|
فردوسى طوسى در آئينه شاهنامه* |
دكتر سيّد مصطفى آزمايش
شاهنامه ديوارى رفيع و بارويى منيع است كه حصارى نامرئى به گرد عرصه وسيع فرهنگى ايران كشيده و اين حوزه جوشنده را از تلاطم حوادث بنيان كن و طوفانهاى خانمان برافكن و سيلهاى توفنده تهاجمهاى نظامى و فرهنگى اقوام مهاجم و ممالك ستيزهكار مخالف پاس داشته. ديوار چين بهصورت سدّى گذارناپذير از فواصل بسيار دور ــ حتّى از كره ماه بر سطح زمين ــ گرداگرد قلمرو چين قابل رصد است، مىتوان به سياحتش رفت و از ابهتش درشگفتى شد. امّا با دو چشم سر نمىتوان به تماشاى ديوار دفاعى شاهنامه نشست، چرا كه بصر قادر به ادراك آن نيست؛ بايد از سر بصيرت به ژرفناى وقايع تاريخ اين مرزوبوم در چهارراه پرآشوب سرنوشت نگريست تا بتوان سايه ممتدّ و خللناپذير اين سدّ ستبر و برز را با حسّى درونى لمس نمود. بىترديد شاهنامه فردوسى اثرى شگرف و شگفت است؛ آنقدر شگرف كه شگفتآفرينىاش سيماى سازنده و چهره بناكننده آن يعنى استاد ابوالقاسم فردوسى طوسى را از چشم حيرتزده خوانندگان و دوستدارانش فرو پوشانده است. گويى، ديوارگر و مهندس و سازنده و معمار اين "كاخ رفيع" در پشت باروهاى بلند و ديوارهاى فرازمندش، سالها و سدهها از نظرها پوشيده مانده است. فردوسى را بايد از خلال شاهنامه شناخت، امّا اين امرِ سهل و آسانى نيست. چرا كه شاهنامه آنچنان جذاب و سحرانگيز و كشاننده و رباينده و مستقل است كه فرصت از خواننده مىربايد و او را مجال توجّه به سازنده و پردازنده آن نمىدهد.
• ساختمان شاهنامه شاهنامه بهگفته سراينده آن شصت هزار بيت دارد. بيت يعنى خانه؛ پس در صحنه شاهنامه شصت هزار خانه بنا شده، كه هر خانهاى قلعهاى است با پايههايى در قعر زمين و بارههايى در ژرف افلاك؛ آنچنان پرصلابت و استوار كه زمينلرزه و طوفان و تندباد گزندى به حريمش نمىرساند. سازنده اين كاخها مهندسى است كه با مصالح فرهنگى بهپيوند و نظم اين معمارى شگرف همّت ورزيده و بنايى پىافكنده كه عديل و همتايى در ادب و فرهنگ جهانى براى آن نمىتوان يافت. پس جا دارد از خود بپرسيم اين چنين مهندسى گواهى فراغت از تحصيل خود را از كدام دانشگاه و مدرسهاى اخذ نموده؛ در كدام مكتب درس خوانده و نزد كدام استاد تربيت شده؛ و اين چنين مهارت و چيرگى در فرهنگ و ادب را از كه و در كجا آموخته و فراگرفته است. امّا اگر يكايك خانههاى اين قلعه منيع را جستجو كنيم به شرح حال مشخصى نسبت به سازنده آن دست نمىيابيم. چراكه وى چندان در پى معرفى خويش نبوده و از جزئيات احوال زندگى خود سخنى نگفته. تنها از رنج پيرى و سختى معيشت گهگاه گلههايى كرده؛ گاه نيز گوشهاى از پرده آويخته بر دنياى معتقداتش را كنار زده و چشمانداز اندكى از آن را در برابر انظار ناظران نهاده است. سيماى فردوسى براى ايرانيان و شاهنامهخوانان در سايه روشن ابهامات مخفى است. آوازه داستانهاى رستم دستان در گوش همه ايرانيان هست، شكوه رستم چنان فضاى ذهنى خوانندگان و شنوندگان شاهنامه را پر كرده كه مجال براى پرداختن به فردوسى باقى نگذاشته، و شايد غالب آنان فردوسى را تنها بهعنوان قصهگو و "نقّال" پهلوانىهاى رستم بشناسند. امّا فردوسى كيست؟!
• تحقيق در نسخههاى شاهنامه بررسى سوانح حيات فردوسى خالى از اشكال نيست. زيرا: ـ چنانكه ياد شد وى به احوال خود جز درباره شكايت از پيرى و ضعف و تهيدستى و يك بار در نوزده بيت به مرگ پسرش ــ بدون آنكه نام او را ببرد ــ نپرداخته و ارائه سايه روشن سيماى سراينده را آماج خود قرار نداده است؛ ـ از جانب ديگر مطالبى كه درباره وى اندك اندك در افواه عام شيوع يافته نيز بهقدرى آميخته با افسانه و اوهامند كه قابليت استناد ندارند. پس چاره چيست؟ جز آنكه در آيينه "سروده"، انعكاس روح بلند "سراينده" را جستجو كنيم، و براى شناخت شخصيت بزرگوارش در بستر عقايد و معتقداتش گامى چند به پيش بگذاريم. امّا براى چنين مهمّى حداقّل بايد به نسخهاى متقن از شاهنامه دسترسى داشته باشيم كه آينهاى بىزنگار و بىغل و غش باشد. نه قابى كه در آن هر ناسخ و كاتبى تصوير عقايد خود را ترسيم نموده باشد. دريغا كه چنين نسخهاى از شاهنامه نيز در دسترس نيست و به نسخههاى موجود نيز نمىتوان چندان اعتمادى كرد. قديمىترين نسخه موجود شاهنامه يعنى نسخه فلورانس با زمان شاعر بيش از دويست سال (614 هجرى قمرى) فاصله دارد و در عرض دويست سال بسيار دستبردها مىتواند در اين گنجينه رفته باشد، خاصّه در ايام پرآشوب خراسان. مهمّترين بخشهايى از شاهنامه كه در جستجو و پژوهش در شخصيت فردوسى بهكار مىآيند، همان بخشهايى است كه بيش از همه طعمه طعنهها و تصرّفها قرار گرفته است. چرا؟ زيرا با اعتقادات شاعر كه احياناً خلاف اعتقادات و افكار عمومى ساخته حكومت است، سروكار دارد. در همان مقدّمه شاهنامه، جايى كه استاد فرهيخته و ارجمند طوس اندكى گوشه پرده را از روى اعتقادات مذهبى و جهانبينى خود برداشته، يعنى در همان ابيات صفحههاى نخست شاهنامه، بيشترين دستاندازىهاى صورت گرفته است. نسخهبرداران متعصّب ابياتى را يا زدوده (مانند برخى از مصرعها كه تراشيده و پاك شده و ابيات ناقص گشته) يا افزودهاند (مانند چهار بيت سستى كه در مدح چهار خليفه سرهم شده و در حاشيه ابيات متن افزوده شده است).