صفحه اصلی Skip Navigation Links
دیدگاه ها و چشم اندازها
پایان نامه ها
گفتار های کلاسی(صوتی)
زندگینامه
عکس ها
تماس و طرح سئوال
Skip Navigation Links
مقاله ها
سخنرانی ها
گفتگو ها
کتاب ها
پژوهش ها
نقد ها
مقالات دیگران
مولود كعبه *
دكتر نورعلى تابنده



بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم

من چه گويم يك رگم هشيار نيست _ _ _ _ _ _ _ _ شرح آن يارى كه او را يار نيست (1)

كتاب حسن تو را آب بحر كافى نيست _ _ _ _ _ _ _ _ كه تر كنى سرانگشت و صفحه ‏بشمارى
از چنين شخصى چه مى‏توان گفت جز اينكه به خودمان، به شما ارادتمندان آن حضرت، تبريك بگويم. انشاءاللّه‏ اين عيد، اين تولد، بر شما مبارك باشد. برهمه مبارك باشد. و به بركت اين روز همه مسلمين جهان بخصوص ما شيعيان افعالمان نشان بدهيم، انشاءاللّه‏.
اين تولّد درواقع از اوّل نشاندهنده قدرت الهى بود كه شرحش را شنيده‏ ايد: آن حضرت در كعبه بدنيا آمد. نامش را هم خداوند به زبان پيغمبر گذاشت. على يكى از اسماء الهى است و خداوند اسم خودش را به على داد. اين است كه مى‏گويند على(ع) مظهر اسم اعظم است كه شامل تمام صفات ثبوتيه و سلبيه الهى مى‏شود. هر صفت خداوند مظهرى دارد. مولوى مى‏گويد:
پادشاهان مظهر شاهىّ حق _ _ _ _ _ _ _ _ عارفان مرآت آگاهىّ حق(2)
البته پادشاهانى كه او مى‏گويد جنبه سياسى ندارد بلكه چون در آن ايام پادشاهان همه‏كاره بودند و هيچ مسئوليتى نداشتند و به هيچ كس جوابگو نبودند و آنچه مى‏خواستند مى‏كردند، مولوى خواسته است به مردم نمونه‏اى از قدرت خداوند را بفهماند، لذا چنين مى‏گويد. امّا او مى‏داند كه اينها ممكن است هزاران
ظلم و ستم هم بكنند و خداوند آنچه مى‏كند عدل است. نه اينكه خداوند عادل است، خداوند عين عدل است. يعنى آنچه مى‏كند همان خوب است، همان درست است. آنچه آن خسرو كند شيرين بود.
امّا اينكه مى‏گويد: "عارفان مرآت آگاهى حق". خداوند مى‏فرمايد: كُنتُ كَنزا مَخفيا فَاحبَبْتُ أن أُعرَف فَخَلقْتُ الخلقَ لِكَى اُعْرَف؛ من گنج پنهانى بودم، خواستم شناخته بشوم، خلق را آفريدم كه شناخته بشوم. عارفان، آشنايان حق هستند، كسى هستند كه او را مى‏شناسند. يعنى اين اراده الهى كه فرمود: خَلَقْتُ الخَلْقَ لِكى أُعْرَف در وجود عارفان مظهريت پيدا مى‏كند. به اين اعتبار على(ع) مظهر تمام صفات الهى است. اينكه خود حضرت على فرمود: من با همه انبياء سرّا بودم و با پيغمبر سرّا و جهرا
(كنتُ مَعَ كُلِّ نبىٍ سرّا و مع محمّد(ص) سرّا و جهرا) به اين معناست. يعنى جنبه علويّت على و جنبه ولايت كه مظهر اعلايش على(ع) است، در تمام انبياء پنهان بوده و درشخص على(ع) آشكار گشته است.
