صفحه اصلی Skip Navigation Links
دیدگاه ها و چشم اندازها
پایان نامه ها
گفتار های کلاسی(صوتی)
زندگینامه
عکس ها
تماس و طرح سئوال
Skip Navigation Links
مقاله ها
سخنرانی ها
گفتگو ها
کتاب ها
پژوهش ها
نقد ها
مقالات دیگران
فردوسى طوسى در آئينه شاهنامه*
دكتر سيّد مصطفى آزمايش

شاهنامه ديوارى رفيع و بارويى منيع است كه حصارى نامرئى به گرد عرصه وسيع فرهنگى ايران كشيده و اين حوزه جوشنده را از تلاطم حوادث بنيان كن و طوفان‏هاى خانمان برافكن و سيل‏هاى توفنده تهاجم‏هاى نظامى و فرهنگى اقوام مهاجم و ممالك ستيزه‏كار مخالف پاس داشته.
ديوار چين به‏صورت سدّى گذارناپذير از فواصل بسيار دور ــ حتّى از كره ماه بر سطح زمين ــ گرداگرد قلمرو چين قابل رصد است، مى‏توان به سياحتش رفت و از ابهتش درشگفتى شد. امّا با دو چشم سر نمى‏توان به تماشاى ديوار دفاعى شاهنامه نشست، چرا كه بصر قادر به ادراك آن نيست؛ بايد از سر بصيرت به ‏ژرفناى وقايع تاريخ اين مرزوبوم در چهارراه پرآشوب سرنوشت نگريست تا بتوان سايه ممتدّ و خلل‏ناپذير اين سدّ ستبر و برز را با حسّى درونى لمس نمود.
بى‏ترديد شاهنامه فردوسى اثرى شگرف و شگفت است؛ آن‏قدر شگرف كه شگفت‏آفرينى‏اش سيماى سازنده و چهره بناكننده آن يعنى استاد ابوالقاسم فردوسى طوسى را از چشم حيرت‏زده خوانندگان و دوستدارانش فرو پوشانده است.
گويى، ديوارگر و مهندس و سازنده و معمار اين "كاخ رفيع" در پشت باروهاى بلند و ديوارهاى فرازمندش، سال‏ها و سده‏ها از نظرها پوشيده مانده است. فردوسى را بايد از خلال شاهنامه شناخت، امّا اين امرِ سهل و آسانى نيست. چرا كه شاهنامه آن‏چنان جذاب و سحرانگيز و كشاننده و رباينده و مستقل است كه فرصت از خواننده مى‏ربايد و او را مجال توجّه به سازنده و پردازنده آن نمى‏دهد.

• ساختمان شاهنامه
شاهنامه به‏گفته سراينده آن شصت هزار بيت دارد. بيت يعنى خانه؛ پس در صحنه شاهنامه شصت هزار خانه بنا شده، كه هر خانه‏اى قلعه‏اى است با پايه‏هايى در قعر زمين و باره‏هايى در ژرف افلاك؛ آن‏چنان پرصلابت و استوار كه زمين‏لرزه و طوفان و تندباد گزندى به حريمش نمى‏رساند. سازنده اين كاخ‏ها مهندسى است كه با مصالح فرهنگى به‏پيوند و نظم اين معمارى شگرف همّت ورزيده و بنايى پى‏افكنده كه عديل و همتايى در ادب و فرهنگ جهانى براى آن نمى‏توان يافت.
پس جا دارد از خود بپرسيم اين چنين مهندسى گواهى فراغت از تحصيل خود را از كدام دانشگاه و مدرسه‏اى اخذ نموده؛ در كدام مكتب درس خوانده و نزد كدام استاد تربيت شده؛ و اين چنين مهارت و چيرگى در فرهنگ و ادب را از كه و در كجا آموخته و فراگرفته است.
امّا اگر يكايك خانه‏هاى اين قلعه منيع را جستجو كنيم به شرح حال مشخصى نسبت به سازنده آن دست نمى‏يابيم. چراكه وى چندان در پى معرفى خويش نبوده و از جزئيات احوال زندگى خود سخنى نگفته. تنها از رنج پيرى و سختى معيشت گهگاه گله‏هايى كرده؛ گاه نيز گوشه‏اى از پرده آويخته بر دنياى معتقداتش را كنار زده و چشم‏انداز اندكى از آن را در برابر انظار ناظران نهاده است.
سيماى فردوسى براى ايرانيان و شاهنامه‏خوانان در سايه روشن ابهامات مخفى است. آوازه داستان‏هاى رستم دستان در گوش همه ايرانيان هست، شكوه رستم چنان فضاى ذهنى خوانندگان و شنوندگان شاهنامه را پر كرده كه مجال براى پرداختن به فردوسى باقى نگذاشته، و شايد غالب آنان فردوسى را تنها به‏عنوان قصه‏گو و "نقّال" پهلوانى‏هاى رستم بشناسند. امّا فردوسى كيست؟!