(1) دخالت سليقه در چهارچوب اعتقادات فردوسى آنقدر زياد بوده و متعصّبان سنّى مذهب در دوران سيطره حكمرانان اهل تسنّن بر ايران بهقدرى در بخش اعتقادات فردوسى دخالتهاى بيش از حد نمودهاند كه «سراسر قطعه ميدان ستيز قلمهاى سنّى و شيعه شده»(2) و «گويندگان يا كاتبانى كه انديشهاى خلاف اعتقادات خود در متن يافتهاند و يا سخن فردوسى را در تأييد مطلوب خود كوتاه نداشتهاند به افزودن و كاستن ابيات پرداختهاند».(3) نسخههاى موجود چاپى در ايران فراوانند امّا همه از نقايص برشمرده فوق رنج مىبرند. از جمله آنها مىتوان از چاپ جيبى شاهنامه ياد كرد كه عبارت از نسخه ژول مُل (Jules Mohl) فرانسوى است كه براساس هشت نسخه خطّى كتابخانه ملّى فرانسه و بيست و هفت نسخه خطّى ديگر در 1878 در پاريس بهچاپ رسيده است. پيش از ژول مل، دو نفر محقّق انگليسى ترنرمَكَن (Turner Macan) در 1829 و لامسدن (Lumsden) در 1811 به چاپ شاهنامه در هندوستان اقدام كرده و نسخههاى متعدّدى را كه اقدم آنها نسخههاى خطّى سالهاى 821 و 882 بود مبنا قرار داده بودند. ژول مل در مقدّمه شاهنامه خويش به "مكن" و پژوهشهاى وى فراوان اشاره و رجوع دارد، امّا اين نسخهها داراى ابيات الحاقى بسيار زياد و كاستىها و فزونىهاى فراوان در اشعار اصلى سراينده مىباشد و در عين حال كتابت كلمات و واژهها نيز دقيق و قابل اعتماد نيستند. علاوهبر آن گويى "مُل" بهعمد از نسخههاى مورداستفاده خود ضعيفترين را بهعنوان نسخه پايه قرار داده چنانكه در برخى موارد حتّى رديف و قافيههاى ابيات با يكديگر انطباق ندارد. شاهنامه مصحّح ژول مل توسّط انتشارات جيبى در دهه شصت شمسى بدون پاورقى و تعليقات و توضيحات و مراجع نسخه بدلها در ايران انتشار يافت، درحالى كه بهواسطه عدم دقّت در حروفچينى، ايرادهاى چاپى فراوان بر ضعف آن بهاضعاف مضاعف مىافزود و كثرت اغتشاش و درهمريختگى در برخى موارد حتّى بهجابجا شدن مصاريع ابيات راه برده بود. پس از ژول مل، يوهان فولرس آلمانى در سالهاى 84 ـ 1877 برمبناى مقايسه متن ترنرمكن و ژول مل به انتشار نسخه منقّح جديدى از شاهنامه پرداخت كه اين نسخه بعدها توسّط كتابخانه بروخيم در ايران در سالهاى 1313 تا 1315 انتشار يافت.(4) بهطور كلّى چاپ بروخيم (در پنج مجلّد هريك مشتملبر دو جلد؛ دو جلد آخر به كوشش مرحوم سعيد نفيسى انجام گرفت) نسبت به چاپ جيبى از هر نظر داراى نقايص كمترى است و ايرادهاى فاحش چاپى در آن كمتر بهچشم مىخورد. نسخه بدلها همه در پاورقى ذكر شده و بدين ترتيب اگر كاتب و ناسخى خطايى كرده فقط سليقه مصحّحين موجب تحميل متن نهايى به خواننده نمىگردد و خواننده امكان رجوع و اطّلاع از ساير نسخ را براى خود حفظ مىنمايد. پس از آن مؤسسه شرقشناسى فرهنگستان علوم اتّحاد جماهير شوروى با پژوهشى طولانى مدّت (ميان سالهاى 1950 تا 1971 ميلادى) به انتشار شاهنامه نُه جلدى زيرنظر ى . ا برتلس و عبدالحسين نوشين اقدام كرد و مبناى پژوهش را نسخه خطّى مورّخه سال 675 هجرى قمرى (متعلّق به لندن) قرار داد. اخيراً نسخه جديدى از شاهنامه توسّط بنياد شاهنامه در آمريكا به كوشش دكتر جلال خالقى مطلق انتشار يافته كه در آن پژوهنده نسخههاى متعدّد خطّى را مانند نسخه 614 هجرى قمرى / 1217 ميلادى كتابخانه فلورانس، نسخه 675 /1276 لندن، نسخه 731 /1330 استانبول، نسخه 733 / 1333 لنينگراد، نسخه741/1341 قاهره، و باز هم نسخه 796/1394 قاهره، به اضافه سى و نه نسخه خطّى ديگر (جديدترين آنها نسخهاى متعلّق به پايان قرن دهم هجرى است) در مقايسه گرفته و با بررسى اقدم نسخ و رعايت جوانب ديگر از جمله رجوع به ترجمههاى كهن شاهنامه توسّط بندارى اصفهانى (ميان سالهاى 615 و 624) بهزبان عربى و نيز رجوع به منابع اصلى شاهنامه مانند اياتكارزريران و كارنامك ارتخشيرپاپكان و اندرزنامههاى پهلوى و... به تشخيص اصحّ صور ابيات اقدام نموده است. (5) بر اين مبنا امروزه نسخه قابل استفادهاى دردست اهل پژوهش است كه با استفاده از آن مىتوانند كمابيش سيماى سراينده شاهنامه را در آينه اثر او جستجو نمايند و با جهانبينى و خطّ سير اعتقادات او اندكى آشنا گردند و در جهان او تفرّج و گلگشتى بنمايند.
•كندوى شاهنامه خانههاى شاهنامه ــ ابيات بليغ آن ــ همانند خانههاى كندوى زنبوران عسل چشمهاى پرفوران، آكنده از حرارت و حلاوت و حيات فراوان است. در فضاى عطرآگين يكايك اين خانههاى پرشهد و شكر روح زاينده و پاينده سراينده حضور و ظهور دارد، اگرچه به چشم نمىآيد و بهسادگى لمس نمىشود. فردوسى در شاهنامه مستتر است و باتمام وجود خويش در سراسر اثر شگرفش در سيران و سريان است، همچنانكه كره در شير.
