاص نيز «همان مفروضات زمينه‌اي است كه نسبت به اعضا يك قلمرو خاص كاربرد پيدا مي‌كند.» (Gouldner; 31) اين همان مفهومي است كه مرتن آن را مفاهيم ايدئولويك مي‌خواند و معتقد است اگرچه هر نظريه‌پرداز ناگزير از پردازش و تبيين نظري داده‌ها بر اساس چنين مفاهيمي است، اما در همان حال مي‌بايستي از طيف ايدئولوژيك مفاهيم و قضاياي موجود در مفروضات مسلم جدا شده و مفاهيم جامعه‌شناختي را خارج از هرگونه طيف ايدئولوژيك، به شيوه‌هاي ناب جامعه‌شناختي نبيند، يعني به شكلي كه تمام جامعه‌شناسان فراتر از گرايشات مفروضه‌اي مسلم، به شيوه‌هاي يكسان و به عنوان نظريه‌پرداران يك رشته به آن مي‌نگرند.
براي مثال آيا مي‌توان گفت هر تحليل كاركردي، كاركردگرايانه است؟ آيا فقط كاركردگرايان كه ما آنها را كاركردگرايان انسجامي مي‌خوانيم، مي‌توانند تحليل كاركردي انجام دهند؟ و مثلاً تضادگرايان نمي‌توانند تحليل كاركردي كنند؟ اينجا است كه به نظر مي‌رسد معناي مفاهيم خاص در نظريه‌هاي جامعه‌شناسي – مثلاً كاركرد – چندگانه است. شايد در نگاه اول دست كم بتوان به همان دو معنايي كه مرتن توصيه مي‌كند اكتفا كرد و به روال بالا معناي كاركردي مفهوم كاركرد را از معناي كاركرد گرايانة آن جدا نمود. به نظر مرتن:
«اين جقيقت كه تحليل كاركردي در كار برخي ذاتاً محافظه كارانه يا ذاتاً انقلابي ديده شده است خود مؤيد اين نكته است كه مفهوم تحليل كاركردي ذاتاً نه انقلابي و نه محافظه‌كارانه است» (Merton, 1968; 93)
يعني تحليل كاركردي در معنايي به ذوق و گرايش تضادگرايان و ماركسي‌ها نزديك مي‌شود و در معنايي ديگر به ذوق و گرايش محافظه‌كاران يا انسجام‌گرايان. اين تفاوت معنا به نظر مرتن نشان دهنده‌ي اين نكته است كه معناي تحليل كاركردي در واقعيت و پهنه‌ي رشته‌ي جامعه‌شناسي – و نه در گستره‌ي مكاتب جامعه‌شناختي – مطرح است و به هيچ روي هيچ ارتباطي با مباني ايدئولويك و مكتبي ندارد. او در توضيح اين مطلب مي‌افزايد:
«اين شنان‌دهنده‌ي اين واقعيت است كه تحليل كاركردي درگير هيچ تعهد ايدئولوژيك ضمني نيست.» (Ibid)
يعني به دليل درگير نبودن با هيچ‌گونه تعهد ايدئولوژيك – اين مفهوم به ناگزير مفهومي عام و مفروضه‌اي مسلم در گستره‌ي فرامكتبي جامعه‌شناسي و به عنوان مفهومي غيرمكتبي يا در اصطلاحي كه ما به كار مي‌بريم مفهومي تحليلي است. اما ايهام معاني و چندگانگي آنها در مفاهيم علمي موجب مي‌شود كه مفهوم تحليلي هر مفهوم علمي در پرده‌اي از روابط معني‌دار با طيف‌هاي ايدئولوژيك و غيرايدئولوژيك تعريف شود. اين درهم آميختگي ايهامي يا به زبان گورويچ اين ايهام ديالكتيكي به ناگزير خطر اشتباه مفهوم ايدئولوژيك يا مكتبي از مفهوم غيرايدئولوژيك يا تحليلي را بوجود مي‌آورد. مرتن ايهام ديالكتيكي در چندگانگي مفاهيم علمي را اين‌گونه دنبال مي‌كند كه اگرچه براي مثال «تحليل كاركردي درگير هيچ‌گونه تعهد ايدئولوژيك ضمني نيست»، اما در همان حال «... مثل هر تحليل جامعه‌شناختي ديگري محكوم است با طيف وسيعي از ارزشهاي ايدوئولوژيك (يا مكتبي) آميخته شده باشد.» (Ibid)
