|
مولود كعبه * |
دكتر نورعلى تابنده
بسم اللّه الرحمن الرحيم
من چه گويم يك رگم هشيار نيست _ _ _ _ _ _ _ _ شرح آن يارى كه او را يار نيست (1)
كتاب حسن تو را آب بحر كافى نيست _ _ _ _ _ _ _ _ كه تر كنى سرانگشت و صفحه بشمارى از چنين شخصى چه مىتوان گفت جز اينكه به خودمان، به شما ارادتمندان آن حضرت، تبريك بگويم. انشاءاللّه اين عيد، اين تولد، بر شما مبارك باشد. برهمه مبارك باشد. و به بركت اين روز همه مسلمين جهان بخصوص ما شيعيان افعالمان نشان بدهيم، انشاءاللّه. اين تولّد درواقع از اوّل نشاندهنده قدرت الهى بود كه شرحش را شنيده ايد: آن حضرت در كعبه بدنيا آمد. نامش را هم خداوند به زبان پيغمبر گذاشت. على يكى از اسماء الهى است و خداوند اسم خودش را به على داد. اين است كه مىگويند على(ع) مظهر اسم اعظم است كه شامل تمام صفات ثبوتيه و سلبيه الهى مىشود. هر صفت خداوند مظهرى دارد. مولوى مىگويد: پادشاهان مظهر شاهىّ حق _ _ _ _ _ _ _ _ عارفان مرآت آگاهىّ حق(2) البته پادشاهانى كه او مىگويد جنبه سياسى ندارد بلكه چون در آن ايام پادشاهان همهكاره بودند و هيچ مسئوليتى نداشتند و به هيچ كس جوابگو نبودند و آنچه مىخواستند مىكردند، مولوى خواسته است به مردم نمونهاى از قدرت خداوند را بفهماند، لذا چنين مىگويد. امّا او مىداند كه اينها ممكن است هزاران ظلم و ستم هم بكنند و خداوند آنچه مىكند عدل است. نه اينكه خداوند عادل است، خداوند عين عدل است. يعنى آنچه مىكند همان خوب است، همان درست است. آنچه آن خسرو كند شيرين بود. امّا اينكه مىگويد: "عارفان مرآت آگاهى حق". خداوند مىفرمايد: كُنتُ كَنزا مَخفيا فَاحبَبْتُ أن أُعرَف فَخَلقْتُ الخلقَ لِكَى اُعْرَف؛ من گنج پنهانى بودم، خواستم شناخته بشوم، خلق را آفريدم كه شناخته بشوم. عارفان، آشنايان حق هستند، كسى هستند كه او را مىشناسند. يعنى اين اراده الهى كه فرمود: خَلَقْتُ الخَلْقَ لِكى أُعْرَف در وجود عارفان مظهريت پيدا مىكند. به اين اعتبار على(ع) مظهر تمام صفات الهى است. اينكه خود حضرت على فرمود: من با همه انبياء سرّا بودم و با پيغمبر سرّا و جهرا (كنتُ مَعَ كُلِّ نبىٍ سرّا و مع محمّد(ص) سرّا و جهرا) به اين معناست. يعنى جنبه علويّت على و جنبه ولايت كه مظهر اعلايش على(ع) است، در تمام انبياء پنهان بوده و درشخص على(ع) آشكار گشته است. خداوند براى رهبرى مردم، براى هدايت و تربيت آنها، نمايندگانى را تعيين مىكند و پيامبرانى را فرستاده است. پيامبر ما مىفرمايد: بُعِثتُ لاُِتَممّ مَكارم الاَخلاق. بعثت من بهمنظور تكميل مكارم اخلاقى بوده است. قرآن خطاب به پيغمبر مىفرمايد: اِنّما اَنـْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قومٍ هادِ،(3) تو فقط منذر هستى، يعنى مردم را انذار مىكنى و مىترسانى از عذابهايى كه در انتظار گناهكاران است ولى در مقابل اين انذار هدايت است. هر قومى هادىاى دارد چون اسلام به همهجا مىرسد، انذارش همگانى است. و از خود پيغمبر منقول است كه من منذر هستم