• تحقيق در نسخه‏هاى شاهنامه
بررسى سوانح حيات فردوسى خالى از اشكال نيست. زيرا:
ـ چنان‏كه ياد شد وى به احوال خود جز درباره شكايت از پيرى و ضعف و تهيدستى و يك بار در نوزده بيت به مرگ پسرش ــ بدون آن‏كه نام او را ببرد ــ نپرداخته و ارائه سايه روشن سيماى سراينده را آماج خود قرار نداده است؛
ـ از جانب ديگر مطالبى كه درباره وى اندك اندك در افواه عام شيوع يافته نيز به‏قدرى آميخته با افسانه و اوهامند كه قابليت استناد ندارند.
پس چاره چيست؟ جز آن‏كه در آيينه "سروده"، انعكاس روح بلند "سراينده" را جستجو كنيم، و براى شناخت شخصيت بزرگوارش در بستر عقايد و معتقداتش گامى چند به پيش بگذاريم.
امّا براى چنين مهمّى حداقّل بايد به نسخه‏اى متقن از شاهنامه دسترسى داشته باشيم كه آينه‏اى بى‏زنگار و بى‏غل و غش باشد. نه قابى كه در آن هر ناسخ و كاتبى تصوير عقايد خود را ترسيم نموده باشد.
دريغا كه چنين نسخه‏اى از شاهنامه نيز در دسترس نيست و به نسخه‏هاى موجود نيز نمى‏توان چندان اعتمادى كرد.
قديمى‏ترين نسخه موجود شاهنامه يعنى نسخه فلورانس با زمان شاعر بيش از دويست سال (614 هجرى قمرى) فاصله دارد و در عرض دويست سال بسيار دستبردها مى‏تواند در اين گنجينه رفته باشد، خاصّه در ايام پرآشوب خراسان.
مهمّ‏ترين بخش‏هايى از شاهنامه كه در جستجو و پژوهش در شخصيت فردوسى به‏كار مى‏آيند، همان بخش‏هايى است كه بيش از همه طعمه طعنه‏ها و تصرّف‏ها قرار گرفته است. چرا؟ زيرا با اعتقادات شاعر كه احياناً خلاف اعتقادات و افكار عمومى ساخته حكومت است، سروكار دارد.
در همان مقدّمه شاهنامه، جايى كه استاد فرهيخته و ارجمند طوس اندكى گوشه پرده را از روى اعتقادات مذهبى و جهان‏بينى خود برداشته، يعنى در همان ابيات صفحه‏هاى نخست شاهنامه، بيشترين دست‏اندازى‏هاى صورت گرفته است. نسخه‏برداران متعصّب ابياتى را يا زدوده (مانند برخى از مصرع‏ها كه تراشيده و پاك شده و ابيات ناقص گشته) يا افزوده‏اند (مانند چهار بيت سستى كه در مدح چهار خليفه سرهم شده و در حاشيه ابيات متن افزوده شده است).(1)
دخالت سليقه در چهارچوب اعتقادات فردوسى آن‏قدر زياد بوده و متعصّبان سنّى مذهب در دوران سيطره حكمرانان اهل تسنّن بر ايران به‏قدرى در بخش اعتقادات فردوسى دخالت‏هاى بيش از حد نموده‏اند كه «سراسر قطعه ميدان ستيز قلم‏هاى سنّى و شيعه شده»(2) و «گويندگان يا كاتبانى كه انديشه‏اى خلاف اعتقادات خود در متن يافته‏اند و يا سخن فردوسى را در تأييد مطلوب خود كوتاه نداشته‏اند به افزودن و كاستن ابيات پرداخته‏اند».(3)
نسخه‏هاى موجود چاپى در ايران فراوانند امّا همه از نقايص برشمرده فوق رنج مى‏برند. از جمله آنها مى‏توان از چاپ جيبى شاهنامه ياد كرد كه عبارت از نسخه ژول مُل (Jules Mohl) فرانسوى است كه براساس هشت نسخه خطّى كتابخانه ملّى فرانسه و بيست و هفت نسخه خطّى ديگر در 1878 در پاريس به‏چاپ رسيده است.
پيش از ژول مل، دو نفر محقّق انگليسى ترنرمَكَن (Turner Macan) در 1829 و لامسدن (Lumsden) در 1811 به چاپ شاهنامه در هندوستان اقدام كرده و نسخه‏هاى متعدّدى را كه اقدم آنها نسخه‏هاى خطّى سال‏هاى 821 و 882 بود مبنا قرار داده بودند. ژول مل در مقدّمه شاهنامه خويش به "مكن" و پژوهش‏هاى وى فراوان اشاره و رجوع دارد، امّا اين نسخه‏ها داراى ابيات الحاقى بسيار زياد و كاستى‏ها و فزونى‏هاى فراوان در اشعار اصلى سراينده مى‏باشد و در عين حال كتابت كلمات و واژه‏ها نيز دقيق و قابل اعتماد نيستند. علاوه‏بر آن گويى "مُل" به‏عمد از نسخه‏هاى مورداستفاده خود ضعيف‏ترين را به‏عنوان نسخه پايه قرار داده چنان‏كه در برخى موارد حتّى رديف و قافيه‏هاى ابيات با يكديگر انطباق ندارد.
شاهنامه مصحّح ژول مل توسّط انتشارات جيبى در دهه شصت شمسى بدون پاورقى و تعليقات و توضيحات و مراجع نسخه بدل‏ها در ايران انتشار يافت، درحالى كه به‏واسطه عدم دقّت در حروفچينى، ايرادهاى چاپى فراوان بر ضعف آن به‏اضعاف مضاعف مى‏افزود و كثرت اغتشاش و درهم‏ريختگى در برخى موارد حتّى به‏جابجا شدن مصاريع ابيات راه برده بود.
پس از ژول مل، يوهان فولرس آلمانى در سال‏هاى 84 ـ 1877 برمبناى مقايسه متن ترنرمكن و ژول مل به انتشار نسخه منقّح جديدى از شاهنامه پرداخت كه اين نسخه بعدها توسّط كتابخانه بروخيم در ايران در سال‏هاى 1313 تا 1315 انتشار يافت.(4) به‏طور كلّى چاپ بروخيم (در پنج مجلّد هريك مشتمل‏بر دو جلد؛ دو جلد آخر به كوشش مرحوم سعيد نفيسى انجام گرفت) نسبت به چاپ جيبى از هر نظر داراى نقايص كمترى است و ايرادهاى فاحش چاپى در آن كمتر به‏چشم مى‏خورد. نسخه بدل‏ها همه در پاورقى ذكر شده و بدين ترتيب اگر كاتب و ناسخى خطايى كرده فقط سليقه مصحّحين موجب تحميل متن نهايى به خواننده نمى‏گردد و خواننده امكان رجوع و اطّلاع از ساير نسخ را براى خود حفظ مى‏نمايد.
پس از آن مؤسسه شرق‏شناسى فرهنگستان علوم اتّحاد جماهير شوروى با پژوهشى طولانى مدّت (ميان سال‏هاى 1950 تا 1971 ميلادى) به انتشار شاهنامه نُه جلدى زيرنظر ى . ا برتلس و عبدالحسين نوشين اقدام كرد و مبناى پژوهش را نسخه خطّى مورّخه سال 675 هجرى قمرى (متعلّق به لندن) قرار داد.
اخيراً نسخه جديدى از شاهنامه توسّط بنياد شاهنامه در آمريكا به كوشش دكتر جلال خالقى مطلق انتشار يافته كه در آن پژوهنده نسخه‏هاى متعدّد خطّى را مانند نسخه 614 هجرى قمرى / 1217 ميلادى كتابخانه فلورانس، نسخه 675 /1276 لندن، نسخه 731 /1330 استانبول، نسخه 733 / 1333 لنينگراد، نسخه741/1341 قاهره، و باز هم نسخه 796/1394 قاهره، به اضافه سى و نه نسخه خطّى ديگر (جديدترين آنها نسخه‏اى متعلّق به پايان قرن دهم هجرى است) در مقايسه گرفته و با بررسى اقدم نسخ و رعايت جوانب ديگر از جمله رجوع به ترجمه‏هاى كهن شاهنامه توسّط بندارى اصفهانى (ميان سال‏هاى 615 و 624) به‏زبان عربى و نيز رجوع به منابع اصلى شاهنامه مانند اياتكارزريران و كارنامك ارتخشيرپاپكان و اندرزنامه‏هاى پهلوى و... به تشخيص اصحّ صور ابيات اقدام نموده است. (5)
بر اين مبنا امروزه نسخه قابل استفاده‏اى دردست اهل پژوهش است كه با استفاده از آن مى‏توانند كمابيش سيماى سراينده شاهنامه را در آينه اثر او جستجو نمايند و با جهان‏بينى و خطّ سير اعتقادات او اندكى آشنا گردند و در جهان او تفرّج و گلگشتى بنمايند.

•كندوى شاهنامه
خانه‏هاى شاهنامه ــ ابيات بليغ آن ــ همانند خانه‏هاى كندوى زنبوران عسل چشمه‏اى پرفوران، آكنده از حرارت و حلاوت و حيات فراوان است.
در فضاى عطرآگين يكايك اين خانه‏هاى پرشهد و شكر روح زاينده و پاينده سراينده حضور و ظهور دارد، اگرچه به چشم نمى‏آيد و به‏سادگى لمس نمى‏شود.
فردوسى در شاهنامه مستتر است و باتمام وجود خويش در سراسر اثر شگرفش در سيران و سريان است، همچنان‏كه كره در شير.