خداوند براى رهبرى مردم، براى هدايت و تربيت آنها، نمايندگانى را تعيين مى‏كند و پيامبرانى را فرستاده است. پيامبر ما مى‏فرمايد: بُعِثتُ لاُِتَممّ مَكارم الاَخلاق. بعثت من به‏منظور تكميل مكارم اخلاقى بوده است. قرآن خطاب به پيغمبر مى‏فرمايد: اِنّما اَنـْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قومٍ هادِ،(3) تو فقط منذر هستى، يعنى مردم را انذار مى‏كنى و مى‏ترسانى از عذاب‏هايى كه در انتظار گناه‏كاران است ولى در مقابل اين
انذار هدايت است. هر قومى هادى‏اى دارد چون اسلام به همه‏جا مى‏رسد، انذارش همگانى است. و از خود پيغمبر منقول است كه من منذر هستم و على هدايت‏كننده است.
تفاوتى كه در اينجا بين شيعه و سنّى وجود دارد و درواقع اساس اسـلام است و مورد تأكيد زياد عرفان، اين است كه وقتى پيغمبر مى‏فرمايد هدف بعثت من اتمام مكارم اخلاق است و به اين مسئله اين‏قدر اهميت مى‏دهد، پس اين مسئله درنظر خداوند هم اهميت دارد. اتمام و تكميل مكارم اخلاقى آن قدر مهم است كه خداوند مستقيماً پيغمبران را براى تحقّق آن مى‏فرستد. پس نمى‏توان گفت
چنين كسى را مردم خودشان به رأى خود انتخاب كنند. آن شخص بايد از طرف خداوند تعيين شده باشد. البته چنين كسى از طرف خداوند مستقيماً تعيين نمى‏شود. همانطور كه ما خود پيغمبر را انتخاب نكرديم و پيغمبر را خداوند انتخاب كرد و فرستاد و ما با آشنايى دل، او را شناختيم و فهميديم كه اين همان
كسى است كه خداوند فرستاده، به همين طريق هم كسانى كه بعد از او مى‏آيند و اين وظيفه را مى‏خواهند ادامه بدهند، بايد از طرف خداوند تعيين شده باشند كه اين نيز به‏طور غيرمستقيم است. براى اينكه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: لَهُ الْخَلْقُ و والاْمْرُ،(4) خداوند خلق كرده و اداره آنچه هم خلق كرده با اوست. و اين خلاف آن چيزى است كه مفوضّه مى‏گويند كه خداوند مخلوق را، بنى‏آدم را، خلق كرد و
قوانينى گذاشت و بعد رهايشان كرد. ما همه با اوّل اين قول موافقيم كه خداوند خلق كرد و قوانينى را هم وضع كرد. ولى هميشه مافوق همه اينها خود خداوند قرار دارد و اين كه "امر" فرموده است، يعنى اداره آن هميشگى است، اين مختص زمان پيغمبر صل اللّه‏ عليه و آله نبوده و هميشه تا جهان هست، اين امر هست. تا جهان هست، براى بنى‏آدم اخلاق هست و تكميل اخلاق هم لازم است پس
هميشه كسى بايد باشد كه اوّلاً امر الهى در او جلوه كند و ثانياً مكارم اخلاقى‏اى كه پيغمبر فرموده است بوسيله او تكميل شود و ادامه پيدا كند.
البته اين غير از حكومت است. در امور حكومت پيغمبر هم مأموريت داشت كه با ديگران مشورت كند. خداوند خطاب به پيغمبر فرمود: وَ شاوِرْهُم فِى الاْمْرِ فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّه‏ِ،(5) يعنى در كار مديريت جامعه با آنها مشورت كن. حتّى با منافقين، با كفّار، مشورت كن ولى تصميم نهايى با خودت است. وقتى تصميم گرفتى، توكل بر خدا كن. ما پشت سرت هستيم. يعنى آن تصميمى هم كه به ذهن
تو القاء مى‏شود از جانب ما است. امّا در مورد رويه بعد از پيغمبر هم براى اداره امور به مؤمنين فرموده است: وَ اَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ،(6) يعنى اداره امور مؤمنين با مشورت بين خودشان است.
ولى اين مربوط به اداره امور ظاهرى است. براى اينكه هر جامعه‏اى حكومت مى‏خواهد. على(ع) فرمود: بودن يك حكومت ظالم بهتر از نبودن حكومت است. راجع به اين حكومت كه دستشان از پيغمبر كوتاه است، مى‏فرمايد: وَ اَمْرُهُم شُورى بَيْنَهُمْ.