و على هدايتكننده است. تفاوتى كه در اينجا بين شيعه و سنّى وجود دارد و درواقع اساس اسـلام است و مورد تأكيد زياد عرفان، اين است كه وقتى پيغمبر مىفرمايد هدف بعثت من اتمام مكارم اخلاق است و به اين مسئله اينقدر اهميت مىدهد، پس اين مسئله درنظر خداوند هم اهميت دارد. اتمام و تكميل مكارم اخلاقى آن قدر مهم است كه خداوند مستقيماً پيغمبران را براى تحقّق آن مىفرستد. پس نمىتوان گفت چنين كسى را مردم خودشان به رأى خود انتخاب كنند. آن شخص بايد از طرف خداوند تعيين شده باشد. البته چنين كسى از طرف خداوند مستقيماً تعيين نمىشود. همانطور كه ما خود پيغمبر را انتخاب نكرديم و پيغمبر را خداوند انتخاب كرد و فرستاد و ما با آشنايى دل، او را شناختيم و فهميديم كه اين همان كسى است كه خداوند فرستاده، به همين طريق هم كسانى كه بعد از او مىآيند و اين وظيفه را مىخواهند ادامه بدهند، بايد از طرف خداوند تعيين شده باشند كه اين نيز بهطور غيرمستقيم است. براى اينكه خداوند در قرآن مىفرمايد: لَهُ الْخَلْقُ و والاْمْرُ،(4) خداوند خلق كرده و اداره آنچه هم خلق كرده با اوست. و اين خلاف آن چيزى است كه مفوضّه مىگويند كه خداوند مخلوق را، بنىآدم را، خلق كرد و قوانينى گذاشت و بعد رهايشان كرد. ما همه با اوّل اين قول موافقيم كه خداوند خلق كرد و قوانينى را هم وضع كرد. ولى هميشه مافوق همه اينها خود خداوند قرار دارد و اين كه "امر" فرموده است، يعنى اداره آن هميشگى است، اين مختص زمان پيغمبر صل اللّه عليه و آله نبوده و هميشه تا جهان هست، اين امر هست. تا جهان هست، براى بنىآدم اخلاق هست و تكميل اخلاق هم لازم است پس هميشه كسى بايد باشد كه اوّلاً امر الهى در او جلوه كند و ثانياً مكارم اخلاقىاى كه پيغمبر فرموده است بوسيله او تكميل شود و ادامه پيدا كند. البته اين غير از حكومت است. در امور حكومت پيغمبر هم مأموريت داشت كه با ديگران مشورت كند. خداوند خطاب به پيغمبر فرمود: وَ شاوِرْهُم فِى الاْمْرِ فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ،(5) يعنى در كار مديريت جامعه با آنها مشورت كن. حتّى با منافقين، با كفّار، مشورت كن ولى تصميم نهايى با خودت است. وقتى تصميم گرفتى، توكل بر خدا كن. ما پشت سرت هستيم. يعنى آن تصميمى هم كه به ذهن تو القاء مىشود از جانب ما است. امّا در مورد رويه بعد از پيغمبر هم براى اداره امور به مؤمنين فرموده است: وَ اَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ،(6) يعنى اداره امور مؤمنين با مشورت بين خودشان است. ولى اين مربوط به اداره امور ظاهرى است. براى اينكه هر جامعهاى حكومت مىخواهد. على(ع) فرمود: بودن يك حكومت ظالم بهتر از نبودن حكومت است. راجع به اين حكومت كه دستشان از پيغمبر كوتاه است، مىفرمايد: وَ اَمْرُهُم شُورى بَيْنَهُمْ. امّا خداوند به پيغمبر دستور داد كه براى بعد از خودت معين كن كه چه كسى باشد. پيغمبر تا مدت ها امساك مىكرد از اينكه چنين كارى بكند. به اين حساب كه مىديد على(ع) در همه