حال اگر در شناخت يك نظريه نتوان ميان اين دو طيف معنا ابهام را بازشناخت در حقيقت مفاهيم ايدئولوژيك كه وجه اختلاف ميان مكاتب است را با مفاهيم فرامكتبي يا تحليلي كه وجه تشابه جامعه‌شناسي است در هم آميخته‌ايم. در اين هنگام ما نه تنها ساختار نظري رشتة علمي جامعه‌شناختي را مخدوش ساخته‌ايم بلكه از معاني چندگانه‌ي مفاهيم تنها يكي از معاني را برگرفته و آن را تنها معناي واقعي مفهوم علمي تلقي مي‌كنيم. به همين دليل اين معناي نادرست رواج مي‌گيرد كه مثلاً مفهوم ديالكتيك يا تضاد تنها نزد ماركس گرايان كاربرد داشته و براي مثال نزد پارسنز كاربردي ندارد.(8) يا مفهوم نظم تنها در كاركردگرايي انسجامي كاربست دارد و نه در حوزه‌ي نظري ماركسي. در صورتي كه نه تنها تمام نظريه‌پردازان از معاني چندگانه‌ي مفاهيم جامعه‌شناختي بهره‌برده‌اند بلكه گاه به صراحت هم بيان نموده‌اند كه مثلاً مفهوم تضاد در ميان مفاهيم جامعه‌شناسان مكاتب مختلف موجود و كارآيي داشته‌اند. يعني در چنين رويكردي مثلاً مفهوم تضاد در معناي فرامكتبي و تحليلي آن مورد توجه است، و نه معناي مكتبي يا فلسفي آن، به شيوه‌اي كه كالينز آن را بيان مي‌كند.
كالينز در توضيح و شرح چارچوب تبييني تضاد، يعني كاربست تحليلي و فرامكتبي تضاد، برخلاف شرح‌هاي جاري و نادرستي كه كاربست تضاد را در چند مكتب تضادي و ماركسي محدود مي‌كند، به معناي تحليلي و فرامكتبي مفهوم تضاد كه نزد همه‌ي جامعه‌شناسان از همه‌ي مكاتب مختلف جامعه‌شناختي كارآيي وسيع داشته است اشاره مي‌كند:
«از سودمندترين سنت‌هاي نظريه‌ي تبييني (Explanatory) سنت نظري تضاد است: از ماكياولي و هابس گرفته تا ماركس و وبر.» (Collins, 1975; 56)
يعني كاربست مفهوم تضاد در گستره‌ي عمومي جامعه‌شناسي كاربستي مكتبي نيست و افرادي چون ماركس و وبر يا دروكيم و گافمن يا ديگران از مكاتب مختلف آن را در تحليل‌هاي خود به كار مي‌گيرند.
به نظر كالينز اهميت كارآيي مفهوم تضاد در معناي تحليلي يا غيرفلسفي يعني معناي فرامكتبي و تبييني آن را زماني مي‌توانيم درك كنيم كه در ساخت و شناخت نظريه‌ها بتوانيم معناي مفهوم تحليلي هر اصطلاحي را از معناي مفهوم مكتبي آن جدا سازيم: او به صراحت اعلام مي‌كند كه:
«اگر ما مهمترين طرح عليت شناسي آن‌ها را از اصول فلسفي و مكتبي آنها جدا كنيم مي‌توانيم به نتايج زير برسيم» (Ibid)
يعني نتايجي كه ما را به فهم كاربردي مفهوم تحليلي و فرامكتبي تضاد در پهنه‌ي وسيعي از نظريات مختلف هدايت مي‌كند.