در سخن پنهان شدم چون بوى خوش در برگ گل
هـركـــه مى‏خواهــد مرا انـدر سخن جويد مرا

از آنجا كه "سراينده" مايل به تمايزجويى از "سروده" خود نيست، از خودد به‏درازى سخن نرانده است؛ چرا كه حيات سراينده با همه دشوارى‏هاى آن ناپايدار و گذرا؛ امّا حيات "سروده" او جاودان و پايدار و پردوام است.
سراينده در پهنه سروده خويش گاه با گرزه گاوچهر سام يل بر سر اژدهاى كشف رود مى‏كوبد و «جهان را از پتيارگان ويژه مى‏كند» تا «زمين جاى آرامش و خواب گردد»؛ گاه در سيماى رستم به هفت‏خوان مى‏رود تا پشت ديو سفيد را به‏خاك مالد و با كمند شصت خم كيانيش دودست ويرانكار كاموس كوشانى را به‏بندد و با تيرى كه از كمان فروتنى‏اش رها مى‏سازد چشم خودبين اسفنديار خودپرست را آماج بگيرد؛ و گاه در چهره سياوش از ميان كوه آتش بى‏گزند مى‏گذرد؛ و گاه در محراب نيايش كيخسروى روى نياز بر خاك مى‏مالد و گوش دل به آواى سروش مى‏گشايد و پيغام عالم غيب را مى‏نوشد؛ و گاه در هيكل سيمرغ فرزانه سايه خجسته شهبال‏هاى خويش را بر فراز سر "انسان فرهمند" مى‏گسترد.
اگر در كنار شيخ فريدالدّين عطّار و به راهبرى "هدهد" مى‏توان قاف را پيمود و طريق "سيمرغ" شدن را در سير تحوّل جوهرى آموخت، در كنار استاد ابوالقاسم فردوسى مى‏توان دريافت كه نقش سيمرغ در پاسدارى و نگاهبانى از حريم حرمت فرهنگى و انسانى يك مرز و بوم ديرپا چيست.
شاهنامه سرزمينى وسيع و پهنه‏اى ناكرانمند است كه در قلب آن كوهى عظيم از زمين سر به آسمان كشيده و بر فراز آن سيمرغ آشيان دارد. سيمرغ از چكاد فرازمند آشيان خويش بر سراسر ايران زمين مى‏نگرد و به فراخوان زال زر ــ آنگاه كه پرى از او را با عود و بخور به آتش مى‏نهد ــ پرواز كرده و بر بلندى گزى سرسبز در كنار دريا فرو مى‏آيد و خواننده را از ارشاد و هدايت خود بهره‏مند مى‏سازد.
فردوسى از ديار سيمرغ پيام مى‏آورد و به ديار سيمرغ راهنمايى مى‏كند. خبر فردوسى را بايد از اين ديار شنيد و در همان صحنه به يافتنش كوشيد.
پيدا است كه "پيرداناى طوس" شاعرى از زمره شاعران سخن‏سنج چون دقيقى يا اسدى طوسى يا... ديگران از متقدّمان و معاصران و متأخّرانش نيست كه صرفاً به قوّت طبع به نظم نسخه‏هاى كهن تاريخ و اساطير نياكان خويش پردازد. بلكه شخصيتى بسيار پيچيده، غنى و عميق دارد كه براى موصوف كردنش به‏صفتى و متّصف نمودنش به‏وصفى بايد او را "درويشى بى‏خويش" خواند كه از سر ايثار در اين رهگذار پانهاده و اين قدم را مأموريّتى الهى ـ تاريخى براى خود به‏شمار آورده، و رنج عظيم سرودن اين مجموعه بى‏همتا را براى كسب عنايت ايزدى با عشقى بى‏مانند به جان خريده است.

به رنج اندر آرى تنت را سزاست ……………….كه خود رنج در راه ايزد رواست

• زمره‏اى از اعتقادات فردوسى
استاد ابوالقاسم فردوسى آزمند اين جهان نيست، آرزومند آن جهان است. آن جهان را واقعى و موجود و سراى جزا مى‏داند و مى‏داند كه براى راحتى در آن جهان بايد توشه‏اى نيك از رفتارها و گفتارها و كردارها با خود فراهم آورد. امّا در همين جهان هم واكنش كنش خويش را مى‏بيند.

درشتى ز كس نشنود نرم گوى……………… سخـن تا توانــى به آزرم گـوى
نگر تا چه كارى همان بدروى……………… سخن هرچه گويى همان بشنوى

فردوسى دنيا را مزرعه آخرت مى‏شمارد، مزرع اعمال كه بار و ثمره آن در عالم باقى و سراى ديگر آشكار مى‏شود. بدين روى، از آنجا كه نظرى به اين جهان ندارد، مى‏كوشد كه رفتارهايش چنان باشد كه در آن سرا براى او اسباب شرمندگى و سرافكندگى فراهم نسازد. كتاب شاهنامه دسترنج فردوسى و كارنامه حيات او است.

همـى خواهم از روشن كردگار………….. كه چندان زمان يابم از روزگار
كــزين نامــه نامــور باستـان…………... به گيتــى بمانـم يكـى داستان
كه هركس كه اندر سخن داد داد………….از او جــز به‏نيكــى نگيرند ياد
بدان گيتى‏ام نيز خواهشگر است.…كه با ذوالفقار است و با منبرست
منـم بنـده "اهـل بيـت" نبـىّ……………. سرافكنـده بر خاكپـاى وصـىّ

در پيشگاه داورى آن جهان چون از او پرسند كه با خود چه آورده‏اى، خواهد گفت شاهنامه را كه كتابى است در حكمت عملى كه در تمامى اجزاى آن اخلاق متين و والاى انسانى و آزادگى آموزش داده مى‏شود، سراسر آن حكمت و عبرت از ماهيّت جهان است، كتابى است كه خواننده را بيدار از غفلت مى‏نمايد، او را به‏خود مى‏آورد و به‏جستجوى راه حقّ مى‏كشاند. كتابى است كه با عشق و تولّى به خاندان پيغمبر خدا نگاشته شده و خواننده را به‏دامان اوليا هدايت مى‏كند.
پير طوس به حضرت مولا على(ع) عشق فراوان دارد، با اين عشق و محبّت مى‏زيد و مى‏ميرد. در هنگام مردن نيز آرزويش آن است كه به‏دست على(ع) از خاك برگرفته شود و مورد شفاعت و عنايت او قرار گيرد. وى از على(ع) به‏عنوان صاحب تيغ تيز ذوالفقار و منبر خطابه و اندرز و با صفت "خواهشگرى" يعنى شفاعت ياد مى‏كند و خود را سرافكنده بر خاك پاى او و بنده اهل بيت مى‏شمارد. از آنجا كه به‏جانب آستان بى‏نيازى رهسپار است و حضور مولا على(ع) را در دو سرا به يقين حقيقت مى‏شمارد درصدد است كه توشه‏اى قابل ارائه به همراه برد. به‏همين دليل نيز تلاش مى‏كند كه از هر نظر در سراسر اثر خويش سنگ تمام بگذارد تا فردا اگر از او پرسند آنچه كرده‏اى تو را به چه كار آيد؟ در پاسخ بگويد كه بدان خلقى را زنده كردم و تاريخى را از حضيض انحطاط و اندراس نجات دادم و مرزهاى فرهنگى ايران را با ديوارى نامريى و زوال‏ناپذير سده‏ها و هزاره‏ها استوار است و سيل‏هاى متوالى ياجوج و ماجوج و تاتار و مغول و غرب و شرق بر آن نفوذ و تأثيرى ندارد. با پيوند كلامم نظام نظمى پرانتظام را انسجام دادم. چون مهندسى كارديده بنيانى ريختم كه هيچ زلزله و طوفانى بر آن آسيب‏رسان نخواهد بود. شعله هميشه جاويدى را برفروختم كه قبس‏ها و شراره‏هاى آن دل و جان پارسى‏زبانان در اقصا نقاط جهان را به شوق ايران و ارزش‏هاى عظيم فرهنگى آن گرم و زنده و نورانى نگاه خواهد داشت.