جنگ ها شركت داشته، عدّه زيادى از كفّار بهدست او كشته شدهاند، همه خانوادههاى كفّار عزادارند و على را مقصر مىدانند. آن ظاهراً امساك و تأخير از اعلام جانشينى هم به لحاظ مصلحت امّت بود و حضرت خداى ناكرده كوتاهى نكردند تا خداوند خطاب به پيغمبر فرمود: بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ،(7) آنچه از ناحيه خدا به تو دستور داده شده به مردم برسان. وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ،(8) خداوند تو را از شرّ مردم حفظ مىكند. حضرت اين پيام الهى را در محل غديرخم رساند. دست على را بالا گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مولاه فهذا علىٌ مولاه، هركس كه من مولاى او هستم، اين على مولاى اوست. يك هذا هم فرمود كه بعداً صد تا على از جمعيت درنيايد كه بگويد منظور از على من هستم. بعدش فرمود: اَلـْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا،(9) امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به اتمام رساندم و اسلام را دين شما پسنديدم. امّا آيا آنچه حضرت در آن روز گفت بنابر تفسير بعضى نقيصهاى بود كه ظاهراً در احكام گفته نشده بود و حضرت آنرا كه گفت فرمود: اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ، امروز ديگر دينتان كامل شد. در سوره مائده كه اين آيه اَليوم اَكْمَلْتُ لَكُم دينَكُم است، قبلش راجع به تحريم بعضى خوراكىها آمده: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَ لَحْمُ الخِنْزيرِ....(10) مردار را بر شما حرام كرديم و خون و گوشت خوك و... آيا نقض اسلام همين بود كه حالا جبران شد؟ حال آنكه مثل اين آيه در سورههاى ديگر هم هست. مائده آخرين سورهاى است كه نازل شده ولى خداوند همين عبارت را به طرق مختلف فرموده است. ولى اينجا كه تكرار كرده افزوده: اَلـْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ.... مسلّم است كه چنين چيزى نمىتواند نقص دينى به اين عظمت باشد. پيغمبر در واقع به مردم اعلام كرد كه اگر مىخواهيد حكومتتان، جامعهتان، مثل جامعهاى باشد كه زمان خود پيغمبر اداره مىشد، على بايد حكومت كند. حالا به جريانات تاريخى كار نداريم. همه مىدانيد كه چنين نشد، يعنى درواقع خليفه حكومتى از خليفه معنوى پيغمبر جدا شد و به خليفه اول و دوم و سوم هم "خليفة رسول اللّه" گفتند و بهتدريج لقب "اميرالمؤمنين" را هم به آنها دادند و به خلفا هم اميرالمؤمنين مىگفتند و حال آنكه لقب اميرالمؤمنين خاص على(ع) است. بعد از واقعه غديرخم همه مسلمين با على(ع) بيعت كردند و درواقع تبريك مىگفتند. عبارت "اميرالمؤمنين" از همان وقت لقب على(ع) بود كه در بعضى اخبار هم آمده كه اين لقب را اصلاً خداوند براى على(ع) فرستاد. بهطورى كه بعدها ائمه شيعه هم تأييد كردند چون از نظر شيعيان همه ائمه اميرند بر آنها. امير بهمعنى حاكم است. يعنى هرچه بگويند، امر آنهاست. ولى معذلك به بعضى از ائمه كه خطاب اميرالمؤمنين كردند، آنها مىفرمودند: به ما نگوييد