در سخن پنهان شدم چون بوى خوش در برگ گل هـركـــه مىخواهــد مرا انـدر سخن جويد مرا
از آنجا كه "سراينده" مايل به تمايزجويى از "سروده" خود نيست، از خودد بهدرازى سخن نرانده است؛ چرا كه حيات سراينده با همه دشوارىهاى آن ناپايدار و گذرا؛ امّا حيات "سروده" او جاودان و پايدار و پردوام است. سراينده در پهنه سروده خويش گاه با گرزه گاوچهر سام يل بر سر اژدهاى كشف رود مىكوبد و «جهان را از پتيارگان ويژه مىكند» تا «زمين جاى آرامش و خواب گردد»؛ گاه در سيماى رستم به هفتخوان مىرود تا پشت ديو سفيد را بهخاك مالد و با كمند شصت خم كيانيش دودست ويرانكار كاموس كوشانى را بهبندد و با تيرى كه از كمان فروتنىاش رها مىسازد چشم خودبين اسفنديار خودپرست را آماج بگيرد؛ و گاه در چهره سياوش از ميان كوه آتش بىگزند مىگذرد؛ و گاه در محراب نيايش كيخسروى روى نياز بر خاك مىمالد و گوش دل به آواى سروش مىگشايد و پيغام عالم غيب را مىنوشد؛ و گاه در هيكل سيمرغ فرزانه سايه خجسته شهبالهاى خويش را بر فراز سر "انسان فرهمند" مىگسترد. اگر در كنار شيخ فريدالدّين عطّار و به راهبرى "هدهد" مىتوان قاف را پيمود و طريق "سيمرغ" شدن را در سير تحوّل جوهرى آموخت، در كنار استاد ابوالقاسم فردوسى مىتوان دريافت كه نقش سيمرغ در پاسدارى و نگاهبانى از حريم حرمت فرهنگى و انسانى يك مرز و بوم ديرپا چيست. شاهنامه سرزمينى وسيع و پهنهاى ناكرانمند است كه در قلب آن كوهى عظيم از زمين سر به آسمان كشيده و بر فراز آن سيمرغ آشيان دارد. سيمرغ از چكاد فرازمند آشيان خويش بر سراسر ايران زمين مىنگرد و به فراخوان زال زر ــ آنگاه كه پرى از او را با عود و بخور به آتش مىنهد ــ پرواز كرده و بر بلندى گزى سرسبز در كنار دريا فرو مىآيد و خواننده را از ارشاد و هدايت خود بهرهمند مىسازد. فردوسى از ديار سيمرغ پيام مىآورد و به ديار سيمرغ راهنمايى مىكند. خبر فردوسى را بايد از اين ديار شنيد و در همان صحنه به يافتنش كوشيد. پيدا است كه "پيرداناى طوس" شاعرى از زمره شاعران سخنسنج چون دقيقى يا اسدى طوسى يا... ديگران از متقدّمان و معاصران و متأخّرانش نيست كه صرفاً به قوّت طبع به نظم نسخههاى كهن تاريخ و اساطير نياكان خويش پردازد. بلكه شخصيتى بسيار پيچيده، غنى و عميق دارد كه براى موصوف كردنش بهصفتى و متّصف نمودنش بهوصفى بايد او را "درويشى بىخويش" خواند كه از سر ايثار در اين رهگذار پانهاده و اين قدم را مأموريّتى الهى ـ تاريخى براى خود بهشمار آورده، و رنج عظيم سرودن اين مجموعه بىهمتا را براى كسب عنايت ايزدى با عشقى بىمانند به جان خريده است. به رنج اندر آرى تنت را سزاست ……………….كه خود رنج در راه ايزد رواست • زمرهاى از اعتقادات فردوسى استاد ابوالقاسم فردوسى آزمند اين جهان نيست، آرزومند آن جهان است. آن جهان را واقعى و موجود و سراى جزا مىداند و مىداند كه براى راحتى در آن جهان بايد توشهاى نيك از رفتارها و گفتارها و كردارها با خود فراهم آورد. امّا در همين جهان هم واكنش كنش خويش را مىبيند. درشتى ز كس نشنود نرم گوى……………… سخـن تا توانــى به آزرم گـوى نگر تا چه كارى همان بدروى……………… سخن هرچه گويى همان بشنوى فردوسى دنيا را مزرعه آخرت مىشمارد، مزرع اعمال كه بار و ثمره آن در عالم باقى و سراى ديگر آشكار مىشود. بدين روى، از آنجا كه نظرى به اين جهان ندارد، مىكوشد كه رفتارهايش چنان باشد كه در آن سرا براى او اسباب شرمندگى و سرافكندگى فراهم نسازد. كتاب شاهنامه دسترنج فردوسى و كارنامه حيات او است. همـى خواهم از روشن كردگار………….. كه چندان زمان يابم از روزگار كــزين نامــه نامــور باستـان…………... به گيتــى بمانـم يكـى داستان كه هركس كه اندر سخن داد داد………….از او جــز بهنيكــى نگيرند ياد بدان گيتىام نيز خواهشگر است.…كه با ذوالفقار است و با منبرست منـم بنـده "اهـل بيـت" نبـىّ……………. سرافكنـده بر خاكپـاى وصـىّ در پيشگاه داورى آن جهان چون از او پرسند كه با خود چه آوردهاى، خواهد گفت شاهنامه را كه كتابى است در حكمت عملى كه در تمامى اجزاى آن اخلاق متين و والاى انسانى و آزادگى آموزش داده مىشود، سراسر آن حكمت و عبرت از ماهيّت جهان است، كتابى است كه خواننده را بيدار از غفلت مىنمايد، او را بهخود مىآورد و بهجستجوى راه حقّ مىكشاند. كتابى است كه با عشق و تولّى به خاندان پيغمبر خدا نگاشته شده و خواننده را بهدامان اوليا هدايت مىكند. پير طوس به حضرت مولا على(ع) عشق فراوان دارد، با اين عشق و محبّت مىزيد و مىميرد. در هنگام مردن نيز آرزويش آن است كه بهدست على(ع) از خاك برگرفته شود و مورد شفاعت و عنايت او قرار گيرد. وى از على(ع) بهعنوان صاحب تيغ تيز ذوالفقار و منبر خطابه و اندرز و با صفت "خواهشگرى" يعنى شفاعت ياد مىكند و خود را سرافكنده بر خاك پاى او و بنده اهل بيت مىشمارد. از آنجا كه بهجانب آستان بىنيازى رهسپار است و حضور مولا على(ع) را در دو سرا به يقين حقيقت مىشمارد درصدد است كه توشهاى قابل ارائه به همراه برد. بههمين دليل نيز تلاش مىكند كه از هر نظر در سراسر اثر خويش سنگ تمام بگذارد تا فردا اگر از او پرسند آنچه كردهاى تو را به چه كار آيد؟ در پاسخ بگويد كه بدان خلقى را زنده كردم و تاريخى را از حضيض انحطاط و اندراس نجات دادم و مرزهاى فرهنگى ايران را با ديوارى نامريى و زوالناپذير سدهها و هزارهها استوار است و سيلهاى متوالى ياجوج و ماجوج و تاتار و مغول و غرب و شرق بر آن نفوذ و تأثيرى ندارد. با پيوند كلامم نظام نظمى پرانتظام را انسجام دادم. چون مهندسى كارديده بنيانى ريختم كه هيچ زلزله و طوفانى بر آن آسيبرسان نخواهد بود. شعله هميشه جاويدى را برفروختم كه قبسها و شرارههاى آن دل و جان پارسىزبانان در اقصا نقاط جهان را به شوق ايران و ارزشهاى عظيم فرهنگى آن گرم و زنده و نورانى نگاه خواهد داشت. نميـرم از اين پـس، كـه من زنـدهام…………..چـو تخـم سخـن را پراكنـدهام هر آنكس كه دارد هش و راى و دين………… پس از مرگ بر من كنـد آفرين بنــاهــاى آبــاد گــــردد خــــراب…………...... ز بـــاران و از تــابــش آفتـاب پــى افكنــدم از نظــم كاخــى بلنـد…………. كــه از بـاد و بـاران نيـابـد گزند استاد ابوالقاسم فردوسى مىداند به چه كارى مشغول است و از نتيجه تاريخى كار خود نيز آگاهى دارد، چون خود خواهان حصول اين چنين نتيجهاى است. خداوند در قرآن مجيد فرموده: كسى كه يك نفر را بكشد گويى خلقى را كشته وكسى كه يك نفر را از مرگ برهاند گويى خلقى را زندگى بخشيده است. امّا فردوسى درصدد آن است تا خلقى را از مرگ، از انحطاط، از پوسيدگى، از سستى، از زبونى، از جبن، و از زوال رها سازد تا جهانى بدين سبب احيا و سرزنده گردد. فردوسى بر آن است تا در برابر لگدكوبى زمانه غدّار و حوادث مهارناپذيرى كه فلات ايران عرصه آن است، بارويى استوارتر و حصارى پايدارتر از ديوار چين بنا نمايد كه با چشم دل به رؤيت و رصدش بايد نشست. ديوار دفاعى شاهنامه گرداگرد حريم انسانيت و اخلاق جوانمردى و سجاياى مردمى است؛ سنگ بناى اين بنيان اصل فرهمندى و نورانيت باطن و روشنى روان مىباشد. انسان فرهمند ايران مزديسنايى و "ولى" در فرهنگ "تصوّف ـ تشيّع" ايران اسلامى در فضاى شاهنامه خود را در يكديگر يكتا و يگانه مىيابند. بيهوده نيست كه ايران محمل قبول ارزشهاى اسلام محمّدى است. على را گرچه كموبيش همه مسلمانان شناختند. ولى فقط ايرانيان تاحدّ قدرت معنوى خويش قدر دانستند. زيرا آنان پيش از ظهور اسلام و نزول قرآن نيز به "انسان فرهمند" و امر "ولايت" باور داشتند. اين درحالى بود كه اعراب دوران جاهليّت با مفهوم فرهمندى و اصل ولايت بهكلّى بيگانه بودند و با كفر و نفاق خو داشتند، چنان كه در قرآن مجيد آمده است: اَلاَْعْرابُ اَشَدُّ كُفْرا وَ نِفاقا.(6) غالب مسلمانان صدر اسلام، اعرابى بودند كه يا از بيم شمشير يا به بوى غنيمت قبول اسلام كردند درحالى كه بهگواهى قرآن دلهاشان آكنده از حميّت دوران جاهلى و ارزشهاى جاهليّت بود: اذْ جَعَلَ الّذين كَفَروا فى قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ...(7) دليل آنان براى قبول دعوت رسول خدا(ص) نيز آن بود كه اندكاندك مشاهده نمودند كه باد از جبهه اسلام مىوزد. آيات نفاق درباره مسلمان صدر اسلام است، همانها كه پس از درگذشت محمّد(ص) بىدرنگ به ارزشهاى جاهلى خويش رجوع نموده و همين آداب و ارزشها را پس از فتح سرزمينها و ممالك مختلف منجمله ايران همه جا بسط و سيطره دادند، امّا زير رايت اسلام و به نام قرآن! همين امر قبلاً در قرآن پيشبينى و پيشگويى شده بود: وَ ما مُحَمَّدٌ الاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلْ اَفَائِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ(8) ؛ محمّد پيغمبرى مانند پيغمبران پيشين است، اگر او كشته شود يا بميرد، شما بر پاشنههاى پايتان خواهيد چرخيد و به آداب پيشين خويش رجوع خواهيد كرد. امّا غالب ايرانيانى كه قبول اسلام كردند "اصحاب غنيمت" نبودند "اصحاب حقيقت" بودند و به انسان فرهمند باور داشتند. قبول اسلام از جانب آنان ناشى از بيم شمشير نيز نبود. آنان دربدر در پى "ولى وقت" و انسان كامل زمان خود در جستجو بودند. سلمان پارسى را شمشير اعراب مسلمان نكرد. او در پى راهنماى الهى به هر كليسا و كنيسه و معبد و آتشكدهاى روى آورد و همه جا را خالى از فروغ فرّه ايزدى يافت. سرانجام ادامه جستجوهاى وى، وى را در مدينه به ديدار محمّد(ص) نايل ساخت. همانجا دامن او را گرفت و با وى بيعت ايمانى نمود و پس از او نيز با جانشين وى على مرتضى سكاندار كشتى ولايت بيعت كرد. باذان پارسى نيز به شمشير اعراب قبول اسلام نكرد. او از يمن به مكّه آمد و به خدمت رسولخدا شتافت و بهدست ايشان به شرف توبه و ايمان مشرف گشت. درك ايرانيان از دعوت پيغمبر خدا و آيات قرآنى اساساً با درك اعراب دوران جاهليت تفاوت نهادين داشت، و بدينروى ايران بود كه محمل قبول ارزشهاى ولايى و اصل ولايت... گرديد؛ و اسلام با نام تشيّع ــ كه جوهر و حقيقت قرآن است ـ و تصوّف ـ كه جوهر و حقيقت تشيّع است ــ در درون مرزهاى فرهنگى ايران بزرگ به حيات خود ادامه داد. البته راه خدا و طريق هُدى هميشه پايدار و برقرار بوده و خواهد بود. فردوسى نيز در چنين مجموعه فرهنگى چشم به جهان گشوده و با اين ارزشها پرورش يافته و آموخته شده بود. شاهنامه او نيز محل تلاقى و ظهور همين ارزشها است. نمىتوان شيعه نبود و بهدفاع از اوليا تشيّع پرداخت، همچنان كه نمىتوان صوفى نبود و به ارائه ارزشهاى راستين تصوّف برخاست. نمىتوان دلباخته و دلداده على نبود و خود را خاكپاى او خواند و بدان افتخار جست و گفت: بر اين زادم و هم بر اين بگذرم…………….