امّا خداوند به پيغمبر دستور داد كه براى بعد از خودت معين كن كه چه كسى باشد. پيغمبر تا مدت ها امساك مى‏كرد از اينكه چنين كارى بكند. به اين حساب كه مى‏ديد على(ع) در همه جنگ ها شركت داشته، عدّه زيادى از كفّار به‏دست او كشته شده‏اند، همه خانواده‏هاى كفّار عزادارند و على را مقصر مى‏دانند. آن ظاهراً امساك و تأخير از اعلام جانشينى هم به لحاظ مصلحت امّت بود و حضرت خداى
ناكرده كوتاهى نكردند تا خداوند خطاب به پيغمبر فرمود: بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ،(7) آنچه از ناحيه خدا به تو دستور داده شده به مردم برسان. وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ،(8) خداوند تو را از شرّ مردم حفظ مى‏كند. حضرت اين پيام الهى را در محل غديرخم رساند. دست على را بالا گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مولاه فهذا علىٌ مولاه، هركس كه من مولاى او هستم، اين على مولاى اوست. يك هذا هم فرمود كه بعداً صد تا على از جمعيت درنيايد كه بگويد منظور از على من هستم. بعدش فرمود: اَلـْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا،(9) امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به اتمام رساندم و اسلام را دين شما پسنديدم. امّا آيا آنچه حضرت در آن روز گفت بنابر تفسير بعضى نقيصه‏اى بود كه ظاهراً در احكام گفته نشده بود و حضرت آنرا كه گفت فرمود: اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ، امروز ديگر دينتان كامل شد. در سوره مائده كه اين آيه اَليوم اَكْمَلْتُ لَكُم دينَكُم است، قبلش راجع به تحريم بعضى خوراكى‏ها آمده: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَ لَحْمُ الخِنْزيرِ....(10) مردار را بر شما حرام كرديم و خون و گوشت خوك و... آيا نقض اسلام همين بود كه حالا جبران شد؟ حال آنكه مثل اين آيه در سوره‏هاى ديگر هم هست. مائده آخرين سوره‏اى است كه نازل شده ولى خداوند همين عبارت را به طرق مختلف فرموده است. ولى اينجا كه تكرار كرده افزوده: اَلـْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ.... مسلّم است كه چنين چيزى نمى‏تواند نقص دينى به اين عظمت باشد.
پيغمبر در واقع به مردم اعلام كرد كه اگر مى‏خواهيد حكومت‌تان، جامعه‏تان، مثل جامعه‏اى باشد كه زمان خود پيغمبر اداره مى‏شد، على بايد حكومت كند. حالا به جريانات تاريخى كار نداريم. همه مى‏دانيد كه چنين نشد، يعنى درواقع خليفه حكومتى از خليفه معنوى پيغمبر جدا شد و به خليفه اول و دوم و سوم هم "خليفة رسول اللّه‏" گفتند و به‏تدريج لقب "اميرالمؤمنين" را هم به آنها دادند و به خلفا هم
اميرالمؤمنين مى‏گفتند و حال آنكه لقب اميرالمؤمنين خاص على(ع) است. بعد از واقعه غديرخم همه مسلمين با على(ع) بيعت كردند و درواقع تبريك مى‏گفتند. عبارت "اميرالمؤمنين" از همان وقت لقب على(ع) بود كه در بعضى اخبار هم آمده كه اين لقب را اصلاً خداوند براى على(ع) فرستاد. به‏طورى كه بعدها ائمه شيعه هم تأييد كردند چون از نظر شيعيان همه ائمه اميرند بر آنها. امير به‏معنى
حاكم است. يعنى هرچه بگويند، امر آنهاست. ولى مع‏ذلك به بعضى از ائمه كه خطاب اميرالمؤمنين كردند، آنها مى‏فرمودند: به ما نگوييد اميرالمؤمنين، اميرالمؤمنين لقبى است كه خاص جدّمان على است.