اميرالمؤمنين، اميرالمؤمنين لقبى است كه خاص جدّمان على است. اين مسئله كه جانشين پيغمبر بايد كسى باشد كه خود پيغمبر تعيين كرده اين اُسّ اساس تشيع است و هيچكس بعد از پيغمبر مدّعى نبود كه پيغمبر مرا تعيين كرده جز على(ع) كه صريحاً مىگفت كه پيغمبر مرا تعيين كرده كه درواقع حضرت بهعنوان اتمام حجت بهخصوص براى آنهايى بود كه از واقعه غديرخم خبر نداشتند. والاّ طالب خلافت نبود. بعدها عمر آن شش نفر را تعيين كرد و براى هر كدام صفاتى برشمرد ولى گفت: على هيچ عيبى ندارد، هيچ نقصى ندارد، جز اينكه خيلى به خلافت حريص است. عمر مرد باهوشى بود، بهنظر نمىرسد كه مرتكب چنين اشتباهى شده باشد. آن علىاى كه گفتهاند روزى نعلينش را خودش وصله مىكرد، ابن عباس به او گفت: چرا اينجورى مىكنى؟ حضرت فرمودند: اين كفشهاى من چند مىارزد، شايد او خجالت كشيد كه بگويد هيچى، مبلغ ناچيزى را گفت، حضرت قسم خوردند كه اين خلافتى كه شما مىگوييد در نظر من از اين كفش كمقيمتتر است. آنوقت آيا چنين كسى را مىتوان گفت حريص بر خلافت است!؟ كما اينكه وقتى آمدند با حضرت بيعت كنند، ايشان چندروز رد كرد. در واقع پيغمبر دستور الهى را رفتار كرد. دستور الهى را به همه مردم ابلاغ فرمود. مردم اگر مىخواستند حكومت عدلى داشته باشند ــ همانطورى كه بعداً خيلى دير فهميدند و خدمت حضرت آمدند ــ بايد از همان اول مىآمدند. امّا شد آنچه شد كه حتى خود عمر خليفه دوم گفت كه بيعت با ابوبكر "فلتة" يعنى واقعهاى استثنايى و بىمقدمه و بىفكر بود مثلاً اينكه بگوئيم كودتايى بود كه مسلمين ناچار از انجام آن بودند براى اينكه اگر دير مىكردند دو خليفه تعيين مىشد: خليفهاى براى مهاجرين و خليفهاى براى انصار و اختلاف مىافتاد، اين است كه ظاهراً مصلحت بود كه زودتر يك نفر خليفه بشود و در ادامه مطلب عمر گفت: خداوند مسلمين را از شرور اين كار حفظ كند. امّا شرورش بعد ظاهر شد. در آن ايام شرى نداشت، على(ع) هم تسليم حكومت شد و حتى خلفا را هدايت مىكرد بهطورى كه چندين بار كه تا هفتاد بار هم نقل كردهاند، عمر گفت: لو لا علىٌ لَهَلَكَ عُمَر، اگر على نبود عمر هلاك مىشد. ولى آمدن عثمان، بنىاميه و بعد بنىعباس همه اينها درواقع منشأش همين قضيه بود. اگر از اوّل على به خلافت ظاهرى رسيده بود، نمىگذاشت چنين چيزى شود كه مثلاً عبدالرحمن عوف كه درواقع او عثمان را به خلافت رساند آنقدر ثروت داشته باشد كه مىگويند در مرگش چهارصد غلام و آنقدر شمشهاى طلا داشت كه آنها را با تبر مىشكستند و بين ورثه تقسيم مىكردند. على رعايت عدالت مىكرد. البته عمر هم اين عدالت ظاهرى را در حكومت داشت. ولى از آن طرف معاويه را تأييد كرد كه معاويه مثل امپراطوران روم زندگى مىكرد. به اين طريق على(ع) از جنبه حكومتى كنار رفت ولى على كه هرگز راكد نمىماند. كار اصلى على (ع) هدايت و تربيت مردم است، آينده اسلام است، اين كار اصلى على است. حكومت امر حاشيهاى است. حضرت در خانه نشست و قرآن را جمعآورى كرد كه البته بعد هم به جمعآورى قرآن