كالينز در شرح مطلب فوق مي‌افزايد كه همه‌ي متفكرين از قديم تاكنون به مفهوم تضاد يا مفهوم تحليلي آن، به عنوان اساسي‌ترين مفهوم در تبيين نظري خويش از جهان اشاره كرده‌اند:
«ماكياول و هابس به اساسي‌ترين واقعيت درباره‌ي جامعه‌ي بشري اشاره كردند... ماركس... نظريه ي تكامل اقتصادي كه چرخ‌هاي نظام اجتماعي را به سوي آينده‌ي سياسي مطلوبي هدايت مي‌كند را از برآن افزود... و وبر... با تبديل وضع طبقاتي به پايگاهي... و طرح مسئله مشروعيت، مسئله‌ي اصلي نظريه‌ي سلطه را... با همين نگرش توصيف نمود.» (Ibid; 57)
به ديگر سخن مفهوم تحليلي تضاد در ميان همه‌ي متفكرين بالا موجود بوده است ولي هر كدام با مفهوم مكتبي خود آن را مثلاً به عنوان مفهوم مكتبي تضاد اقتصادي يا مفهوم مكتبي تضاد پايگاهي و اقتداري توضيح داده‌اند. يعني در شناخت نظريه مي‌بايستي دانست كه كدام‌ يك از مفاهيم به كار رفته تحليلي يا مكتبي هستند و هر نظريه به چه ميزان توانسته است از مفاهيم تحليلي كاربست مكتبي بوجود بياورد. تنها به اين شكل است كه فرايند گسترش و تكامل نظريه‌ها و چگونگي ساخت نظريه برملا و شناخته شود. كالينز در ادامه‌ي مباحث خويش به كاربست مفهوم تحليلي تضاد در نظريه‌هاي فرويد، نيچه، دوركيم، گافمن و غيره اشاره‌هاي روشن كرده و مي‌افزايد:
«... اينجا وبر به تعبيري مشابه با كساني چون دوركيم، فرويد و نيچه مي‌رسد... تحليل دوركيم از آداب در اين نمونه مي‌تواند نشان دهد كه چگونه مكانيزم‌هايي كه بندهاي عاطفي را ايجاد مي‌كنند ساخته مي‌شوند... دوركيم و گافمن به نظر مي‌آيد كه دانش و آگاهي ما را از مكانيزم‌هاي ايجادكننده‌ي (بندها و) محصولات عاطفي گسترش دهند، ولي در چارچوب نظريه‌ي وبر...» (Ibid; 58-9)
به ديگر سخن به نظر كالينز – كه نظري درست نيز هست – پهنه و گستره‌ي تحليل تضاد در معناي مفهوم تحليلي آن در نظريه‌ي وبر بسيار كاراتر از بقيه‌ي صاحب‌نظران است، تا جايي كه دوركيم و گافمن را نيز عميقاً تحت تأثير قرار گرفته است. اين گستردگي به نظر ما مي‌تواند به دليل كاربست مفهوم تحليلي ديالكتيك در معناي چند اسلوبي آن در نظريه‌ي وبر باشد. به همين دليل است كه فضاي ميدان تحليل نظري برخي نظريه‌پردازان به دليل كاربرد ناقص ديالكتيك يا ديالكتيك به معناي اسلوبي آن بطور جدي كاهش پيدا كرده است.(9)
در تجزيه و تحليل ديگري، بودن و بوريكاد به چندگانگي مفاهيم در نظريه‌ها اشاره كرده و علت شيوع آن را به ويژه در باب مفهوم ديالكتيك كنشي آگاهانه يا ناخودآگاه دانسته‌اند كه جامعه‌شناسان را مجبور به پرهيز از اين مفهوم نموده است. زيرا برچسب‌هاي سياسي و ديني مي‌توانسته است دامن‌گير اين نظريه‌پردازان شود و زندگي و شغل آنها را به مخاطره اندازد. بودن و بوريكاد وقوع چنين پرهيزي را نامطلوب و به عنوان بدشانسي جامعه‌شناسي ذكر كرده، ولي هر دو معتقدند اگرچه جامعه‌شناسان از اسم و اصطلاح ظاهري ديالكتيك گريخته‌اند ولي هيچگاه از فكر اصلي ديالكتيك نه تنها رها نشده بلكه بسياري از ظرايف نظري خود را با مفهوم تحليلي – و نه مكتبي – ديالكتيك توضيح داده‌اند. (Boudon and Bourricaud, 1989)
«از اصطلاح ديالكتيك در جامعه‌شناسي جديد پرهيز شده است زيرا بدون هيچ شكي بدشناسي ناشي از استفاده‌هاي سياسي موجب چنين پرهيزي شده است. بنابراين فكر اصلي ديالكتيك با نام‌هاي مختلفي ادامه حيات داشته است» Ibid; 125))
آنها سپس تاكيد مي‌كنند كه كاربري فكر ديالكتيك – به معناي تحليلي آن – نه به صورت محدود بلكه به صورت گسترده‌اي در تحقيقات جامعه‌شناختي بي شماري ديده مي‌شود: به نظر آنها «كاربست فكر اصلي ديالكتيك كه در پژوهش‌هاي جامعه‌شناختي گونه‌گوني آشكار شده‌اند بي‌شماراند.» (Ibid)
آنگاه آنها به كاربست مفهوم تحليلي ديالكتيك در نظريه دو نظريه پرداز بزرگ جهاني يعني وبر و مرتن اشاره مي‌كنند: مطلبي كه ارائه‌ي آن در برابر برخي جامعه‌شناسان اين مرز و بوم گاه توليد تعجب و اعتراض مي‌كند:
براي مثال مفهوم تحليلي ديالكتيك را مي‌توان در نظريه‌ي «پيش‌بيني خود شكوفاشده»ي مرتن ... و نظريه‌ي تأثير اخلاق كالويني بر گسترش سرمايه‌داري در نظريه‌ي وبر...» (Ibid) مشاهده نمود. هم‌چنان بسياري ديگر از نمونه‌هايي از كاربرد همين مفهوم تحليلي ديالكتيك را مي‌توان نشان داد.