يقين دان كه خاك پى حيدرم اگر پرده غفلت را از برابر چشمانمان كنار زنيم، مشاهده مىنماييم كه فردوسى در همه ابواب كتابش اندرز بهپرداختن به توشه آن جهان و بىاعتنايى نسبت به غم و شادى اين دنيا و ذخيرهكردن باقيّات صالحات و حسنات اعمال مىدهد و نياز و خاكسارى در برابر اوليا و راهنمايان الهى را سبب ظهور نور اسلام و فروغ ايمان در دل و جان سالكان مىشمارد و اين امر را سرمايه بقا معرفى مىنمايد. تو چندان كه باشى سخن گوى باش……….…..خردمنـد باش و نكـو خـوى باش چـو رفتـى سـر و كـار با ايـزد است…………… اگـر نيـك باشـدت كـار ار بد است جـوانـى و پيــرى بــه نــزد اجــل………….. يكـى دان چـو ديـن را نخواهى خلل دل از نــور ايمــان گــر آكنــدهاى…………..…تـو را خـامشـى به كه تـو بنــدهاى پرسـتش همـان پيشـه كـن با نيـاز………... همــان كـــار روز پسيـن را بســاز بـر ايـن كـار يـزدان تـو را راز نيست…………...اگـر ديـو بـا جـانـت انبــاز نيـست بـه گيتــى در ايـن كوش چون بگذرى……….ســرانجـام اسـلام بـا خــود بــرى بسيار كسانند كه دم از دوستى فردوسى مىزنند امّا به اين نكته كه فردوسى دم از دوستى على مرتضى مىزد وقعى نمىنهند. اينان دوستدار فردوسى نيستند. پيروان اميال خويشند. اينان مىكوشند تا فردوسى را خارج از چارچوب اعتقاديش قرار دهند تا قابل پسند گردد. آنان فردوسى را نمىپسندند چون خودپسندند و خود را مىپسندند! فردوسى خودش به روشنى خودش را معرفى كرده و از خود به عنوان خاكپاى على مرتضى ياد نموده است. اگر بارها در شاهنامه به انتقاد از آزمندى پرداخته، خود نيز به اندرزهاى خود عمل كرده و دست رد بر سينه صله سىهزار دينارى سلاطين زده و بهجاى مديحهسرايى هجونامهها ساخته و منتشر كرده است. فردوسى خاكپاى على مرتضى است. حال بايد از ما فردوسى دوستان مدّعى پرسيد كه شما دوستدار چه كسى هستيد؟ بايد پرسيد آيا شما فردوسى را با اعتقاداتش مىپذيريد يا فردوسى را با اعتقادات خودتان؟ آيا خودتان را مىپذيريد يا فردوسى را؟ چه نيازى است كه خود را فريب دهيم؟ چه نيازى بهدوستى فردوسى است. خود را كه دوست داشته باشيم كافى است؟! آن شبان بيابانى در راه دوستى و عشق به خداوند در مناجاتش از سر بزهايش گذشت. استاد ابوالقاسم فردوسى نيز از سر سىهزار دينار زر خالص گذشت و آنها را بهپاى محبّتش به على مرتضى ريخت. ما از سر چه در راه دوستى اولياى خدا مىگذريم؟ آيا از سر كبر و غرور و منيّت و خودخواهى و خودپرستى و تكبّر و خودبينىهايمان مىگذريم يا به بيهوده لاف دوستى فردوسى و ساير اكابر فرهنگ ايران را مىزنيم. بزرگان فرهنگ ايران همه در مكتب فقر و قناعت و استغنا و بىنيازى تربيت شده و به كمال رسيدهاند. آنان پى كاملان را گرفتند تا تكامل يافتند، آنان مردان حقّ را خاك راه شدند تا از خاكشان باغهاى تنومند روييد و به بار نشست. اگر فردوسى كسى چون ما بود كه از پس كارى اين چنين گران برنمىآيد. دوستى فردوسى و فردوسى دوستى چيزى جز قدم نهادن در راه او و سرنهادن به مكتب او نيست. كلاهمان را قاضى كنيم و از وجدان خويش در خلوت بپرسيم آيا حقيقتاً در دل خويش حتّى اندك علاقهاى به فردوسى داريم؟
• تعلّق فقرى و طريقتى فردوسى از آنجا كه شاهنامه در خراسان و بهويژه در شهر طوس انتظام يافت و استاد ابوالقاسم فردوسى طوسى بهكرات و مرات در شاهكار خويش از همطريقانى بهنام "آزادگان" ياد كرده، و بدون آن كه ذكر نام آنان را بنمايد از جوانمردى آنان تجليل نموده است، و از آنجا كه شهر طوس در همان ايام محل استقرار اكابر تصوّف و عرفان ايران بوده و قطب طريقه مرتضويه رضويه معروفيه در اين شهر مسكن و خانقاه داشته اشارهاى به مقامات ايشان ضرورى بهنظر مىرسد.
•رشته انتساب شيخ ابوالقاسم عبداللّه بن على كوراكانى (كُركانى) طوسى شيخ عبداللّه بن على بن عبداللّه طوسى (380 ـ 469 هجرى) از اقطاب سلسله حقّه و از اكابر تاريخ تصوّف و از عِظام صوفيان خطّه خراسان در قرن چهارم و پنجم هجرى است.(9) شيخ ابوسعيد ابوالخير به او ارادت فراوان داشته و بارها بهديدار و زيارتش رفته است. وى روستازادهاى از روستاى كوراكان از دهستان زراب طوس (بخش چناران مشهد) بوده و از طريق كشاورزى روزگار مىگذرانده و در خانقاه خويش در شهر طوس خدمت ارشاد و هدايت طالبان را تمهيد مىنموده است. از مشايخ بزرگ و نامدار ايشان شيخ ابوعلى فارمدى و شيخ ابوبكر بن عبداللّه نساج را مىتوان ياد كرد. در گزارشهاى مغشوش تاريخى به اقامه نماز شيخ ابوالقاسم كركانى (كوراكانى) بر فردوسى طوسى اشاره رفته، امّا اين امر را به بعد از تدفين پيكر شاعر موكول نمودهاند. البته اين اغتشاش را جز بهحساب تعصّب واقعهنگاران نمىتوان گذشت. «در باب كركانى داستانهايى كه نمايشگر تعاليم عرفانى اوست در كتب صوفيّه نقل شده است و يكى از افسانههاى مربوط به زندگى او همان تهمت معروفى است كه بعضى از بىخبران به وى زدهاند و گفتهاند كه او بوده است كه بر جنازه حكيم ابوالقاسم فردوسى استاد طوس، نماز نگزارده است! حال آنكه هركس منابع اطلاعات در باب او را از مدّنظر گذرانده باشد به نيكى او را از اين اتهام تبرئه مىكند»(10) البته چنانكه ذكر شد متعصّبان كاملاً نمىگويند كه حضرت شيخ نماز بر جنازه فردوسى نخوانده، بلكه مىگويند با تأخير خوانده! و تأخير در اين نماز را بايد ناشى از تعصّب همان كسانى دانست كه در شاهنامه دستبردهاى فراوان نيز زده و در بيان اعتقادات فردوسى دخل و تصرّف بسيار نمودهاند.