عثمان تسليم شد و خودش هم كمكهايى كرد. او در خانه نشست و مردانى را تربيت كرد كه خودشان ديگرانى را تربيت كردند. اين كار على بود. بنابراين خلافت على بر مسلمين ــ چنانكه اين نكته را بارها عرض كردم ــ حق مسلمين بود ولى وظيفه على بود نه حق على. اين على خلافت را حقّ خود نمىداند بلكه وظيفهاش مىداند. وظيفهاى كه خداوند به زبان پيغمبر بر دوش او گذاشته است. همين وظيفه است كه مخالفين جلويش را گرفتند و نگذاشتند على وظيفهاش را انجام بدهد. وقتى جلوى او را گرفتند، على شمشير داشت، مىتوانست شمشير بكشد و همه آنها را از بين ببرد. على با شجاعتى كه داشت و در جنگها نشان داده بود، هيچ چيز مانع راهش نبود ولى مصلحت آينده جامعه مسلمين را درنظر مىگرفت. اگر على آن روز در مقام اين برمىآمد كه ديگران را بر سر جاى خودشان بنشاند، امروز اصلاً اسلامى در دنيا نمانده بود. تمام زندگى على را كه نگاه كنيم حول همين مطالب دور مىزندچه در زندگى خانوادگى و چه در زندگى خارج. ولى بههرحال ايام سختى بر على(ع) و فاطمه(س) گذشت. معذلك مسلمين به فاطمه و به حسنين خيلى احترام مىكردند، اين است كه نمىشود باور كرد كه توهينى كرده باشند. حتّى بعضى از برادران اهل تسنّن و بلكه همه مىگويند توهينهايى را كه شما مىگوييد، هركسى كرده باشد ما هم با او دشمنيم. از خود عايشه حديثهاى فراوانى در عظمت على(ع) نقل شده كه در چند مورد امّسلمه از قول عايشه نقل كرده است. هرچه كوشش كردند در تاريخ كه نام على را محو كنند، اين نام پرعظمت محو نشد. بايد به معاويه كه اين كار را كرد گفت كه: بزرگش نخوانند اهل خرد_ _ _ _ _ _ _ _ كه نام بزرگان به زشتى برد(11) معاويه مىگفت هركسى حديثى از پيغمبر نقل كند در مذمت على يا در اهميت بنىاميه، يك دينار به او بدهيد. دينار هم سكه طلاى آنوقت بود. مىگويند بيست هزار حديث جعل كردند. معاويه ديد كه به اين طريق بايد همه خزينهاش را بدهد، لذا گفت ديگر بس است. امروز مزار على(ع) با اين عظمت باقى است ولى مدفن معاويه و يزيد در خرابهاى است و هيچكس حتى تعميرش هم نكرده است. مشهور بود آن سالهايى كه ما به زيارت زينبيه در دمشق رفتيم، مىگفتند كه اينجا شايعه است هر كه شروع به آبادى اين مقابر كند فوراً مىميرد و چند تا نمونه هم ذكر مىكردند. اگر هم جايى از او اسم بردهاند اكثراً بهزشتى بود. مسلمينى هم كه لعن او را جايز نمىدانند مىگويند معاويه هم مجتهد بود و كارهايى كه كرد از روى اجتهاد بود، بنابراين او هم مصاب است و خداوند به او كارى ندارد. ولى راجع به على از مسلمين و غير مسلمين اين قدر كتاب نوشتهاند، و اينقدر ذكر فضائلش كردهاند كه حدّ ندارد. حال ممكن است اين تصور پيدا شود كه چه فايدهاى براى على دارد كه حالا آنقدر كتاب دربارهاش نوشتهاند ولى او را آزار دادند و مانع خلافتش شدند؟ ولى بايد ديد هدف على چه بود، آيا او به هدفش رسيد يا نه؟ هدف على اين نبود كه خودش حكومت بهدست بياورد و در دنيا منم، منم بگويد، هدف على عظمت اسلام بود بهطورى كه يك بار در اثر اصرار حضرت فاطمه براى بدست گرفتن امور كه خيلى هم به او علاقه داشت و احترام مىگذاشت، حضرت شمشيرش را كشيد و گفت الان مىروم و همهشان را نابود مىكنم، صداى مؤذن بلند شد و به اينجا رسيد كه اَشهد اَنّ محمّدا رسولُ اللّه. على به فاطمه فرمود: مىخواهى كه اين صدا الىالابد برقرار باشد؟ فاطمه عرض كرد: بله، معلوم است. حضرت فرمودند: پس شمشير على بايد غلاف بشود. فاطمه هم عرض كرد: هر كارى مصلحت مىدانى خودت بكن. هدف على همين بود كه اين صدا تا قيامت برقرار باشد و ديديم كه اين هدف تأمين شد. اين صدا تا قيامت برقرار است و از چهارگوشه جهان اين صدا مىآيد و همراه با اين صدا صداى على هم هست، پس على به هدفش رسيد. ما معمولاً هدفمان اين است كه به هر قيمتى كه باشد جانمان را، مالمان را حفظ كنيم، موقعيتمان را حفظ كنيم ولى على(ع) اينطور نبود. او بالاتر از جان خودش اسلام را مىخواست، مكتبى را كه پيغمبر بهامر الهى برقرار كرده بود، بقاى آن مكتب را مىخواست. تا پيغمبر زنده بود، او جانش را در راه پيغمبر و اين هدف مىگذاشت. در ليلة المبيت، يعنى شبى كه على(ع) به جاى پيغمبر خوابيد، پيغمبر به على فرمود كه امشب بايد به جاى من بخوابى كه من مهاجرت كنم. آن شب ممكن بود حضرت على را بكشند ولى او نگفت بر سر من چه مىآيد. على عرض كرد: من اگر اين كار را بكنم جان تو نجات پيدا مىكند؟ پيغمبر فرمود: بله. على گفت چشم!... و بدون دغدغه از جان خود در جاى پيامبر خوابيد. در جنگها هم همينطور بود. براى على جان فقط وسيلهاى بود براى اينكه در راه اسلام و پيغمبر فداكارى كند. چنين شخصى در اين روز بهدنيا آمده است. ما حالا ارزش اين روز مىفهميم ولى پيغمبر و بزرگان دين قبلاً مىدانستند. پيغمبر از اول نام اين مولود مسعود را به امر الهى على گذاشت. ما كه اين عيد را جشن مىگيريم به جانشينان على، فرزندان على(ع) تبريك مىگوئيم. به خودمان هم تبريك مىگوئيم كه انشاءاللّه فرزند معنوى على باشيم و در راه آن حضرت قدم برداريم.
پاورقی ها: *- متن گفتار دكتر نورعلى تابنده به مناسبت 13 رجب 1420 (30 مهر 1378) ميلاد مسعود حضرت على(ع) كه با كمى اختصار تحرير شده است. -گفتار حاضر قبلاً دراین آدرس منتشر شده است: عرفان ایران، شماره23، تهران، انتشارات حقیقت، بهار 1384، چاپ اول، صص:38-30 1- مثنوى معنوى، تصحيح توفيق سبحانى، دفتر اوّل، بيت 130. 2- همان، دفتر ششم، بيت 3183 با كمى اختلاف. 3- سوره رعد، آيه 7: جز اين نيست كه تو بيمدهندهاى هستى و هر قومى را رهبرى است. 4- سوره اعراف، آيه 54: او راست آفرينش و فرمانروايى. 5 - سوره آل عمران، آيه 159: و در كارها با ايشان مشورت كن و چون قصد كارى كنى بر خداى توكّل كن. 6 - سوره شورى، آيه 38: و كارشان برپايه مشورت با يكديگر است. 7 - سوره مائده، آيه 67. 8 – همان. 9 - سوره مائده، آيه 3. 10 – همان 11- كليات سعدى، گلستان، براساس تصحيح محمّد على فروغى، بهكوشش بهاءالدين خرمشاهى، انتشارات ناهيد، 1375، ص 62.
|
|
نسخه PDF |
|