بودن و بوريكاد به تأثير كاربري فكر ديالكتيك در حوزه‌ي جديد تفكيك مكاتب عوامل‌گرايي از تفسيرگرايي كه در دسته‌بندي بلومر از مكاتب عنوان شده.(10) و در حوزه‌ي عمومي جامعه‌شناسي با نظريه‌ي جبر و اختيار در نظريه‌هاي بزرگان حوزه‌ي فرانكفورت يا وجودگرايان (Existentialism) و تقابل عامليت و ساختار در نظريه‌هاي افرادي چون هابرماس و گيدنز به نام‌هاي مختلف رخنه كرده اشاره نموده‌اند.
اين اشاره خود نشان دهنده‌ي تغيير كاربري مفهوم تحليلي ديالكتيك پس از ماركس است. به اين معنا يكي از مهمترين كاركردهاي معناي تحليلي مفهوم ديالكتيك آن است كه توانسته است در آن واحد موضوع دخالت و عامليت داوطلبانه‌ي كنش‌گر را در برابر نيروهاي جبري ساختاري به عنوان تقابل‌هايي هم فراخوان توضيح دهد:
«جامعه‌شناسي جديد نه تنها فكر اصلي موجود در انديشه‌ي ديالكتيكي درباره‌ي تماس ايدئولوژيك كه ماركس آن را جايگزين انديشه تدارك و پيش‌بيني كرد را گسترش داده، بلكه از اين امر نيز اگاه است كه در تحليل‌هاي جامعه‌شناختي همان طور كه نيروهاي اجتماعي گمنام و اثرات غيرعمد (به معني جبرهاي ساختاري) را بايستي محاسبه كرد، مثل اثرات تركيب منظم، بلكه بايستي توان و حجم دخالت داوطلبانه (يعني نقش عامليت كنش‌گران) در اين نيروهاي اجتماعي – كه در نظم (ساختاري) نظام اجتماعي خدمتگزار هستند – را نيز مورد توجه قرار داد (يا دقيقتر آن دسته از كنشگراني در نظام اجتماعي كه خدمتگزار هستند). انسان نه تنها تاريخ را بدون آن كه بشناسد، مي‌سازد، بلكه توان تغيير اراده‌ي خويش در تاريخ را نيز دارد.» ( Ibid; 126)
لازم به ياداوري است كه موضوع معروف جامعه‌شناسي امروز يعني مسئله‌ي عامليت و ساختار از ماركس و وبر تا ميد و بلومر تاريخي بس منظم دارد. بنابراين نبايد تصور نمود كه نظريه‌ي عامليت و ساختار تنها اخيراً در آثار برخي از جامعه‌شناسان از قبيل هابرماس و گيدنز موضوعي تازه بنياد است. اين از مهمترين بي‌انصافي‌ها در شرح‌هاي اخير است. نگاه كنيد به يكي از آخرين تحليل‌هاي موجود در آخرين دائرة المعارف‌هاي نظريه‌هاي علوم اجتماعي كه توانسته است تا اندازه‌اي منصفانه به مسئله نگاه كند:
«در اين رابطه، به همان ميزاني كه جامعه‌شناسي اخير قرن بيستم بيشتر به مسئله عامل و ساختار به عنوان فرايندهاي كنش توجه كرده است، بلومر مي‌تواند به عنوان نظريه‌پردازي پيش‌پرداز مطالعه شود.» (Maine D.R., 2005, 62)
نظريه‌ی عامل و ساختار يكي از بهترين پارادايم‌هاي نظري است كه مفهوم تحليلي ديالكتيك را به اشكال مختلف بكار بسته است.