نميـرم از اين پـس، كـه من زنـده‏ام…………..چـو تخـم سخـن را پراكنـده‏ام
هر آن‏كس كه دارد هش و راى و دين………… پس از مرگ بر من كنـد آفرين
بنــاهــاى آبــاد گــــردد خــــراب…………...... ز بـــاران و از تــابــش آفتـاب
پــى افكنــدم از نظــم كاخــى بلنـد…………. كــه از بـاد و بـاران نيـابـد گزند

استاد ابوالقاسم فردوسى مى‏داند به چه كارى مشغول است و از نتيجه تاريخى كار خود نيز آگاهى دارد، چون خود خواهان حصول اين چنين نتيجه‏اى است. خداوند در قرآن مجيد فرموده: كسى كه يك نفر را بكشد گويى خلقى را كشته وكسى كه يك نفر را از مرگ برهاند گويى خلقى را زندگى بخشيده است. امّا فردوسى درصدد آن است تا خلقى را از مرگ، از انحطاط، از پوسيدگى، از سستى، از زبونى، از جبن، و از زوال رها سازد تا جهانى بدين سبب احيا و سرزنده گردد. فردوسى بر آن است تا در برابر لگدكوبى زمانه غدّار و حوادث مهارناپذيرى كه فلات ايران عرصه آن است، بارويى استوارتر و حصارى پايدارتر از ديوار چين بنا نمايد كه با چشم دل به رؤيت و رصدش بايد نشست. ديوار دفاعى شاهنامه گرداگرد حريم انسانيت و اخلاق جوانمردى و سجاياى مردمى است؛ سنگ بناى اين بنيان اصل فرهمندى و نورانيت باطن و روشنى روان مى‏باشد. انسان فرهمند ايران مزديسنايى و "ولى" در فرهنگ "تصوّف ـ تشيّع" ايران اسلامى در فضاى شاهنامه خود را در يكديگر يكتا و يگانه مى‏يابند. بيهوده نيست كه ايران محمل قبول ارزش‏هاى اسلام محمّدى است. على را گرچه كم‏وبيش همه مسلمانان شناختند. ولى فقط ايرانيان تاحدّ قدرت معنوى خويش قدر دانستند. زيرا آنان پيش از ظهور اسلام و نزول قرآن نيز به "انسان فرهمند" و امر "ولايت" باور داشتند. اين درحالى بود كه اعراب دوران جاهليّت با مفهوم فرهمندى و اصل ولايت به‏كلّى بيگانه بودند و با كفر و نفاق خو داشتند، چنان كه در قرآن مجيد آمده است: اَلاَْعْرابُ اَشَدُّ كُفْرا وَ نِفاقا.(6) غالب مسلمانان صدر اسلام، اعرابى بودند كه يا از بيم شمشير يا به بوى غنيمت قبول اسلام كردند درحالى كه به‏گواهى قرآن دل‏هاشان آكنده از حميّت دوران جاهلى و ارزش‏هاى جاهليّت بود: اذْ جَعَلَ الّذين كَفَروا فى قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ...(7) دليل آنان براى قبول دعوت رسول خدا(ص) نيز آن بود كه اندك‏اندك مشاهده نمودند كه باد از جبهه اسلام مى‏وزد. آيات نفاق درباره مسلمان صدر اسلام است، همان‏ها كه پس از درگذشت محمّد(ص) بى‏درنگ به ارزش‏هاى جاهلى خويش رجوع نموده و همين آداب و ارزش‏ها را پس از فتح سرزمين‏ها و ممالك مختلف من‏جمله ايران همه جا بسط و سيطره دادند، امّا زير رايت اسلام و به نام قرآن! همين امر قبلاً در قرآن پيش‏بينى و پيش‏گويى شده بود: وَ ما مُحَمَّدٌ الاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلْ اَفَائِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ(8) ؛ محمّد پيغمبرى مانند پيغمبران پيشين است، اگر او كشته شود يا بميرد، شما بر پاشنه‏هاى پايتان خواهيد چرخيد و به آداب پيشين خويش رجوع خواهيد كرد. امّا غالب ايرانيانى كه قبول اسلام كردند "اصحاب غنيمت" نبودند "اصحاب حقيقت" بودند و به انسان فرهمند باور داشتند. قبول اسلام از جانب آنان ناشى از بيم شمشير نيز نبود. آنان دربدر در پى "ولى وقت" و انسان كامل زمان خود در جستجو بودند. سلمان پارسى را شمشير اعراب مسلمان نكرد. او در پى راهنماى الهى به هر كليسا و كنيسه و معبد و آتشكده‏اى روى آورد و همه جا را خالى از فروغ فرّه ايزدى يافت. سرانجام ادامه جستجوهاى وى، وى را در مدينه به ديدار محمّد(ص) نايل ساخت. همانجا دامن او را گرفت و با وى بيعت ايمانى نمود و پس از او نيز با جانشين وى على مرتضى سكاندار كشتى ولايت بيعت كرد. باذان پارسى نيز به شمشير اعراب قبول اسلام نكرد. او از يمن به مكّه آمد و به خدمت رسول‏خدا شتافت و به‏دست ايشان به شرف توبه و ايمان مشرف گشت.
درك ايرانيان از دعوت پيغمبر خدا و آيات قرآنى اساساً با درك اعراب دوران جاهليت تفاوت نهادين داشت، و بدين‏روى ايران بود كه محمل قبول ارزش‏هاى ولايى و اصل ولايت... گرديد؛ و اسلام با نام تشيّع ــ كه جوهر و حقيقت قرآن است ـ و تصوّف ـ كه جوهر و حقيقت تشيّع است ــ در درون مرزهاى فرهنگى ايران بزرگ به حيات خود ادامه داد. البته راه خدا و طريق هُدى هميشه پايدار و برقرار بوده و خواهد بود. فردوسى نيز در چنين مجموعه فرهنگى چشم به جهان گشوده و با اين ارزش‏ها پرورش يافته و آموخته شده بود. شاهنامه او نيز محل تلاقى و ظهور همين ارزش‏ها است. نمى‏توان شيعه نبود و به‏دفاع از اوليا تشيّع پرداخت، همچنان كه نمى‏توان صوفى نبود و به ارائه ارزش‏هاى راستين تصوّف برخاست. نمى‏توان دلباخته و دلداده على نبود و خود
را خاكپاى او خواند و بدان افتخار جست و گفت:

بر اين زادم و هم بر اين بگذرم…………….يقين دان كه خاك پى حيدرم
اگر پرده غفلت را از برابر چشمانمان كنار زنيم، مشاهده مى‏نماييم كه فردوسى در همه ابواب كتابش اندرز به‏پرداختن به توشه آن جهان و بى‏اعتنايى نسبت به غم و شادى اين دنيا و ذخيره‏كردن باقيّات صالحات و حسنات اعمال مى‏دهد و نياز و خاكسارى در برابر اوليا و راهنمايان الهى را سبب ظهور نور اسلام و فروغ ايمان در دل و جان سالكان مى‏شمارد و اين امر را سرمايه بقا معرفى مى‏نمايد.

تو چندان كه باشى سخن گوى باش……….…..خردمنـد باش و نكـو خـوى باش
چـو رفتـى سـر و كـار با ايـزد است…………… اگـر نيـك باشـدت كـار ار بد است
جـوانـى و پيــرى بــه نــزد اجــل………….. يكـى دان چـو ديـن را نخواهى خلل
دل از نــور ايمــان گــر آكنــده‏اى…………..…تـو را خـامشـى به كه تـو بنــده‏اى
پرسـتش همـان پيشـه كـن با نيـاز………... همــان كـــار روز پسيـن را بســاز
بـر ايـن كـار يـزدان تـو را راز نيست…………...اگـر ديـو بـا جـانـت انبــاز نيـست
بـه گيتــى در ايـن كوش چون بگذرى……….ســرانجـام اسـلام بـا خــود بــرى


بسيار كسانند كه دم از دوستى فردوسى مى‏زنند امّا به اين نكته كه فردوسى دم از دوستى على مرتضى مى‏زد وقعى نمى‏نهند. اينان دوستدار فردوسى نيستند. پيروان اميال خويشند. اينان مى‏كوشند تا فردوسى را خارج از چارچوب اعتقاديش قرار دهند تا قابل پسند گردد. آنان فردوسى را نمى‏پسندند چون خودپسندند و خود را مى‏پسندند!
فردوسى خودش به روشنى خودش را معرفى كرده و از خود به عنوان خاكپاى على مرتضى ياد نموده است. اگر بارها در شاهنامه به انتقاد از آزمندى پرداخته، خود نيز به اندرزهاى خود عمل كرده و دست رد بر سينه صله سى‏هزار دينارى سلاطين زده و به‏جاى مديحه‏سرايى هجونامه‏ها ساخته و منتشر كرده است. فردوسى خاكپاى على مرتضى است. حال بايد از ما فردوسى دوستان مدّعى پرسيد كه شما دوستدار چه كسى هستيد؟ بايد پرسيد آيا شما فردوسى را با اعتقاداتش مى‏پذيريد يا فردوسى را با اعتقادات خودتان؟ آيا خودتان را مى‏پذيريد يا فردوسى را؟ چه نيازى است كه خود را فريب دهيم؟ چه نيازى به‏دوستى فردوسى است. خود را كه دوست داشته باشيم كافى است؟!
آن شبان بيابانى در راه دوستى و عشق به خداوند در مناجاتش از سر بزهايش گذشت. استاد ابوالقاسم فردوسى نيز از سر سى‏هزار دينار زر خالص گذشت و آنها را به‏پاى محبّتش به على مرتضى ريخت. ما از سر چه در راه دوستى اولياى خدا مى‏گذريم؟ آيا از سر كبر و غرور و منيّت و خودخواهى و خودپرستى و تكبّر و خودبينى‏هايمان مى‏گذريم يا به بيهوده لاف دوستى فردوسى و ساير اكابر فرهنگ ايران را مى‏زنيم. بزرگان فرهنگ ايران همه در مكتب فقر و قناعت و استغنا و بى‏نيازى تربيت شده و به كمال رسيده‏اند. آنان پى كاملان را گرفتند تا تكامل يافتند، آنان مردان حقّ را خاك راه شدند تا از خاكشان باغ‏هاى تنومند روييد و به بار نشست. اگر فردوسى كسى چون ما بود كه از پس كارى اين چنين گران برنمى‏آيد. دوستى فردوسى و فردوسى دوستى چيزى جز قدم نهادن در راه او و سرنهادن به مكتب او نيست. كلاهمان را قاضى كنيم و از وجدان خويش در خلوت بپرسيم آيا حقيقتاً در دل خويش حتّى اندك علاقه‏اى به فردوسى داريم؟

• تعلّق فقرى و طريقتى فردوسى
از آنجا كه شاهنامه در خراسان و به‏ويژه در شهر طوس انتظام يافت و استاد ابوالقاسم فردوسى طوسى به‏كرات و مرات در شاهكار خويش از هم‏طريقانى به‏نام "آزادگان" ياد كرده، و بدون آن كه ذكر نام آنان را بنمايد از جوانمردى آنان تجليل نموده است، و از آنجا كه شهر طوس در همان ايام محل استقرار اكابر
تصوّف و عرفان ايران بوده و قطب طريقه مرتضويه رضويه معروفيه در اين شهر مسكن و خانقاه داشته اشاره‏اى به مقامات ايشان ضرورى به‏نظر مى‏رسد.

•رشته انتساب شيخ ابوالقاسم عبداللّه‏ بن على كوراكانى (كُركانى) طوسى
شيخ عبداللّه‏ بن على بن عبداللّه‏ طوسى (380 ـ 469 هجرى) از اقطاب سلسله حقّه و از اكابر تاريخ تصوّف و از عِظام صوفيان خطّه خراسان در قرن چهارم و پنجم هجرى است.(9) شيخ ابوسعيد ابوالخير به او ارادت فراوان داشته و بارها به‏ديدار و زيارتش رفته است. وى روستازاده‏اى از روستاى كوراكان از دهستان زراب طوس (بخش چناران مشهد) بوده و از طريق كشاورزى روزگار مى‏گذرانده و در خانقاه خويش در شهر طوس خدمت ارشاد و هدايت طالبان را تمهيد مى‏نموده است. از مشايخ بزرگ و نامدار ايشان شيخ ابوعلى فارمدى و شيخ ابوبكر بن عبداللّه‏ نساج را مى‏توان ياد كرد.
در گزارش‏هاى مغشوش تاريخى به اقامه نماز شيخ ابوالقاسم كركانى (كوراكانى) بر فردوسى طوسى اشاره رفته، امّا اين امر را به بعد از تدفين پيكر شاعر موكول نموده‏اند. البته اين اغتشاش را جز به‏حساب تعصّب واقعه‏نگاران نمى‏توان گذشت. «در باب كركانى داستان‏هايى كه نمايشگر تعاليم عرفانى اوست در كتب صوفيّه نقل شده است و يكى از افسانه‏هاى مربوط به زندگى او همان تهمت معروفى است كه بعضى از بى‏خبران به وى زده‏اند و گفته‏اند كه او بوده است كه بر جنازه حكيم ابوالقاسم فردوسى استاد طوس، نماز نگزارده است! حال آن‏كه هركس منابع اطلاعات در باب او را از مدّنظر گذرانده باشد به نيكى او را از اين اتهام تبرئه مى‏كند»(10) البته چنان‏كه ذكر شد متعصّبان كاملاً نمى‏گويند كه حضرت شيخ نماز بر جنازه فردوسى نخوانده، بلكه مى‏گويند با تأخير خوانده! و تأخير در اين نماز را بايد ناشى از تعصّب همان كسانى دانست كه در شاهنامه دستبردهاى فراوان نيز زده و در بيان اعتقادات فردوسى دخل و تصرّف بسيار نموده‏اند.