اين مسئله كه جانشين پيغمبر بايد كسى باشد كه خود پيغمبر تعيين كرده اين اُسّ اساس تشيع است و هيچ‏كس بعد از پيغمبر مدّعى نبود كه پيغمبر مرا تعيين كرده جز على(ع) كه صريحاً مى‏گفت كه پيغمبر مرا تعيين كرده كه درواقع حضرت به‏عنوان اتمام حجت به‏خصوص براى آنهايى بود كه از واقعه غديرخم خبر نداشتند. والاّ طالب خلافت نبود. بعدها عمر آن شش نفر را تعيين كرد و براى هر كدام صفاتى برشمرد ولى گفت: على هيچ عيبى ندارد، هيچ نقصى ندارد، جز اينكه خيلى به خلافت حريص است. عمر مرد باهوشى بود، به‏نظر نمى‏رسد كه مرتكب چنين اشتباهى شده باشد. آن على‌اى كه گفته‏اند روزى نعلينش را خودش وصله مى‏كرد، ابن عباس به او گفت: چرا اينجورى مى‏كنى؟ حضرت فرمودند:
اين كفش‏هاى من چند مى‏ارزد، شايد او خجالت كشيد كه بگويد هيچى، مبلغ ناچيزى را گفت، حضرت قسم خوردند كه اين خلافتى كه شما مى‏گوييد در نظر من از اين كفش كم‏قيمت‏تر است. آنوقت آيا چنين كسى را مى‏توان گفت حريص بر خلافت است!؟ كما اينكه وقتى آمدند با حضرت بيعت كنند، ايشان چندروز رد كرد.
در واقع پيغمبر دستور الهى را رفتار كرد. دستور الهى را به همه مردم ابلاغ فرمود. مردم اگر مى‏خواستند حكومت عدلى داشته باشند ــ همانطورى كه بعداً خيلى دير فهميدند و خدمت حضرت آمدند ــ بايد از همان اول مى‏آمدند. امّا شد آنچه شد كه حتى خود عمر خليفه دوم گفت كه بيعت با ابوبكر "فلتة" يعنى واقعه‏اى استثنايى و بى‏مقدمه و بى‏فكر بود مثلاً اينكه بگوئيم كودتايى بود كه مسلمين
ناچار از انجام آن بودند براى اينكه اگر دير مى‏كردند دو خليفه تعيين مى‏شد: خليفه‏اى براى مهاجرين و خليفه‏اى براى انصار و اختلاف مى‏افتاد، اين است كه ظاهراً مصلحت بود كه زودتر يك نفر خليفه بشود و در ادامه مطلب عمر گفت: خداوند مسلمين را از شرور اين كار حفظ كند. امّا شرورش بعد ظاهر شد. در آن ايام شرى نداشت، على(ع) هم تسليم حكومت شد و حتى خلفا را هدايت مى‏كرد به‏طورى كه چندين بار كه تا هفتاد بار هم نقل كرده‏اند، عمر گفت: لو لا علىٌ لَهَلَكَ عُمَر، اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد. ولى آمدن عثمان، بنى‏اميه و بعد بنى‏عباس همه اينها درواقع منشأش همين قضيه بود. اگر از اوّل على به خلافت ظاهرى رسيده بود، نمى‏گذاشت چنين چيزى شود كه مثلاً عبدالرحمن عوف كه درواقع او عثمان را به خلافت رساند آنقدر ثروت داشته باشد كه مى‏گويند در مرگش چهارصد غلام و آن‏قدر شمش‏هاى طلا داشت كه آنها را با تبر مى‏شكستند و بين ورثه تقسيم مى‏كردند. على رعايت عدالت مى‏كرد. البته عمر هم اين عدالت ظاهرى را در حكومت داشت. ولى از آن طرف معاويه را تأييد كرد كه معاويه
مثل امپراطوران روم زندگى مى‏كرد.