يكي از حوزه‌هاي نظري كه با كاربستي انسجام گرايانه از مفهوم ديالكتيك استفاده‌هاي خوبي كرده است حوزه‌ي نظري پارسنز است. براي مثال اگرچه پارسنر ظاهرا مطالعات زيادي پيرامون جامعه‌شناسي ماركسي نمي كند، (برخلاف اين قول معروف كه پارسنز را جامعه‌شناسي نا آشنا به ماركس معرفي مي‌كند، من مايلم اين نكته را تاكيد كنم كه در اغلب بخش‌هاي ساختار نظري پارسنز جاي پاهاي مهمي از ماركس ديده مي‌شود.) اما به شيوه‌ي معناي فرامكتبي از كاربري عمومي ديالكتيك آگاه است و چندان بي ميل هم نيست كه اين كاربست را آشكارا اعلام كند. او وقتي به تبيين ساختار نظريه‌اش مي‌پردازد مي‌نويسد:
«در گسترش و رشد ديالكتيكي‌مان در خلال پيچيدگي‌هاي پنج مقوله‌ي ساخت اجتماعي اكنون اجازه دهيد به مسئله‌ي اقتصاد بپردازيم.» (Parsons, 1965; 251)
گولدنر نيز در شرح برخورد پارسنيزم و ماركسيسم در جامعه‌شناسي رسمي آمريكائي به تأثير ماركسيسم بر جامعه‌شناسي آمريكائي اشاره نموده و آنرا آغازي براي جامعه‌شناسي ديالكتيكي دانسته است:
«زماني كه جامعه‌شناسي عيني در شوروي به عنوان رشته‌اي رسمي ظهور كرد ماركسيسم به طور روز افزوني بر جريان نقد پارسنيزم تأثير گذارد و اين آغازي براي رشد بيشتر جامعه‌شناسي ديالكتيكي بود.» (Gouldner, 1971; 158)
بنابراين بايستي گفت كه نقش و كاركرد مفاهيم تحليلي در نظريه‌هاي مختلف تنها وقتي خوب شناخته مي‌شود كه از مفهوم بسته و محدود مكتبي آن جدا شود. تنها در اين صورت است كه هم مي‌توان هر كدام از مفاهيم تحليلي يا مكتبي را در جاي خود نشاند و تعريف نمود و هم مي‌توان فرايند گسترش فرامكتبي و فرانظري چشم انداز نظري رشته‌ي جامعه‌شناسي را، كه گستره‌ي واقعي‌تر جامعه‌شناسي است، بهتر شناخت و بر اساس چنين شناختي ساختار نظريه‌هاي جديدتر را بررسي نمود. در غير اين صورت و با يكي‌انگاري مفاهيم تحليلي و مكتبي به ويژه به گونه‌اي كه در شرح‌هاي جاري نظريه‌هاي جامعه‌شناسي معمول است(11) قطعا علم عميق نظريه‌هاي جامعه‌شناسي به سياه‌چال نقل قول‌هايي غيركاربردي راه پيدا مي‌كند و شايد تنها شايسته‌ي بايگاني تاريخ علم نظري جامعه‌شناسي باشد.



پاورقی‌ها:
- - نوشتار حاضر، پیشگفتار چاپ دوم کتاب جامعه شناسی نظری است، که بطور مختصر بیانگر بخشی از دیدگاه‌های مؤلف است.
- براي بحث بيشتر نك: تنهائی، جامعه شناسی نظری،تهران، بهمن برنا، 1386،چاپ دوم؛ صص 5-73
- براي بحث بيشتر نك:همان، صص 6-75
- براي مطالعه بيشتر نك: همان، فصل يكم
- اگرچه گورويچ خود مصرانه مايل است بگويد كه كشف اين مطلب را مرهون كولي و جرج هربرت ميد است
- براي بحث بيشتر نك: همان، فصل هفتم، و نيز: تنهائي، درآمدي بر مكاتب و نظريه‌هاي جامعه‌شناسي،مشهد، مرندیز،1383، چاپ پنجم.
- نك: تنهائی، جامعه شناسی نظری،تهران، بهمن برنا، 13886،چاپ دوم، فصل دهم.
- نشانه آن باور برخي از مدرسين جامعه‌شناسي است كه علي رغم نقل مستقيم از پارسنز به راحتي اين نظريه غلط را اعلام داشته‌اند كه تصو مفهوم ديالكتيك نزد پارسنز درست نيست. (ميزگرد چالش‌هاي نظري، انجمن جامعه‌شناسي ايران، دانشكده علوم اجتماعي،ارديبهشت 1385). نيز نك: خبرنامه انجمن جامعه‌شناسي ايران شماره 26 خرداد 85 صص 19-18.
- نك: تنهائی، جامعه شناسی نظری،تهران، بهمن برنا، 13886،چاپ دوم، فصل هفتم.










نسخه PDF
Skip Navigation Linksindex > view publications
تاسیس: بهار 87
کلیه حقوق محفوظ است © 1388 - 1387
طراحی: شرکت شرکت طراحی وب سایت آرام شرق ایرانیان
تلفن: 77903805  77934158 - 09122082889