•شاعرى شيخ ابوالقاسم كوراكانى؟
از جمله مطالب منسوب به شيخ ابوالقاسم كوراكانى "شاعرى" وى است. عطّار نيشابورى در تذكرة الاولياء(11) آورده است:
«نقل است كه شيخ [ابوسعيد ابوالخير] گفت آن وقت كه قرآن مى‏آموختم پدر مرا به نماز آدينه برد. در راه شيخ ابوالقاسم كُركانى كه از مشايخ كبار بود پيش آمد،... و يك‏بار ديگر شيخ ابوالقاسم مرا [ابوسعيد ابى‏الخير را] گفت كه اى پسر خواهى كه سخن خدا گويى؟ گفتم خواهم. گفت در خلوت اين مى‏گوى:
مـن بى‏تو دمـى قرار نتوانم كـرد.................احسـان تو را شمار نتوانم كرد
گر بر تن من زبان شود هر مويى..................يك شكر تو از هزار نتوانم كرد
[شيخ ابوسعيد مى‏فرمايد] همه روزه اين بيت مى‏گفتم تا به بركت اين بيت در كودكى راه حق بر من گشاده شد.»
از روايت فوق معين است كه شيخ ابوالقاسم شيخ ابوسعيد را در ايام شباب به آيين فقر مشرف فرموده و او را به خلوت نشانده و اين رباعى را به‏عنوان ذكر خاص به او تلقين كرده است. درنهايت از مدد نفس ابوالقاسم اين رباعى چون كليدى چهار لبه ابواب غيبى را بر شيخ ابوسعيد مفتوح و ديده دل او را گشاده است. اگرچه شيخ ابوسعيد ابى‏الخير از نخستين صوفيان است كه به شعر روى آورده و از وى رباعيّات و قطعاتى ثبت دفاتر شده، امّا اين رباعى مسلماً از شيخ ابوسعيد نيست، زيرا به‏گواهى خود او آن را از لسان شيخ ابوالقاسم فراگرفته و متعلّق به‏ايشان است، به‏ويژه آن‏كه در هيچ منبع ديگر به‏نام گوينده ديگرى نقل نشده است. با اين حال در انتساب اين رباعى به شيخ ابوالقاسم نبايد شتاب كرد، زيرا درحقيقت منبع مورد استفاده شيخ فريدالدين عطّار نيشابورى در ذكر واقعه فوق
يعنى كتاب اسرارالتّوحيد اين حكايت را در مورد شيخ ابوالقاسم بشر ياسين نقل نموده، نه شيخ ابوالقاسم كركانى. يعنى عطّار بين دو "ابوالقاسم" تخليط كرده است.
مسلّم آن است كه نخستين مربّى شيخ ابوسعيد شيخ ابوالقاسم بشرياسين و مربّى بعدى پيرابوالفضل ابوالحسن بوده و سپس كار تكميل تربيت وى برعهده شيخ ابوالعباس قصاب آملى واگذار شده و اين امر از خرقه‏نامه شيخ ابوسعيد در اسرارالتّوحيد(12) مستفاد مى‏گردد كه به اين شرح است: «شيخ ابوالعباس قصاب، محمّد بن عبداللّه‏ طبرى، بومحمّد حريرى، جنيد بغدادى، سرىّ سقطى، معروف كرخى، داودطايى، حبيب عجمى، حسن بصرى، و او از اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب ـ رضى‏اللّه‏ عنهم اجمعين ـ و او از مصطفى صلوات اللّه‏ و سلامه عليه».
شيخ ابوالعباس قصاب از مشايخ سلسله حقّه معروفيه و نيز از ادامه‏دهندگان حكمت خسروانى و عرفان ايران باستان و جامع ميان جهان‏بينى ولايى، مبتنى‏بر اصل ولايت و جهان‏بينى فرهمندانه به‏شمار مى‏آمده است.(13)