•شاعرى شيخ ابوالقاسم كوراكانى؟ از جمله مطالب منسوب به شيخ ابوالقاسم كوراكانى "شاعرى" وى است. عطّار نيشابورى در تذكرة الاولياء(11) آورده است: «نقل است كه شيخ [ابوسعيد ابوالخير] گفت آن وقت كه قرآن مىآموختم پدر مرا به نماز آدينه برد. در راه شيخ ابوالقاسم كُركانى كه از مشايخ كبار بود پيش آمد،... و يكبار ديگر شيخ ابوالقاسم مرا [ابوسعيد ابىالخير را] گفت كه اى پسر خواهى كه سخن خدا گويى؟ گفتم خواهم. گفت در خلوت اين مىگوى: مـن بىتو دمـى قرار نتوانم كـرد.................احسـان تو را شمار نتوانم كرد گر بر تن من زبان شود هر مويى..................يك شكر تو از هزار نتوانم كرد [شيخ ابوسعيد مىفرمايد] همه روزه اين بيت مىگفتم تا به بركت اين بيت در كودكى راه حق بر من گشاده شد.» از روايت فوق معين است كه شيخ ابوالقاسم شيخ ابوسعيد را در ايام شباب به آيين فقر مشرف فرموده و او را به خلوت نشانده و اين رباعى را بهعنوان ذكر خاص به او تلقين كرده است. درنهايت از مدد نفس ابوالقاسم اين رباعى چون كليدى چهار لبه ابواب غيبى را بر شيخ ابوسعيد مفتوح و ديده دل او را گشاده است. اگرچه شيخ ابوسعيد ابىالخير از نخستين صوفيان است كه به شعر روى آورده و از وى رباعيّات و قطعاتى ثبت دفاتر شده، امّا اين رباعى مسلماً از شيخ ابوسعيد نيست، زيرا بهگواهى خود او آن را از لسان شيخ ابوالقاسم فراگرفته و متعلّق بهايشان است، بهويژه آنكه در هيچ منبع ديگر بهنام گوينده ديگرى نقل نشده است. با اين حال در انتساب اين رباعى به شيخ ابوالقاسم نبايد شتاب كرد، زيرا درحقيقت منبع مورد استفاده شيخ فريدالدين عطّار نيشابورى در ذكر واقعه فوق يعنى كتاب اسرارالتّوحيد اين حكايت را در مورد شيخ ابوالقاسم بشر ياسين نقل نموده، نه شيخ ابوالقاسم كركانى. يعنى عطّار بين دو "ابوالقاسم" تخليط كرده است. مسلّم آن است كه نخستين مربّى شيخ ابوسعيد شيخ ابوالقاسم بشرياسين و مربّى بعدى پيرابوالفضل ابوالحسن بوده و سپس كار تكميل تربيت وى برعهده شيخ ابوالعباس قصاب آملى واگذار شده و اين امر از خرقهنامه شيخ ابوسعيد در اسرارالتّوحيد(12) مستفاد مىگردد كه به اين شرح است: «شيخ ابوالعباس قصاب، محمّد بن عبداللّه طبرى، بومحمّد حريرى، جنيد بغدادى، سرىّ سقطى، معروف كرخى، داودطايى، حبيب عجمى، حسن بصرى، و او از اميرالمؤمنين على بن ابىطالب ـ رضىاللّه عنهم اجمعين ـ و او از مصطفى صلوات اللّه و سلامه عليه». شيخ ابوالعباس قصاب از مشايخ سلسله حقّه معروفيه و نيز از ادامهدهندگان حكمت خسروانى و عرفان ايران باستان و جامع ميان جهانبينى ولايى، مبتنىبر اصل ولايت و جهانبينى فرهمندانه بهشمار مىآمده است.(13)
•جوّ فرهنگى شهر طوس اين همه مىرساند كه شهر طوس در فضاى ويژه فرهنگى غوطه مىخورده. حضور مشايخ بزرگ تصوّف و اركان عظام تشيّع و درهمآميختگى فرهنگ عرفانى خسروانى با تصوّف اسلامى رنگ خاصّى به اين حوزه استثنايى فرهنگى در ايّامى بخشيده بود كه استاد ابوالقاسم فردوسى در آن ديار بهسر مىبرد. در اين ايام شهر طوس مركز رفت و آمد اكابر طريقت بود و قسمت مهمّى از كرامات و مقاماتى كه درباره شيخ ابوسعيد ابىالخير نقل شده به زمانى باز مىگردد كه اين بزرگوار در خانقاه استاد ابواحمد در طوس مأوا گزيده بوده است. وى در طول اقامت خويش در اين شهر بارها به ديدار شيخ ابوالقاسم كركانى رفت و از جمله در اسرارالتّوحيد(14) آمده است: «روزى شيخ ما ابوسعيد ... و شيخ ابوالقاسم كركانى رحمهاللّه عليه در طوس با هم نشسته بودند بر يك تخت و جمعى درويشان پيش ايشان ايستاده. به دل درويشى گذشت كه آيا منزلت اين هر دو بزرگ چيست؟ شيخ ما بوسعيد حالى روى بدان درويش كرد و گفت: هركس خواهد كه دو پادشاه به هم بيند در يكجاى و در يك وقت بر يك تخت بر يك دل، گو در نگر...». گفتيم كه خانقاه استاد ابواحمد محل توقّف و وعظ و سماع شيخ ابوسعيد ابوالخير در طول اقامت وى در شهر طوس بوده است. از اين استاد ابواحمد اطلاعات زيادى در كتب رجال صوفيّه نقل نشده است. همين قدر مىدانيم كه «خانقاه استاد بواحمد قدمگاه شيخ ابونصر سراج بود، و استاد بواحمد شيخ ما را مراعتها كرد و چند روز او را به طوس نگاه داشت و شيخ را در خانقاه خويش مجلس نهاد و اهل طوس چون سخن شيخ بشنيدند و آن كرامات ظاهر او بديدند به يكبار مريد شيخ ما گشتند و قبولها يافت و مريدان بسيار پديد آمدند.»