به اين طريق على(ع) از جنبه حكومتى كنار رفت ولى على كه هرگز راكد نمى‏ماند. كار اصلى على (ع) هدايت و تربيت مردم است، آينده اسلام است، اين كار اصلى على است. حكومت امر حاشيه‏اى است. حضرت در خانه نشست و قرآن را جمع‏آورى كرد كه البته بعد هم به جمع‏آورى قرآن عثمان تسليم شد و
خودش هم كمك‏هايى كرد. او در خانه نشست و مردانى را تربيت كرد كه خودشان ديگرانى را تربيت كردند. اين كار على بود. بنابراين خلافت على بر مسلمين ــ چنانكه اين نكته را بارها عرض كردم ــ حق مسلمين بود ولى وظيفه على بود نه حق على. اين على خلافت را حقّ خود نمى‏داند بلكه وظيفه‏اش
مى‏داند. وظيفه‏اى كه خداوند به زبان پيغمبر بر دوش او گذاشته است. همين وظيفه است كه مخالفين جلويش را گرفتند و نگذاشتند على وظيفه‏اش را انجام بدهد. وقتى جلوى او را گرفتند، على شمشير داشت، مى‏توانست شمشير بكشد و همه آنها را از بين ببرد. على با شجاعتى كه داشت و در جنگ‌ها نشان داده بود، هيچ چيز مانع راهش نبود ولى مصلحت آينده جامعه مسلمين را درنظر مى‏گرفت. اگر
على آن روز در مقام اين برمى‏آمد كه ديگران را بر سر جاى خودشان بنشاند، امروز اصلاً اسلامى در دنيا نمانده بود.
تمام زندگى على را كه نگاه كنيم حول همين مطالب دور مى‏زندچه در زندگى خانوادگى و چه در زندگى خارج. ولى به‏هرحال ايام سختى بر على(ع) و فاطمه(س) گذشت. مع‏ذلك مسلمين به فاطمه و به حسنين خيلى احترام مى‏كردند، اين است كه نمى‏شود باور كرد كه توهينى كرده باشند. حتّى بعضى از
برادران اهل تسنّن و بلكه همه مى‏گويند توهين‏هايى را كه شما مى‏گوييد، هركسى كرده باشد ما هم با او دشمنيم. از خود عايشه حديث‌هاى فراوانى در عظمت على(ع) نقل شده كه در چند مورد امّ‏سلمه از قول عايشه نقل كرده است. هرچه كوشش كردند در تاريخ كه نام على را محو كنند، اين نام پرعظمت محو نشد. بايد به ‏معاويه كه اين كار را كرد گفت كه:
بزرگش نخوانند اهل خرد_ _ _ _ _ _ _ _ كه نام بزرگان به زشتى برد(11)
معاويه مى‏گفت هركسى حديثى از پيغمبر نقل كند در مذمت على يا در اهميت بنى‏اميه، يك دينار به او بدهيد. دينار هم سكه طلاى آنوقت بود. مى‏گويند بيست هزار حديث جعل كردند. معاويه ديد كه به اين طريق بايد همه خزينه‏اش را بدهد، لذا گفت ديگر بس است. امروز مزار على(ع) با اين عظمت
باقى است ولى مدفن معاويه و يزيد در خرابه‏اى است و هيچ‏كس حتى تعميرش هم نكرده است. مشهور بود آن سال‌هايى كه ما به زيارت زينبيه در دمشق رفتيم، مى‏گفتند كه اينجا شايعه است هر كه شروع به آبادى اين مقابر كند فوراً مى‏ميرد و چند تا نمونه هم ذكر مى‏كردند. اگر هم جايى از او اسم برده‏اند اكثراً به‏زشتى بود. مسلمينى هم كه لعن او را جايز نمى‏دانند مى‏گويند معاويه هم مجتهد بود و كارهايى
كه كرد از روى اجتهاد بود، بنابراين او هم مصاب است و خداوند به او كارى ندارد. ولى راجع به على از مسلمين و غير مسلمين اين قدر كتاب نوشته‏اند، و اينقدر ذكر فضائلش كرده‏اند كه حدّ ندارد. حال ممكن است اين تصور پيدا شود كه چه فايده‏اى براى على دارد كه حالا آنقدر كتاب درباره‏اش نوشته‏اند ولى او را آزار دادند و مانع خلافتش شدند؟ ولى بايد ديد هدف على چه بود، آيا او به هدفش رسيد يا نه؟ هدف على اين نبود كه خودش حكومت به‏دست بياورد و در دنيا منم، منم بگويد، هدف على عظمت اسلام بود به‏طورى كه يك بار در اثر اصرار حضرت فاطمه براى بدست گرفتن امور كه خيلى هم به او علاقه داشت و احترام مى‏گذاشت، حضرت شمشيرش را كشيد و گفت الان مى‏روم و همه‏شان را نابود مى‏كنم، صداى مؤذن بلند شد و به اينجا رسيد كه اَشهد اَنّ محمّدا رسولُ اللّه‏. على به ‏فاطمه فرمود: مى‏خواهى كه اين صدا الى‏الابد برقرار باشد؟ فاطمه عرض كرد: بله، معلوم است. حضرت فرمودند: پس شمشير على بايد غلاف بشود. فاطمه هم عرض كرد: هر كارى مصلحت مى‏دانى خودت بكن. هدف على همين بود كه اين
صدا تا قيامت برقرار باشد و ديديم كه اين هدف تأمين شد. اين صدا تا قيامت برقرار است و از چهارگوشه جهان اين صدا مى‏آيد و همراه با اين صدا صداى على هم هست، پس على به هدفش رسيد. ما معمولاً هدفمان اين است كه به هر قيمتى كه باشد جانمان را، مالمان را حفظ كنيم، موقعيتمان را حفظ كنيم ولى على(ع) اين‏طور نبود. او بالاتر از جان خودش اسلام را مى‏خواست، مكتبى را كه پيغمبر به‏امر الهى برقرار كرده بود، بقاى آن مكتب را مى‏خواست. تا پيغمبر زنده بود، او جانش را در راه پيغمبر و اين هدف مى‏گذاشت. در ليلة المبيت، يعنى شبى كه على(ع) به جاى پيغمبر خوابيد، پيغمبر به على فرمود كه امشب بايد به جاى من بخوابى كه من مهاجرت كنم. آن شب ممكن بود حضرت على را بكشند ولى او
نگفت بر سر من چه مى‏آيد. على عرض كرد: من اگر اين كار را بكنم جان تو نجات پيدا مى‏كند؟ پيغمبر فرمود: بله. على گفت چشم!... و بدون دغدغه از جان خود در جاى پيامبر خوابيد. در جنگ‌ها هم همين‌طور بود. براى على جان فقط وسيله‏اى بود براى اينكه در راه اسلام و پيغمبر فداكارى كند.
چنين شخصى در اين روز به‏دنيا آمده است. ما حالا ارزش اين روز مى‏فهميم ولى پيغمبر و بزرگان دين قبلاً مى‏دانستند. پيغمبر از اول نام اين مولود مسعود را به امر الهى على گذاشت.
ما كه اين عيد را جشن مى‏گيريم به جانشينان على، فرزندان على(ع) تبريك مى‏گوئيم. به خودمان هم تبريك مى‏گوئيم كه انشاءاللّه‏ فرزند معنوى على باشيم و در راه آن حضرت قدم برداريم.

پاورقی ها:
*- متن گفتار دكتر نورعلى تابنده به مناسبت 13 رجب 1420 (30 مهر 1378) ميلاد مسعود حضرت على(ع) كه با كمى اختصار تحرير شده است.
-گفتار حاضر قبلاً دراین آدرس منتشر شده است: عرفان ایران، شماره23، تهران، انتشارات حقیقت، بهار 1384، چاپ اول، صص:38-30
1- مثنوى معنوى، تصحيح توفيق سبحانى، دفتر اوّل، بيت 130.
2- همان، دفتر ششم، بيت 3183 با كمى اختلاف.
3- سوره رعد، آيه 7: جز اين نيست كه تو بيم‏دهنده‏اى هستى و هر قومى را رهبرى است.
4- سوره اعراف، آيه 54: او راست آفرينش و فرمانروايى.
5 - سوره آل عمران، آيه 159: و در كارها با ايشان مشورت كن و چون قصد كارى كنى بر خداى توكّل كن.
6 - سوره شورى، آيه 38: و كارشان برپايه مشورت با يكديگر است.
7 - سوره مائده، آيه 67.
8 – همان.
9 - سوره مائده، آيه 3.
10 – همان
11- كليات سعدى، گلستان، براساس تصحيح محمّد على فروغى، به‏كوشش بهاءالدين خرمشاهى، انتشارات ناهيد، 1375، ص 62.

نسخه PDF
Skip Navigation Linksindex > view publications
تاسیس: بهار 87
کلیه حقوق محفوظ است © 1388 - 1387
طراحی: شرکت شرکت طراحی وب سایت آرام شرق ایرانیان
تلفن: 77903805  77934158 - 09122082889