•جوّ فرهنگى شهر طوس
اين همه مى‏رساند كه شهر طوس در فضاى ويژه فرهنگى غوطه مى‏خورده. حضور مشايخ بزرگ تصوّف و اركان عظام تشيّع و درهم‏آميختگى فرهنگ عرفانى خسروانى با تصوّف اسلامى رنگ خاصّى به اين حوزه استثنايى فرهنگى در ايّامى بخشيده بود كه استاد ابوالقاسم فردوسى در آن ديار به‏سر مى‏برد. در اين ايام شهر طوس مركز رفت و آمد اكابر طريقت بود و قسمت مهمّى از كرامات و مقاماتى كه درباره شيخ ابوسعيد ابى‏الخير نقل شده به زمانى باز مى‏گردد كه اين بزرگوار در خانقاه استاد ابواحمد در طوس مأوا گزيده بوده است. وى در طول اقامت خويش در اين شهر بارها به ديدار شيخ ابوالقاسم كركانى رفت و از جمله در اسرارالتّوحيد(14) آمده است:
«روزى شيخ ما ابوسعيد ... و شيخ ابوالقاسم كركانى رحمه‏اللّه‏ عليه در طوس با هم نشسته بودند بر يك تخت و جمعى درويشان پيش ايشان ايستاده. به دل درويشى گذشت كه آيا منزلت اين هر دو بزرگ چيست؟ شيخ ما بوسعيد حالى روى بدان درويش كرد و گفت: هركس خواهد كه دو پادشاه به هم بيند در يك‏جاى و در يك وقت بر يك تخت بر يك دل، گو در نگر...».
گفتيم كه خانقاه استاد ابواحمد محل توقّف و وعظ و سماع شيخ ابوسعيد ابوالخير در طول اقامت وى در شهر طوس بوده است. از اين استاد ابواحمد اطلاعات زيادى در كتب رجال صوفيّه نقل نشده است. همين قدر مى‏دانيم كه «خانقاه استاد بواحمد قدمگاه شيخ ابونصر سراج بود، و استاد بواحمد شيخ ما را مراعت‏ها كرد و چند روز او را به طوس نگاه داشت و شيخ را در خانقاه خويش مجلس نهاد و اهل طوس چون سخن شيخ بشنيدند و آن كرامات ظاهر او بديدند به يك‏بار مريد شيخ ما گشتند و قبول‏ها يافت و مريدان بسيار پديد آمدند.»(15)
بنا به نقل صاحب كتاب اسرارالتّوحيد شيخ ابوسعيد پيش از ورود به شهر طوس در حدود ده باژ از محال شهر طابران توقّف كرده و از شيخ محمود معشوق طوسى براى ورود به شهر كسب اجازه نموده است: «درويشى را پيش بفرستاد گفت بايد كه به شهر شوى به نزديك معشوق و گويى دستورى هست تا در ولايت تو درآييم؟... و اين معشوق از عقلاى مجانين بوده است و سخت بزرگوار و صاحب حالتى به كمال و نشست او در شهر طوس بوده است و خاكش آنجا است»(16) و چنانچه ياد شد ده باژ از قراى طابران طوس محل تولّد استاد ابوالقاسم فردوسى طوسى بوده و به‏لحاظ باطنى در دايره ولايت شيخ محمّد معشوق طوسى قرار داشته و كسانى كه براى درك محضر وى مى‏رفتند، قصدشان نه نظرخواهى و مشورت عقلى و نقلى بلكه كسب همّت و توجّه و عنايت و گرفتن اجازه از شيخ
بوده است. پس درصورتى كه روايت رفتن استاد ابوالقاسم فردوسى به نزد شيخ محمّد معشوق طوسى را مبتنى‏بر مبناى تاريخى دقيقى بشماريم بايد آن را ناشى از اعتقاد عميق فردوسى به تأثير نظر اكابر تصوّف و عرفان به‏حساب آوريم. البتّه تعداد مشايخ و اكابر تصوّف در خراسان و به‏ويژه طوس و شهرهاى اطراف آن در قرن چهارم و پنجم از حدّ احصا فرا مى‏رود و به اين سبب احوال برخى از آنان نقل نشده، و آنچه از ديگران نقل شده نيز مشتى از خروار است. چنانچه محمّد منوّر در كتاب سابق‏الذّكر در اين مورد مى‏نويسد:
«هنوز در اين خاك [خراسان] و در اين عهد ــ كه عهد قحط دين و نايافت مسلمانى است، خاصّه در خراسان و از تصوّف و طريقت نه اسم مانده است و نه رسم و نه حال و نه قال ــ اينجا مشايخ نيكو روزگار و صوفيان آراسته به اوقات و حالات سخت بسيار باقيند، كه باقى بادند بسيار سال‏ها.»(17)
خرقه نامه شيخ ابوالقاسم كوراكانى و بزرگان قبل و بعد از ايشان بنابر ضبط حضرت شاه نعمت اللّه‏ ولىّ به اين قرار است:
«خرقه اين فقير نعمت اللّه‏ بن عبداللّه‏ بن محمّد بن عبداللّه‏ الحسينى از حضرت با رفعت قطب المحقّقين... شيخ عبداللّه‏ يافعى... و او از... شيخ صالح بربرى و او از شيخ كمال الدين كوفى و او از... شيخ ابى مدين مغربى... و او از شيخ ابوسعيد اندلسى و او از... شيخ ابوالبركات... و او از
شيخ ابوالفضل بغدادى... و او از شيخ احمد غزالى... و او از محقّق محقّ و صديق مصدّق شيخ ابوبكر نساج (طوسى) رحمه‏اللّه‏ عليه و او از شيخ‏المشايخ شاكر عالم و ذاكر دائم شيخ ابوالقاسم [على كوركانى طوسى] و او از شيخ ابوعثمان مغربى و او از... شيخ ابوعلى كاتب و او از شيخ ابوعلى رودبارى و او از سيّد طايفه صوفيّه شيخ مرشد جنيد بغدادى، او از... شيخ سرىّ سقطى و او از... شيخ معروف كرخى و او از... شيخ داود طايى و او از... شيخ حبيب عجمى و او از شيخ حسن بصرى و او از امام الائمه و محيى‏السنه والجماعه سلطان الاوليا و برهان الاصفيا مظهر العجايب اميرالمؤمنين على بن ابيطالب و او از حضرت محمّد مصطفى(ص).»(18)

•امتزاج تصوّف و تشيّع در طوس خراسان
با توجّه به خرقه‏نامه‏اى كه از شيخ ابوسعيد نقل شد و با دقّت در رشته انتساب شيخ ابوالقاسم كوراكانى معلوم مى‏افتد كه همه اكابر تصوّف سرچشمه عاليه تربيت‏هاى طريقتى و تعاليم سلوكى خود را على مرتضى امام اوّل شيعيان مى‏دانند.
حاصل كلام آن كه به‏دليل پيوستگى قرائت ولايتى عرفانى از تشيّع با اساس تربيت صوفيانه كه درنهايت موجب آميختگى و امتزاج تام اين دو مى‏شده(19) و نيز به‏گواهى روح حاكم بر شاهنامه و همچنين باتوجّه به جوشش بى‏مانند حوزه عرفانى طوس در آن ايام مى‏توان نتيجه گرفت كه:
الف ـ استاد ابوالقاسم فردوسى طوسى به چند طريق (اعتقاد به تشيّع و امتزاج تصوّف و تشيّع با يكديگر؛ مهرورزى به فرهنگ خسروانى و امتزاج اين فرهنگ در آراء مشايخ خراسان و بزرگان تصوّف در آن عصر؛ و...) با تصوّف و عرفان ارتباط و پيوند مسلّم داشته است.
ب ـ همچنين آنچه در مورد جوانمردان و آزادگان شهر طوس توسّط استاد در شاهنامه نقل افتاده ناظر به‏همين جماعت احرار و درويشان بى‏خويش و روندگان طريق حقيقت و پويندگان طريقت معرفت است.
در پايان با اين دو بيت كه مربوط به شاعرى گمنام از ايام استاد ابوالقاسم فردوسى است و در اسرارالتّوحيد(20) نقل افتاده، سخن را به انجام مى‏رسانيم:
اين عشق بلى عطاى درويشان است..................... خـود كشتنشان ولايت ايشان است
دينـار و درم نه رتبت مــردان است.............................جان كـرده فداكار جوانمردان است