(15) بنا به نقل صاحب كتاب اسرارالتّوحيد شيخ ابوسعيد پيش از ورود به شهر طوس در حدود ده باژ از محال شهر طابران توقّف كرده و از شيخ محمود معشوق طوسى براى ورود به شهر كسب اجازه نموده است: «درويشى را پيش بفرستاد گفت بايد كه به شهر شوى به نزديك معشوق و گويى دستورى هست تا در ولايت تو درآييم؟... و اين معشوق از عقلاى مجانين بوده است و سخت بزرگوار و صاحب حالتى به كمال و نشست او در شهر طوس بوده است و خاكش آنجا است»(16) و چنانچه ياد شد ده باژ از قراى طابران طوس محل تولّد استاد ابوالقاسم فردوسى طوسى بوده و بهلحاظ باطنى در دايره ولايت شيخ محمّد معشوق طوسى قرار داشته و كسانى كه براى درك محضر وى مىرفتند، قصدشان نه نظرخواهى و مشورت عقلى و نقلى بلكه كسب همّت و توجّه و عنايت و گرفتن اجازه از شيخ بوده است. پس درصورتى كه روايت رفتن استاد ابوالقاسم فردوسى به نزد شيخ محمّد معشوق طوسى را مبتنىبر مبناى تاريخى دقيقى بشماريم بايد آن را ناشى از اعتقاد عميق فردوسى به تأثير نظر اكابر تصوّف و عرفان بهحساب آوريم. البتّه تعداد مشايخ و اكابر تصوّف در خراسان و بهويژه طوس و شهرهاى اطراف آن در قرن چهارم و پنجم از حدّ احصا فرا مىرود و به اين سبب احوال برخى از آنان نقل نشده، و آنچه از ديگران نقل شده نيز مشتى از خروار است. چنانچه محمّد منوّر در كتاب سابقالذّكر در اين مورد مىنويسد: «هنوز در اين خاك [خراسان] و در اين عهد ــ كه عهد قحط دين و نايافت مسلمانى است، خاصّه در خراسان و از تصوّف و طريقت نه اسم مانده است و نه رسم و نه حال و نه قال ــ اينجا مشايخ نيكو روزگار و صوفيان آراسته به اوقات و حالات سخت بسيار باقيند، كه باقى بادند بسيار سالها.»(17) خرقه نامه شيخ ابوالقاسم كوراكانى و بزرگان قبل و بعد از ايشان بنابر ضبط حضرت شاه نعمت اللّه ولىّ به اين قرار است: «خرقه اين فقير نعمت اللّه بن عبداللّه بن محمّد بن عبداللّه الحسينى از حضرت با رفعت قطب المحقّقين... شيخ عبداللّه يافعى... و او از... شيخ صالح بربرى و او از شيخ كمال الدين كوفى و او از... شيخ ابى مدين مغربى... و او از شيخ ابوسعيد اندلسى و او از... شيخ ابوالبركات... و او از شيخ ابوالفضل بغدادى... و او از شيخ احمد غزالى... و او از محقّق محقّ و صديق مصدّق شيخ ابوبكر نساج (طوسى) رحمهاللّه عليه و او از شيخالمشايخ شاكر عالم و ذاكر دائم شيخ ابوالقاسم [على كوركانى طوسى] و او از شيخ ابوعثمان مغربى و او از... شيخ ابوعلى كاتب و او از شيخ ابوعلى رودبارى و او از سيّد طايفه صوفيّه شيخ مرشد جنيد بغدادى، او از... شيخ سرىّ سقطى و او از... شيخ معروف كرخى و او از... شيخ داود طايى و او از... شيخ حبيب عجمى و او از شيخ حسن بصرى و او از امام الائمه و محيىالسنه والجماعه سلطان الاوليا و برهان الاصفيا مظهر العجايب اميرالمؤمنين على بن ابيطالب و او از حضرت محمّد مصطفى(ص).»(18)
•امتزاج تصوّف و تشيّع در طوس خراسان با توجّه به خرقهنامهاى كه از شيخ ابوسعيد نقل شد و با دقّت در رشته انتساب شيخ ابوالقاسم كوراكانى معلوم مىافتد كه همه اكابر تصوّف سرچشمه عاليه تربيتهاى طريقتى و تعاليم سلوكى خود را على مرتضى امام اوّل شيعيان مىدانند. حاصل كلام آن كه بهدليل پيوستگى قرائت ولايتى عرفانى از تشيّع با اساس تربيت صوفيانه كه درنهايت موجب آميختگى و امتزاج تام اين دو مىشده(19) و نيز بهگواهى روح حاكم بر شاهنامه و همچنين باتوجّه به جوشش بىمانند حوزه عرفانى طوس در آن ايام مىتوان نتيجه گرفت كه: الف ـ استاد ابوالقاسم فردوسى طوسى به چند طريق (اعتقاد به تشيّع و امتزاج تصوّف و تشيّع با يكديگر؛ مهرورزى به فرهنگ خسروانى و امتزاج اين فرهنگ در آراء مشايخ خراسان و بزرگان تصوّف در آن عصر؛ و...) با تصوّف و عرفان ارتباط و پيوند مسلّم داشته است. ب ـ همچنين آنچه در مورد جوانمردان و آزادگان شهر طوس توسّط استاد در شاهنامه نقل افتاده ناظر بههمين جماعت احرار و درويشان بىخويش و روندگان طريق حقيقت و پويندگان طريقت معرفت است. در پايان با اين دو بيت كه مربوط به شاعرى گمنام از ايام استاد ابوالقاسم فردوسى است و در اسرارالتّوحيد(20) نقل افتاده، سخن را به انجام مىرسانيم: اين عشق بلى عطاى درويشان است..................... خـود كشتنشان ولايت ايشان است دينـار و درم نه رتبت مــردان است.............................جان كـرده فداكار جوانمردان است
پاورقی ها: *- مقاله حاضر قبلاً در این آدرس منشر شده است: عرفان ایران، مجموعه مقالات(8)، تهران، انتشارات حقیقت، چاپ اول، بهار 1380. 1- شاهنامه، تصحيح جلال خالقى مطلق، پاورقى ص 10، نسخه بدلها. در نسخههاى چاپى كه بعدها قدرى عجولانه برمبناى اين نسخههاى خطّى مخدوش تنظيم شدند، بدون توجه به چگونگى امر، كلّيه ابيات الحاقى و خارج از متن نيز به اصل متن راه يافته و بر «حجم اعتقادات سراينده شاهنامه» افزودند! مرحوم ذبيحاللّه صفا ــ بدون پرداختن به بحث الحاقى بودن اين ابيات ــ با تكيه بر گواهى مورّخان و دلايل ديگر از خود شاهنامه و اشعار ديگر فردوسى در ساير قسمتها و بهخصوص اطنابى كه در مدح امام اول شيعيان در مقدّمه شاهنامه داده شده، سراينده را شيعه مذهب انسته است تاريخ ادبيات ايران، ج 1، ص 487 اگرچه حقّ مطلب به درستى ادا شده، امّا مرحوم صفا عنايتى به الحاقىبودن ابيات موردبحث نفرموده، را كه در زمان نوشتن مطالب فوق به نسخه مبنا دسترسى نداشتهاند. 