پاورقی ها:
*- مقاله حاضر قبلاً در این آدرس منشر شده است: عرفان ایران، مجموعه مقالات(8)، تهران، انتشارات حقیقت، چاپ اول، بهار 1380.
1- شاهنامه، تصحيح جلال خالقى مطلق، پاورقى ص 10، نسخه بدل‏ها.
در نسخه‏هاى چاپى كه بعدها قدرى عجولانه برمبناى اين نسخه‏هاى خطّى مخدوش تنظيم شدند، بدون توجه به چگونگى امر، كلّيه ابيات الحاقى و خارج از متن نيز به اصل متن راه يافته و بر «حجم اعتقادات سراينده شاهنامه» افزودند!
مرحوم ذبيح‏اللّه‏ صفا ــ بدون پرداختن به بحث الحاقى بودن اين ابيات ــ با تكيه بر گواهى مورّخان و دلايل ديگر از خود شاهنامه و اشعار ديگر فردوسى در ساير قسمت‏ها و به‏خصوص اطنابى كه در مدح امام اول شيعيان در مقدّمه شاهنامه داده شده، سراينده را شيعه مذهب انسته است تاريخ ادبيات ايران، ج 1، ص 487 اگرچه حقّ مطلب به درستى ادا شده، امّا مرحوم صفا عنايتى به الحاقى‏بودن ابيات موردبحث نفرموده، را كه در زمان نوشتن مطالب فوق به نسخه مبنا دسترسى نداشته‏اند.
2- دكتر جلال خالقى مطلق، معرّفى قطعات الحاقى شاهنامه، ايران‏نامه، سال سوم، شماره اوّل، 1363، ص 28.
3- احسان يارشاطر، مقدّمه شاهنامه، تصحيح خالقى، صفحه يازده مقدّمه، چاپ بنياد شاهنامه.
4- با اتكاء به پژوهش‏هاى فوق، چاپ‏هاى متعدّدى از شاهنامه در هندوستان و ايران (مانند: محمّد رمضانى در 1312؛ اميركبير به اهتمام محمّد جعفر محجوب در 1350؛ دكتر محمّد دبير سياقى در 1345، و با افزودن كشف الابيات در دو جلد در 1348 ـ 1350) به طبع رسيد.
5- ما در ابتداى كار دو نسخه چاپى از شاهنامه را برابر نهاديم: يكى نسخه ژول مول فرانسوى است كه به‏فارسى توسّط انتشارات جيبى در دهه شصت هجرى در تهران انتشار يافته و دوّمى نسخه بروخيم و سعيد نفيسى است. به هر حال پس از اتمام كار بر روى متن شاهنامه با استفاده از نسخه‏هاى فوق، به چاپ آخرين شاهنامه به تصحيح استاد جلال خالقى مطلق دسترسى يافته و اشعار را ــ به‏استثناى هجونامه كه از متن مول برگرفته‏ايم ــ برطبق ضبط و انتخاب ايشان دوباره مورد بازخوانى قرار داديم كه نتيجه كار همين متنى است كه به‏نظر خوانندگان مى‏رسد، هرچند ممكن است اغلاطى از چشم مخفى مانده باشد كه با تذكّراتى كه دريافت خواهد شد به تصحيح متن در چاپ‏هاى بعدى اقدام خواهد شد.
6- سوره توبه، آيه 97: اعراب كافرتر و منافق‏تر از ديگرانند.
7- سوره فتح، آيه 26: هنگامى كه كافران تصميم گرفتند كه به تعصّب جاهلى دل بسپارند...
8- سوره آل عمران، آيه 144.
9- اهل تحقيق براى كسب اطلاعات بيشتر نسبت به مقامات و كرامات شيخ ابوالقاسم كوراكانى طوسى مى‏توانند به اين منابع نيز رجوع نمايند: هجويرى / كشف المحجوب؛ ذهبى / العبر؛ عين القضات همدانى / نامه‏ها؛ خواجه عبداللّه‏ انصارى / كشف الاسرار؛ محمّد منوّر / اسرارالتّوحيد؛ امام محمّد غزّالى / كيمياى سعادت؛ شيخ فريدالدين عطّار / تذكرة الاولياء؛ نورالدين عبدالرّحمن جامى / نفحات الانس من حضرات القدس؛ سيّد مصطفى آزمايش / تاريخچه تحوّلات سلسله نعمت اللّهى؛ محمّدباقر سلطانى / رهبران طريقت و عرفان؛ حميد فرزام / تحقيق در احوال و نقد آثار و افكار شاه نعمت اللّه‏ ولى.
10- شفيعى كدكنى، تعليقات بر اسرارالتّوحيد، ج 2، ص 677.
11- عطّار، تذكرة الاوليا، ص 272.
12- اسرارالتّوحيد، تصحيح دكتر شفيعى كدكنى، ج 1، ص 49.
13- شيخ اشراق شهاب‏الدين سهروردى در كنار منصور حلاّج و ابويزيد بسطامى و شيخ ابوالحسن خرقانى، شيخ ابوالعباس قصاب را نيز يكى از ادامه‏دهندگان حكمت خسروانى و عرفان ايران باستان خميرة الخسروانيين فى السلوك مى‏شمارد (اسرارالتّوحيد، تعليقات، ج 2، ص 660).
14- اسرارالتّوحيد، ص 60.
15- همان، ص 58.
16- همان، ص 57.
17- همان، ص 40.
18- براى اين منظور از خرقه‏نامه و شجره‏نامه خطّى شمس العرفا استفاده مى‏شود كه حضرت شاه نعمت‏اللّه‏ ولى در بيان سلسله نسبت خويش بيان فرموده است اواخر قرن هشتم و اوايل قرن نهم. رساله عبدالرّزاق كرمانى، جزء مجموعه رضوان المعارف الهيّه ص 19، به نقل از دكتر حميد فرزام؛ و نيز مجموعه چاپى انستيتو ايران و فرانسه، صفحه 54؛ و زندگانى شاه ولى، دكتر حميد فرزام، ص 57. به شرح و تفصيلى كه در آثار شاه نعمت‏اللّه‏ ولى به‏صورت منظوم و منثور آمده نسبت خرقه اين بزرگواران به‏صورت فوق‏الذّكر به معصوم(ع) مى‏رسد. براساس نسبت خرقه ديگرى جناب معروف كرخى كه دربان حضرت رضا(ع) بود از جانب ايشان نيز مأذون در بيعت گرفتن بوده است و بدين دليل سلسله معروفيه مرتضويّه را "رضويّه" نيز مى‏خوانند. براى اطّلاع بيشتر در اين مورد به شجره‏نامه حاج آقا زين‏العابدين شيروانى مست‏عليشاه در بستان السّياحه رجوع شود؛ و نيز به‏نسبت خرقه حاج آقا ملاّعلى نورعليشاه ثانى در مقدّمه صالحيّه و نيز به سلسله‏نامه مندرج در خورشيد تابنده، جناب حاج على تابنده محبوب‏عليشاه، چاپ دوّم، صص 7 ـ 42.
19- مرزبندى ميان تصوّف با وجود اعتقادات خاصّ عرفانى شيعى‏اش با تشيّع از دوران اميرتيمور به بعد با ظهور فرقه نقشبندى به‏طور خلق الساعه صورت گرفت. بايد دانست كه فرقه نقشبنديه توسّط مسلمانان زردپوست ــ تركمانان و ازبكان و تورانيان ــ اختراع شد كه تعصّب شديد در تسنّن داشتند و حاضر به قبول سلوك تحت ولايت اولياء تصوّف كه همه شيعه مذهب بودند ــ مقارن قطبيت حضرت شاه نعمت‏اللّه‏ ولى ــ نمى‏شدند. امروزه نيز اين مكتب در همان خطوط جغرافيايى بسيار پراكنده است، به‏طورى كه اكثريت قريب به‏اتّفاق مسلمانان نواحى تورانستان صوفى و نقشبندى هستند.
20- اسرارالتوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد، تصحيح محمّدرضا شفيعى كدكنى، ج 1، ص 16.
نسخه PDF
Skip Navigation Linksindex > view publications
تاسیس: بهار 87
کلیه حقوق محفوظ است © 1388 - 1387
طراحی: شرکت شرکت طراحی وب سایت آرام شرق ایرانیان
تلفن: 77903805  77934158 - 09122082889