2- دكتر جلال خالقى مطلق، معرّفى قطعات الحاقى شاهنامه، ايراننامه، سال سوم، شماره اوّل، 1363، ص 28. 3- احسان يارشاطر، مقدّمه شاهنامه، تصحيح خالقى، صفحه يازده مقدّمه، چاپ بنياد شاهنامه. 4- با اتكاء به پژوهشهاى فوق، چاپهاى متعدّدى از شاهنامه در هندوستان و ايران (مانند: محمّد رمضانى در 1312؛ اميركبير به اهتمام محمّد جعفر محجوب در 1350؛ دكتر محمّد دبير سياقى در 1345، و با افزودن كشف الابيات در دو جلد در 1348 ـ 1350) به طبع رسيد. 5- ما در ابتداى كار دو نسخه چاپى از شاهنامه را برابر نهاديم: يكى نسخه ژول مول فرانسوى است كه بهفارسى توسّط انتشارات جيبى در دهه شصت هجرى در تهران انتشار يافته و دوّمى نسخه بروخيم و سعيد نفيسى است. به هر حال پس از اتمام كار بر روى متن شاهنامه با استفاده از نسخههاى فوق، به چاپ آخرين شاهنامه به تصحيح استاد جلال خالقى مطلق دسترسى يافته و اشعار را ــ بهاستثناى هجونامه كه از متن مول برگرفتهايم ــ برطبق ضبط و انتخاب ايشان دوباره مورد بازخوانى قرار داديم كه نتيجه كار همين متنى است كه بهنظر خوانندگان مىرسد، هرچند ممكن است اغلاطى از چشم مخفى مانده باشد كه با تذكّراتى كه دريافت خواهد شد به تصحيح متن در چاپهاى بعدى اقدام خواهد شد. 6- سوره توبه، آيه 97: اعراب كافرتر و منافقتر از ديگرانند. 7- سوره فتح، آيه 26: هنگامى كه كافران تصميم گرفتند كه به تعصّب جاهلى دل بسپارند... 8- سوره آل عمران، آيه 144. 9- اهل تحقيق براى كسب اطلاعات بيشتر نسبت به مقامات و كرامات شيخ ابوالقاسم كوراكانى طوسى مىتوانند به اين منابع نيز رجوع نمايند: هجويرى / كشف المحجوب؛ ذهبى / العبر؛ عين القضات همدانى / نامهها؛ خواجه عبداللّه انصارى / كشف الاسرار؛ محمّد منوّر / اسرارالتّوحيد؛ امام محمّد غزّالى / كيمياى سعادت؛ شيخ فريدالدين عطّار / تذكرة الاولياء؛ نورالدين عبدالرّحمن جامى / نفحات الانس من حضرات القدس؛ سيّد مصطفى آزمايش / تاريخچه تحوّلات سلسله نعمت اللّهى؛ محمّدباقر سلطانى / رهبران طريقت و عرفان؛ حميد فرزام / تحقيق در احوال و نقد آثار و افكار شاه نعمت اللّه ولى. 10- شفيعى كدكنى، تعليقات بر اسرارالتّوحيد، ج 2، ص 677. 11- عطّار، تذكرة الاوليا، ص 272. 12- اسرارالتّوحيد، تصحيح دكتر شفيعى كدكنى، ج 1، ص 49. 13- شيخ اشراق شهابالدين سهروردى در كنار منصور حلاّج و ابويزيد بسطامى و شيخ ابوالحسن خرقانى، شيخ ابوالعباس قصاب را نيز يكى از ادامهدهندگان حكمت خسروانى و عرفان ايران باستان خميرة الخسروانيين فى السلوك مىشمارد (اسرارالتّوحيد، تعليقات، ج 2، ص 660). 14- اسرارالتّوحيد، ص 60. 15- همان، ص 58. 16- همان، ص 57. 17- همان، ص 40. 18- براى اين منظور از خرقهنامه و شجرهنامه خطّى شمس العرفا استفاده مىشود كه حضرت شاه نعمتاللّه ولى در بيان سلسله نسبت خويش بيان فرموده است اواخر قرن هشتم و اوايل قرن نهم. رساله عبدالرّزاق كرمانى، جزء مجموعه رضوان المعارف الهيّه ص 19، به نقل از دكتر حميد فرزام؛ و نيز مجموعه چاپى انستيتو ايران و فرانسه، صفحه 54؛ و زندگانى شاه ولى، دكتر حميد فرزام، ص 57. به شرح و تفصيلى كه در آثار شاه نعمتاللّه ولى بهصورت منظوم و منثور آمده نسبت خرقه اين بزرگواران بهصورت فوقالذّكر به معصوم(ع) مىرسد. براساس نسبت خرقه ديگرى جناب معروف كرخى كه دربان حضرت رضا(ع) بود از جانب ايشان نيز مأذون در بيعت گرفتن بوده است و بدين دليل سلسله معروفيه مرتضويّه را "رضويّه" نيز مىخوانند. براى اطّلاع بيشتر در اين مورد به شجرهنامه حاج آقا زينالعابدين شيروانى مستعليشاه در بستان السّياحه رجوع شود؛ و نيز بهنسبت خرقه حاج آقا ملاّعلى نورعليشاه ثانى در مقدّمه صالحيّه و نيز به سلسلهنامه مندرج در خورشيد تابنده، جناب حاج على تابنده محبوبعليشاه، چاپ دوّم، صص 7 ـ 42. 19- مرزبندى ميان تصوّف با وجود اعتقادات خاصّ عرفانى شيعىاش با تشيّع از دوران اميرتيمور به بعد با ظهور فرقه نقشبندى بهطور خلق الساعه صورت گرفت. بايد دانست كه فرقه نقشبنديه توسّط مسلمانان زردپوست ــ تركمانان و ازبكان و تورانيان ــ اختراع شد كه تعصّب شديد در تسنّن داشتند و حاضر به قبول سلوك تحت ولايت اولياء تصوّف كه همه شيعه مذهب بودند ــ مقارن قطبيت حضرت شاه نعمتاللّه ولى ــ نمىشدند. امروزه نيز اين مكتب در همان خطوط جغرافيايى بسيار پراكنده است، بهطورى كه اكثريت قريب بهاتّفاق مسلمانان نواحى تورانستان صوفى و نقشبندى هستند. 20- اسرارالتوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد، تصحيح محمّدرضا شفيعى كدكنى، ج 1، ص 16.
|
|
نسخه PDF |
|